<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/</link>
<description> شاید همین باشد!!!؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 06:54:37 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مسیر 5</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مسير 5&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد هم به سرعت بلند شد و كفت خودت را از اين يارو تبعيديه درو نگه دارد و در چشم به هم زدني نا پديد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي دانستم ديگه تا مدتها دور و رم نمي پلكه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;درجايي   كه من نشسته بودم نسبتن تاريك بود! دختر و پسرهايي دست در دست هم و خندان از كنارم رد مي شدند .زن جواني دست بچه اش را گرفته بود و كشان كشان به دنبال خود مي كشيد.انتظار داشت كه بچه با قدمهاي كوچولوش همپاي او را برود. كودك تقريبن مي دويد و نفس زنان مي گفت مامان ماماني يواشتل دم پاييم جا موندو مادرش ايستاد نگاهي به من انداخت و سرش را پايين انداخت و بچه به عثب برگشت تا دمپايش را دوباره بپا كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نمي دونم چرا يه جورايي دلم سوخت بنظرم مي شناختمش اما....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرم را زير انداختم و پك عميقي به سيگار زدم. دستي روي شانه ام خورد.  و به آرامي كنارم نشست.قرامرز بود. گفت ممنونم كه آمدي .مي دانستم حتمن مياي و بعد اضافه كرد خيلي تو فكري اميد خان.و بعد ادامه داد آن خانم را مي شناختي؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم نه ولي بنظرم آشنا بود.گقت بله! زن مرحوم رجبعلي است!همينكه سال گذشته به تير غيب گرفتار شد.بعد از اعتصاب كارگراي بندر نا پديد شد. ديگر هم خبري ازش نيست.اما من مي دونم سر به نيستش كردن.خبرش را دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي دانستم كه درست مي گه.اين دست خبرها را بايد از اينگونه آدمها شنيد.بد جوري ناراحت شدم. فرامرز هم سيگاري روشن كرد.بوي تند سيگارش بيني ام را آزار داد. گفتم چه سيگاري مي كشي!؟ گفت  سيگار زر. و بعد با طعنه اضافه كردبا  مستمري كه ما مي گيريم امكان كشيدن سيگار آمريكايي نيست كما اينكه نصف شكممان را هم سير نمي كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ظاهرش آرام و متين بود.خونسرد.صداش دورگه و محكم!گفت نمي خواي از من بپرسي چرا تبعيدم كردن!!؟ لابد فكر مي كني جنايت كار هستم يا كسي را كشتم يا... حرفش را بريدم و گفتم به من مربوط نيست كه براي چي تبعيد شدي! هرچه هست مربوط به خودته!من عادت ندارم از مسايل شخصي ديگران بپرسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ظاهرن اين حرفم برايش بسيار گران بود. يك لحظه شكسته شد.آن قيافه با ابهت مچاله شد. اشكش جاري  سعي كردم كه به چهره اش نگاه نكنم تا خحالت نكشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد هم گفت من همه جور حفت را حاظرم بپذيرم همه جور سختي و گرسنگي ولي بدترين شكنجه ها براي من اين است كه مردم فكر كنند من جنايتي مرتكب شدم كه تبعيدم كردن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم نه آقاي مهندس! هيچ كس در مورد شما اينگونه فكر نمي كنه! اصلن مگر در اين دوره و زمونه كسي جنايتكارا را تبعيد مي كنه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نه برادر من هيچ كس در مورد شما فكر بد نمي كنه يا لا اقل آنهايي كه من مي شناسم و تعدادشان هم كم نيست در مورد شما هميشه به نوعي ترس و احترام ياد مي كنند.براي لحظه اي گل از گلش شكفت .جوان شد. لبخند زد. چهره اش باز  شاديي كودكانه در صورتش نمودار شد.در اين لحظه به نظرم چقدر شبيه آن كودكي بود كه چند لحظه پيش دمپاييش جا مانده بود معصوم و مشوش!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت :پس چرا مردم از ما رم مي كنند.كسي با ما همكلام نمي شه!گفتم مردم مي ترسند همين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;عابرين تك و توك از پايده رو مي گذشتند بدون توجه به ما.مي دانستم تا ساعتي ديگر اينجا غلغله خواهد شد. مردم خوزستان مخصوصن مردم شهرهاي آبادان و خرمشهر بعد از ساعت 10 شب تازه شروع به بيرون آمدن از منزل مي كنند .هواي گرم روز موجب  اين موضوع شده. جوانا و نوجوانا ميله هاي گل كوچك را در خياباني خلوت به پا مي كنند و آن وقت جندين تيم تقسيم مي شن و به نوبت تا 2-3  بعد از نميه شب بازي مي كنند  و اين تقريبن تفريح عمومي آنهاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم خوب مهندس امري با من داشتي؟اگر كاري از من ساخته بفرما در حد توان انجام مي دم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مردد و بود در گفتن!گفت ببين اميد آقا من خيلي به شما اطمينان دارم.مي خوام يه موضوعي را مطرح كنم.اگر قبول كردي كه هيچ اگر ام قبول نكردي مي خوام بين خودمان باشه و همينجا همه چي را فراموش كني.ضمنن نمي خوام با احدي هم در مورد اين ملاقات صحبت بشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نيشخندي زدم و گفتم شما چقدر ساده اي مهندس .فكر مي كني ما الان كه اينجا نشستيم چند نفر دارن مارا مي پان؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مطمين باش چشمهاي زياد در همين لحظه دارن من و شما را نگاه مي كنند .گفت با اين وجود من چاره ي ديگري ندارم!..گفتم شما بفرماييد حرفتان را بزنيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت مي دوني كه ما در اين شهر تبعيد هستيم و خواست ادامه بده گفتم ببين مهندس خواهش مي كنم رك و پوست كنده حرفت را بزن من اگر دير برم خونه امشب ديگه مادرم حسابي عصباني مي شه و من هم حوصله غر زدنهاش را ندارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت :راستش اين كار فقط از شما بر مياد يا لا اقل ما فقط به شما اطمينان داريم!گفتم خوب چيه اين كار؟ شايد از من هم بر نياد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت باشه مي گم و بعد نفس عميقي كشيد و گفت آقا اميد ما چند قبضه اسلحه مي خوايم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;برق از سرم پريد.هرچيزي به ذهنم رسيده بود به جز اين و خودم را براي شنيدن هر چيزي آماده كرده بودم بجز اين چيزي كه مي خواست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;براي لحظه اي درنگ كردم!سيگاري روشن كردم و خواستم چيزي بگم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;شروع كرد به زمزمه كردن شعري&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوابت آشفته مباد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوش ترين هزيانها&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حزه سبز لطيفي ست كه در بركه آرامش تو مي رويد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در كنار ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;كاروانهايي از آتش از  آتش و خون مي گذرد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گذاشتم تا انتها خواند شعر را از بر بود.گفتم  آقاي فرامرز خان راستش من حون خودمو به خطر مي ندازم و چند طاقه پارچه و چند بكس سيگار از مرز رد مي كنم تا ننه و خواهرم چشمشون به دست ديگرون نباشه و بزرگترين خلافي هم كه تا حالا كردم همين بوده.من اصلن كسي را در اين زمينه نمي شناسم.و اصولن نمي دانم از كجا بايد چنين چيزهايي را تهيه كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت مي دانم كه تا به حال از اين كارها نكردي و ضمنن از نظر من تو يه مرد واقعي هستي و زندگيت را براي رفاه خانواده ات به خطر مي ندازي. اما واقعيت اين است كه ما هم اهداف بزرگتري داريم بخاطر همين ظلمهاست كه اينگونه خود را به آب و آتش مي زنيم  و خواست شروع كنه كه يه منبر روضه برام بخونه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم والا مهندس اين كار از من بر نمياد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;اصرار نكرد. اما گفت ما ناچاريم به ديگران بگيم و مي دانم كه همان روز گه گفته بشه روز بعد همه ما را دستگير مي كنند و بعد ديگر ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم اما توقع شما از من زياد است اصلن چرا من بايد جان خودم را براي اين كار شما كه بنظر من احمقانه است بخطر بندازم هر چند كه بنظر شما شايد كاري قهرمانانه باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت ما اصلن دنبال قهرمان شدن و قهرمان بازي نيستيم. مي دانم كه هيچ وقت هم نامي از ما نخواهد بود اما اين ماموريت تاريخي ماست و بايد انجام بشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چقدر ساده لوحانه حرف مي زد.يا فكر مي كرد من ساده لوحم!دلم سوخت.يك لحظه فكر كردم مردي با اين تحصيلات مي تونه زندگي راحتي داشته باشه بهترين شغل بهترين خانه بهترين در آمد و تفرحات فراوون.و برام قابل درك نبود كه چرا اين همه خود را به مهلكه انداخته و هنوز هم داره اينگونه ريسكهاي خطرناك مي كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم باشه بزار فكرام را بكنم.ببينم مي تونم كسي را آنور مرز پيدا كنم كه اينكاره باشه!آخه تمام طرفهاي معامله من كساني بودند كه پارچه و چايي و سيگار و عظر و ادكلن و .... اما تا حالا اينگونه چيزهايي را نه مورد پيش آمده بود و نه اصلن به ذهنم هم خطور كرده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دست توي جيبش كرد و مشتي پول تپاند توي جيبم.گفت اين هم پول هر چقدر اضافي ماند مال خودت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا خواستم چيزي بگم به سرعت نا پديد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;وقتي كه به خانه رسيدم مادر سفره را انداخته بود. الهام هم كنار سفره دراز كشيده بود و داشت چرت مي زد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مادر با كمي بد اخلاقي گفت آخز پسر تو تا اين وقت شب كجا بودي! شام از دهن افتاد اين بچه هم شام نخورده خوابش برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم ننه ببخشي كاري پيش آمد ضمنن تو نگران اين وروجك نباش امروز به قد يه شتر هله حوله  بلعيده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خودشو به خواب زده بود.پقي زد زير خنده و پريد روي كولم و شروع به كولي بازي كرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;در واقع به دادم رسيد اين كارش باعث شد مادرم ديگه دنباله ماجرا را نگيره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  پ.ن:شعر از شفیعی کدکنی باید باشه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 06:54:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخاب مسیر 4</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;انتخاب مسير 4&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;از گوشه چشم نگاهي به كتابش انداختم.قسمتي از جلد قرمز آن از لاي روزنامه بيرون زده بود.ماني فست... بقيه اش معلوم نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;رد نگاهم را گرفت.گفت اگر مايل باشي كتابهاي ديگري هم هست بدم بخوني.مي دونم در دوران دبيرستان خيلي اهل مطالعه بودي.گفتم ممنون.متاسفانه من فرصت كتاب خواندن ندارم.ديگر اصرار نكرد.بلند شد و به آرامي گفت ساعت 9 شب نزديك پل مي بينمت.كار واجبي دارم اينجا نمي شه .چشمهاي نامحرم زيادي اينجا هست. و بعد هم روزنامه اش را زير بغل زد و رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند لحظه بعد من هم پول خرده اي را روي ميز گذاشتم  و بلند شدم كه برم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مش بماني صدام زد!اميد؟با آن قد كوتاه و خپل و عينك ته استكاني از پشت پيشخان به زور كله طاسش ديده مي شد. اما چهره مهرباني داشت و صدايي مهربانتر.بچه كه بودم با يكي دو نفر از همكلاسي ها هميشه ميامديم پاي نقالي مرشد و در گوشه قهوه خونه مي نشستيم.شاگرد مش بماني به دستور او يكي يه چايي كم رنگ هم جلويمان مي گذاشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد هم كه مي رفتيم مش بماني يه پنج زاري كف دستم مي گذاشت و مي گفت عمو برو و براي خودت چيزي بخر ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;شنيده بودم كه اين قهوه خونه را با كمك پدرم راه انداخته . وقتي كه از بوشهر به اينجا آمده بود جواني بوده يه لا قبا.و دچار مشكلات عديده .پدر اين قهوه خانه را براش راه انداخته بود .به همين خاطر خودش را  هميشه مديون پدر مي دانست و هميشه احوال پرسي از مادر و خواهرم مي كرد و در زماني كه پدر از دنيا رفت تا آنجا كه براش ممكن بود كمكمان مي كرد و اداي دين.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت عمو بماني امري داشتي! و عذر خواهي كه متوجه نشدم.گفتم شايد قهوه خونه نباشي.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;آمد كنارم و آهسته گفت اميد جان. عمو! من جاي عموي تو هستم.من هميشه مديون پدرت هستم.خدا شاهده نگرانتم.اما مي دانم تو جوان زرنگي هستي .ببين عمو جان اگر  مي خواي من با خيلي از مسولين شهر آشنا هستم.مي خواي به مدير گمرگ بگم كه استخدامت كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي دانستم كه راست مي گه! تقريبن همه مسولين با او آشنا بودند بساط مهماني هاي آنها را او بود كه فراهم مي كرد.به همين خاطر  اگر چيزي از هر كدام مي خواست مطمين بود كه نه نمي گفتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم ممنون عمو جان چشم. حتمن مزاحمت مي شم! و خواستم كه حركت كنم.به ارامي بازويم را گرفت.گفت اميد جان عمو از اين مرد پرهيز كن.اينها آدمهاي خطر ناكي هستند. سعي كن با او ارتباط نداشته باشي. تو هر خلافي كه داسته باشي من مي تونم با يه تلفن مشكلت را با مامورين دولتي حل كنم ولي اگر در ارتباط با اين آدم باشه هيچ كاري از هيچ كسي از هيچ كس بر نمياد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم چشم عمو من كاري به كار او ندارم.گفت مي دانم فقط خواستم مطمين بشم.و مي دانستم كه مش بماني هميشه مواطب منه و گزارش كارهام را داره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاگردش از كنارم ردشد.شايد بيش از 20ا ستكان نعلبكي روي يك دستش چيده بود و با سرعت تمام روي ميز مشتريان مي گذاشت.و من هميشه متعجب كه چگونه با اون هيكل لاغر و دستمال دور كردن و گيوه هاي سر پا كه موقع راه رفتن آنها را كر و كر روي زمين مي كشيد استكانها از روي دستش نمي افتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;از قهوه خانه بيرون رفتم.ميدان را دور زدم.چند كيلو ميوه از فروشنده هاي دوره گرد خريدم و راه افتادم به سمت گاراژ احمد كه ماشين را آنجا مي گذاشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;احمد منتظرم بود جواني بسيار زبر و زرنگ و تا دلت بخواد با جربزه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سپر ماشين  را عوض كرده بود.گفتم احمد آقا اين ماشين را بفروش ديگه لو رفته .لبخندي زد و گفت همين كار را كردم فقط منتظر اجازه شما بودم .مشتري حاظره ضمنن يه جيپ آهو هم زير سر دارم عروس .. يك يك با يه نيش گاز جاده را از جا مي كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم خوبه زودتر رو براهش كن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد ادامه داد با جمال بلمچي كي قرار بزرام.گفتم فردا شب و بگو كه بياد سمت كوت شيخ. ديگه جاي قبلي نره.خوشم ميامد كه احمد در هيچ موردي هيچي از من نمي پرسيد و كارها را به دقت يك  ماشين انجام مي داد هر كاري مي سپردم ديگر خيالم راحت بود كه به بهترين نحو انجام ميشه.و البته خودش هم مي دانست كه كوچكترين اشتباهش موجب نابودي هرد وي ماست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;رفتم خونه!ننه كنار خوض نشسته بود و خيري خانم هم روبروش در حال شتستن ظرف.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سلام كردم .چادر خيري شل ول بود و بيشتر قسمتهاي لخت بدنش بيرون مادرم چشم غره اي به او رفت. بلند شد و چادر را مجكم به دور خود پيچيد و گفت اي وا آقا اميد متوجه نشدم خوبه يه يا الهي بگي و بعد هم با لوندي خاصي گفت ننه آقا اميد كه محرمه !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و من ميوه ها را كنار حوض كذاشتم . داخل اتاق شدم و صدا زدم الي كجايي ور بپري بچه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;از پشت پريد كولم و شروع كرد به قل قلك دانم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;كمي سر به سر هم گذاشتيم. گفتم زود باش وروجك سماور را روشن كن و يه چايي بار بزار.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد هم سيگاري روشن كردم و به پشتي تكيه دادم اولين بار بود كه سيگار كشيدن را علني كرده بودم. مدتها بود مي كشيدم اما سعي مي كردم كه ننه متوجه نشه الي مي دانست و بابت آن هم هميشه سر كيسه ام مي كرد كه لاپرتم را به ننه نده!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم وروجك يه زير سيكار بيار!با تعجب نگاهم مي كرد انگار كه مچم را در حال انجام بزرگترين گناه كبيره گرفته باشه! گفت ما .... ما..ن و بعد با دست جلوي دهنش را گرفت. گفتم ديگه سر كيسه كردن تموم شد. مامان خودش مي دونه .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نا چار زيرسيگاري را آورد و كنار دستم نشست. بعد هم با شيطنت گفت داداش اميد  خيري خانم مي گه دهن داداش اميد ت بوي سيگار مي ده او از كجا مي دونه!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مغزم داغ شد .زنكه حل و چل اين چه حرفي بوده كه زده. گفتم بابا اون خله و  حرف را پيچاندم به سينما رفتن بعد از ظهر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;كفتم بهتره سانس 7 تا 9 بريم من ساعت 9 به بعد كار دارم.الي پاشو كوبيد زمين نه داداش ساعت 5 بريم.آخه با يه بيليط مي تونيم سينما ايران 3 تا فيلم پشت سر هم ببينيم.آن زمان بعضي از سينما ها 3 سانس پشت سر هم 3 فيلم مختلف نشان مي دادند و هر 3 فيلم را هم ميشد با همان يه دونه بليط يك تومني ديد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم آخه دختر من هزار تا كار دارم نمي تون 6 ساعت تمام بشينم تو سينما!اما مگر حريف مي شدم مخصوصن حالا ديگه خيري خانم هم شده بود قوز بالا قوز.كفتم باشه ولي بعد از ساعت 9 ديگه لب شط بي لب شط و از بستني هم خبري نيست. گفت باشه و بعد هم چلپ يه ماچ گنده از گونه ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد از ناهار چرتي زدم كه با صداي الي از خواب پريدم .7-8 تا دختر بچه هم سن و سال خودش همراهش بود و حياط را روي سرشان گذاشته بودند.گفتم چه حبره اينها اينجا چكار مي كنند؟ گفت مگه قرار نيست بريم سينما!؟ گفتم ولي تو كه نصف دختر بچه هاي مدرسه پروين اعتصامي را با خودت آوردي!آخه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مي دونستم بي فايده است.به هر حال  كلي هله هوله و تخمه ژاپوني و براشان خريدم و و لژ سينما  را هم گرفتم با خواهش و تمنا از آپارتي!از آشنا هاي قديمي بود خدا پدرش را بيامرزه كه روي مرا زمين نداخت و الا چطور مي تونستم آن همه دختر بچه شيطون را كنترل كنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;فيلم كه شروع شد سر وصداي آنها هم شروع شد. اصلن به تنها چيزي كه  توجه نداشتن فيلم بود. من هم گوشه اي براي خودم نشستم و چرت زدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;آخرهاي فيلم سوم حوصله همه شان سر رفت . و من هم از خدا خواسته .تا در خونه بردمشان و بعد هم گفتم امر ديگري نداري خانوم!!و طوري نشان دادم كه از دستش دلخورم .ولي او دست پيش گرفت و گفت يادت باشه بستني لب شط نخورديم ها! گفت اي كوفت بخوريد شما ها كه يكي 4 تا بستني كيم توي ان شكمهاي وامانده تان كرديد ديگه بستيني لب شط كجا مي خواستيد بريزيد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;الي پريد و گردنم را گرفت و گفت ممنونم داداش اميد جونم!شوخي كردم.همين كه من جلو همكلاسي هام سر بلند شدم خودش كليه!آخه بهشان گفته بودم كه هرچي از داداش اميد بخوام برام انجام مي ده  جالا هم تا مدتها پزتو ميدم! گفتم ولي سرشون منت نزاري ها گفته باشم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و بعد اضافه كردم به ننه بگو من كمي دير ميام خونه نگران نباشه!گفت شام مياي خونه گفتم آره ميام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و به سرعت به ماشين گرفتم و رفتم به مجل قرار با فرامرز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;كمي پايينتر پياده شدم .چند قدم كه رفتم احساس كردم كسي داره تعقيبم مي كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;روي نيمكتي نشستم  رودخانه اروند روبرويم!سيگاري روشن كردم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بدور بود!لاقيدانه از كنارم ردشد!مچش را گرفتم و پيچاندم و با فشار آو را كنار خودم نشاندم!با آن موهاي وز وزي و دماغ پت و پهن و شلوار لي وصله دار و گفشهاي كتاني سفيد تخت سبز با يه تي شرت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;سعي كرد از دستم فرار كنه اما زورش نمي ر سيد. گفتم بتمرگ كارت دارم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;نشست و گفت بفرما آقا اميد امري داري!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم چرا داري منو تعقيب مي كني!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت به ارواح خاك آقام اگه... كه با پشت دست يكي خواباندم توي دهنش و گفتم بي خودي قسم  خاك آقات نخور!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;مثل بچه آدم نشست و گفت آخه چرا مي زني ضعيف گير آوردي!بدور به سن و سال شايد از من بزرگتر بود.اما جثه جندان قوي نداشت.گفتم بگو ببينم چرا تعقيبم مي كردي!من و تو بچه محل هستيم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;بعد هم يك پاكت سيگار لانگ جونز پرت كردم بغلش!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گل از گلش شكفت.آن را باز كرد تعارفم كرد گفتم نمي كشم و خودش يكي روشن كرد. تعجب كردم.آخر هميشه سيگارهاي گرانقيمتي كه بهش مي دادم به دكه هاي كنار شط مي فروخت و با پولش 10-12 پاكت سيگار اشنو ويژه يا هما بدون فيلتر مي خرديد.اما اين دفعه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم ها بدور چي شده !؟ وضعت مثل اينكه خوبه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;خنده اي كرد و در اين لحظه قيافه اش چفدر معصوم بود و مطلوم . دلم سوخت و پشيمان شدم از اينكه زده بودمش!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفت مي دوني كه در مرام ما بچه محل فروشي و نمك به حرامي نيست اما چي كار كنم خودت مي دوني كه من دمم گيره! اگر همكاري نكنم پوستم را مي كنند و دستم هم به جايي بند نيست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;كلانتري از همه خلافهاي من اطلاع داره  اونها كاري به كار من ندارن و در عوض من هم بايد با انها همكاري كنم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;گفتم حالا چه ماموريتي دادن بهت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;دست كرد جيبش و يه 50 تومني نو در آورد گفت قول دادن اگر سايه به سايه تو برم و همه كارهات را به آنها گزراش كنم 100 تومن بهم بدن 50 تومن هم بيعانه دادن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;و شروع كرد به گريه كردن!دلم سوخت 2 اسكناس 100 توني بهش دادم و گفتم خوب اين را هم بگير گزارشت را هم بده اما سعي كن كه اگر چيزي دستگيرت شد با يكي دو ساعت تاخير به آنها بگي با ادرس عوضي بهشان بدي.اينطوري آنها هم مشكوك نمي شن!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا برو سراغ خورشيد و  و  با دختراش براي خودت خوش باش!گفت اميد آقا خانه خورشيدو جاي از ما بهترونه من با همون زنهاي كولي پشت سده سر مي كنم! هم ارزونترن و هم كم قر و فر تر!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;پول را گرفت و بوسيد و به پيشانيش گذاشت و آهسته گفت آقا اميد من هرچقدر هم پست باشم نمك به حرام نيستم! خيالت راحت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه دارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن1:كوت شيخ منطقه اي ست در قسمت شمال غربی  خرمشهر و تقريبن رو بروي بصره .در قديم قصر شيخ خزعل  جاكم و خرمشهر بوده و الان هم ويرانه هاي آن موجود است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-خورشيدو خانمي بود كه عشرتكده اي را در آبادان اداره مي كرد و خانه اش محل تردد رجال... بعد از انقلاب خورشيدو توسط مردم اعدام شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3- شاه آباد مهمترين محله خرمشهر و محل زندگي مردم معمولي و قشر متوسط خرمشهر بود.در زمان جنگ به كلي نابود شد .الان باز سازي شده و تام جدید  اين محله طالقاني است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 07:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسیر 3</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-387.aspx</link>
<description>&lt;H3 dir=rtl&gt;مسير 3&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;بدون اينكه لبا سم را عوض كنم گوشه اتاق خوابيدم!همينكه سر روي متكا گذاشتم ديگه نفهميدم .وقتي كه چشم بار كردم الهام خواهر 12  ساله ام را ديدم كه بالاي سرم نشسته !&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;داداش تا صبح منتظرت بودم نيامدي؟گفتم كار داشتم الي! گفت آخه قرار بودم ببريم سيما ديروز عصر.من هم كلي پز داده بودم جلو دوستام!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم ببخشي امروز با هم مي ريم ! پشت چشمم نازك كردو گفت نمي خوام!ديگه نمي ام .جلو دوستام ضايع شدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;خوب خودتو ديگه لوس نكن الي من كه عذر خواهي كردم!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;خنده اي كرد . پشت چشم نازك كردو گفت خوب باشه بعد از ظهر با هم مي ريم!سينما ايران!پسر پدر خوانده چو چو فرانكو!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;من كه هنوز خواب آلود بودم گفتم باشه هر چي تو بگي!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;بعد هم با شيطنت هميشگي گفت پاشو نزديگ ظهره محسن تا حالا سه دفعه آمده دنبالت من همي گفتم اميد خوابه!فكر كنم همينطور تو كوچه وايساده باشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم محسن؟نگفت چي مي خواد؟گفت نه و هيچي نگفت فقط گفت وقتي اميد از خو اب پا شد بگو من آمدم دنبالش!همون جاي هميشگي منتظرشم! همين و بس!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;رفتم سر حوض  آبي به سر و صورت زدم و آفتابه را هم پر كردم كه دستي به آب ببرم !. خيري خانم همينكه ديد من لب حوض هستم  آمد طرف حوض.سلام اميد آقا!كفتم سلام.چادر گلدارش را كشيد كنار سر و سينه و بازوهاي لختش نمايان شد.آرايش ناشانه اش كاملن معلوم بود از سر عجله بوده است و الا خيري خانم امكان نداشت  بدون آرايش كامل از اتاق خارج بشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;حدود 25 ساله بود و شوهرش بيش از 60 ساله! پير مردي قد بلند و مهر بان!با دو چرخه هركولسش هر روز صبح از خانه بيرون مي رفت و تا 24 ساعت سر كار بود .ناتور بندر .وقتي كه مي ديدم سوار دوچرخه شده حس مي كردم كه هر لحظه ممكنه از روي دوچرخه بيفته و استخوانهايش خرد بشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;هميشه هم هنوز وارد خانه نشده دوچرخه اش را به ديوار حياط تكيه مي داد و مي گفت خيري اون قليان را چاق كن.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;آن وقت خيري هم زغالها را در آتشدان مي ريخت دور سر مي چر خاند .اول چند نقطه روش و بعد كل زغالها گر مي گرفتند و چرق و چرق  شرارهاي آتش به اطراف پراكنده مي شد و در هوا نا پديد .آتش دان را كه دور سر مي چر خاند خطي نارنجي و دايره وار دور سرش بوجود ميامد.بعد خيري قليان و چايي عمو  شير خان را آماده مي كرد.عمو  عمو شير خان هم تقريبن تا قردا صبح كه سر كار مي رفت همه اش خواب بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;كفتم سلام خيري خانم ! گفت سلام اميد ديشب نيامدي خانه ! صبح هم كه رفتم بازار خريد همسايه ها چيزهايي پچ پچ مي كردند. گفتم خوب چي مي گفتند؟ گفت زبونم لال مي گفتن ديشب اميد تير خورد! سر كار قديري با تير زدش!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم براي چي سر كار قديري بايد منو با تير بزنه ! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;هيچي نگقت!گفتم يه لحظه صبر كن!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;رفتم توي اتاق  از توي  كيف دستي يه بسته لوازم آرايش در آوردم !گفتم بفرماييد خيري خانم قابل شما را نداره!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفت اي وا اميد آقات دستت درد نكه!و به سرعت آن را زير چادرش پنهان كرد. و بعد آهسته گفت امشب شير خان شيفت كاريشه! منتظرتم .&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;سرخ شدم . بدنم داغ شد.گفتم آخه ممكنه من امشب خانه نباشم!گفت اگر نياي نه من نه تو!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt; راستش از روي عمو شير خان خحالت مي كشيدم. هميشه با من مهر بان بوده. اصلن با همه مهر بان بود. نمي دانم چطور خيري را به زني گرفته بود. در واقع اگر نه حاي پدر بزرگش ولي جاي پدرش بود با قدري اغماض!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;تازه شرخان كجا خيري كجا! پير و لاغر و سياه و لندوك و خيري يه ماه پاره تمام .هر چند رفتارش كمي دهاتي وار بود اما جوان و خوشكل  و كمي هم سبك سر!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما بنظرم با هم زندگي خوبي داشتند. هميشه بوي آبگوشت ليمو اماني از اتاقشان فضاي حياط را پر مي كرد.با آن چراغ 3 فتيله آبي رنگ! و هميشه  عمو شير خان با يه پاكت ميوه وارد خانه ميشد.اما خوب....&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;صبحانه اي خوردم بعد هم گفتم الي بيا اينحا كارت دارم شيطونك! بيا ببين چي برات آوردم! سفارشي مخصوص خودت! برو پزش را به دوستات بده.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;و بعد هم يه پاكت بزرگ دادم دستش! به اميد اينكه سينما رفتن شب را فرا موش كنه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;پاكت را باز كرد. پر از شكلاتهاي تخته اي كاكايو و چندين نوع خرت و پرت ديگه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;قبل از اينكه دهن باز كنم گفت اما سينما سر جاشه. و موهام را با دستهاش آشفته كرد!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;خواهر خل و چل من! باشه.بسه ديكه خوب باشه مي برمت. لابد دو سه تا ا ذازيل ديگه مثل خودت هم همراهته ؟ گفت خوب معلومه ناز ي و مهين و قرشته و ...گفتم د وايسا ! تا هيمنجا بسه! تو مي خواي تمام دختر بچه هاي شاه آباد را دنبال من راه بندازي ببرم سينما! آنوقت مردم چي مي گن!نخير من نيستم!گقت آخه من به اونا قول دادم و نشان مي داد كه داره گريه مي كنه ! اما من مي دونستم اين همه اداها فقط و فقط براي خر كردن منه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم امكان نداره! من تو محل آبرو دارم. گفت : باشه پس به مامان مي گم او شبهايي كه يواشكي مي ري توي اتاق خي.... و هنوز حرفش تمام نشده قيافه حق به جانبي گرفت و من هم چشم غره اي رفتم و گفتم حالا كه اينطور شد اصلن سينما بي سينما!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;اينجا بود كه جدي جدي زد زير گريه!اين ديگه گريه راست راستكي بود!در بين گريه اش بريده بريده گفت آخه همه با پدرشون مي رن سينما خوب .. و دوستاشانو هم مي برن و..دلم از جا كنده شد. سرش را به سينه ام چسباندم نوازشش كردم .گريه ام گرفته بود.الي را به اندازه تمام دنيا دوست داشتم البته نه به اندازه ننه ولي دوستش داشتم. گفتم چشم ميريم سينما اصلن هر چند نفر را هم كه دوست داشتي دعوت كن!امروز همه تون مهمان من . بعد هم با هم مي ريم لب شط بستي مي خوريم خوبه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;آشكارا خوشحال شده بود. حدس زدم قول داده به رفقاش. و وقتي ديده ممكنه نبرمشان فكر مي كرده حسابي پيش آنها ضايع خواهد شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;ساعت از 10 صبح گذشته بود صبحانه اي خوردم! شانه اي به موهام كشيدم و وبه الهام گفتم من كار دارم اگر ننه پرسيد بگو. رفته بيرون ممكنه براي ناهار هم بر نگردم .&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;از اتاق كه زدم بيرون الي ضدام زد داداش يادت كه نمي ره تو قول دادي ها! گفتم چشممممممم ! بعد هم بر گشتم و اسكناس 20 توماني گذاشتم كف دستش .پشت چشم نازك كرد و گفت من پول نمي خوام ! گفتم بگير خودتو لوس نكن.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;از پيچ كوچه كه گذشتم محسن از رو برو داشت ميامد سلام كرد. و گفت : قرامرز الان دو روزه سراغتو داره مي گيره. نمي دونم چي مي خواد.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم فرامرز ديگه كيه! گفت همون تبعديه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;فرامرز مردي بود حدود 40 ساله با موهاي كوتاه و سبيلهاي بلند و آويخته!  مي گفتند تبعديش كردن اصلن بچه بندر انزلي(پهلوي) بود.مهندس الكتونيك.گاهي ديده بودمش! مردي چهار شانه مو قر.هميشه روزنامه اي زير بغلش بود كه كتابي را لاي آن گذاشته بود.كاهي در كافه لاله و گاهي در كنار شط و گاهي هم در كاباره هاي آبادان!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;اما هميشه تنها گوشه اي مي نشت و سرش به خواندن گرم بود.هيچ وقت نديده بودم با كسي باشد. هميشه تنها بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;خيلي از قيافه و نحوه رفتارش خوشم ميامد. اما هميشه هم سعي مي كردم كه با او هم كلام نشم.ما را ترسانده بودند از تبعيدي ها! مي گفتند از اينها بايد ترسيدوآدمهاي خطر ناكي هستند.اما واقعيت اين بود كه من خيلي از او خوشم ميامد . گاهي هم دلم مي خواست با او هم كلام شوم. مي خواستم ببينم در زير اين سيماي مغموم و چهره مردانه و تا حدودي شكسته نسبت به سنش چي پنهان شده.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;يكي دو بار هم با او سلام و عليكي كرده بودم و آشنايي در همين حد.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم نگفت چي كار داره.؟&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفت نه هرچي پرسيدم گفت كه با خودت كار داره.ضمنن چندين سفارش هم داريم.چند مشتري پر و پا قرص براي مخمل و ماهوت  پول خوبي هم مي دن!حتي يكي شان مي خواست بيعانه هم بده!به تندي گفتم و تو هم گرفتي؟ گفت نه مگه خر شدم! معلومه كه نگرفتم! گفتم خوب كردي!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفت :فرامرز تبعيدي گفت كه ساعت 11 قهوه خانه مش بماني منتطرته! فلكه دروازه.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم چرا اونجا!گفت نمي دونم .&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;فلكه دروازه جاي كار گرها و فحله بنا ها بود كه صبح زود آنجا حاظربودند  و با ابزارهاي بناييشان منتظر مي ماندند تا كسي كه كار بنايي داشته باشه بياد و يكي دوتا از انها را ببره! آنوقت همه دوره اش مي كردند و با سرو صدا ازهر كس مي خواست زود تر بره .ميوه فروشها ميوه هايشان روي گاري هاي چرخ دار مي فروختند و قمار بازهها و لات و لوتها و جيب برها هما همان اطراف پلاس بودند.زنهاي هر جايي هم منتظر مشتري در گوشه و كنار و ....عربهاي روستايي هم گوسفند و بز مياوردند و در آنجا مي فروختند.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;قهوه خونه مش بموني هم در گوشه اي از اين ميدان بود قهوه خانه اي بزرگ كه هميشه پر بود از آدمهاي گوناگون.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;و فصاي آن هم هميشه آكنده بود از دود قليان. و سر و صداي مشتريان در فصاي نيمه تاريك چندين پنكه سقفي تلق و تلق با سماجت سعي مي كردند كمي هواي خفه و سنگين آنجا را جا بحا كنند اما چندان موفق نبودند.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;فضاي قهوه خانه فقط رماني ساكت بود كه مرشد با صدايي رسا شروع به شاهنامه خواني مي كرد.عصرها غلفله بود ولي آن وقت روز چندان شلوغ نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;مرشد روي نيمكتي نشسته بود و چرت مي زد. و پرده سهراب كشان در گوشه اي ويخته ! رستم با آن ريش د و تيكه اش بالاي سر سهراب نشسته بود با پهلوي دريده و خون جاري شده. قيافه سهراب بيشتر به دختر بچه هاي نورسبده با چشمهاي شهلا مي مانست تا به يك پهلوان.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;مش بماني اتاقي هم در پشت قهوه خونه داشت براي مشتريان خاص!بساط منقل و وافور  و ....&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;تا چشمم به فضاي نميه تااريك قهوه خونه عادت كرد كمي طول كشيد.در گوشه اي روي تختي نشستم!هنوز ننشسته شاگرد قهوه چي چايي را چلوم گذاشت و گفت آقا اميد قليان كه نمي كشي. گفتم نه رسول جان خودت كه مي داني قليان نمي كشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;در حال شيرين كردن چايي بودم كه فرامرز آرام و بي صدا كنارم نشست.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;سلام كردم به آرامي گفت سلام از ماست.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;و احوال پرسي كرد. از مادرم و از خواهرم پرسيدو و اينكه خدا بيامرزه پدرت. از دوستان قديم بوديم.تا زماني كه زنده بود بچه هايي كه به خرمشهر تبعيد مي شدند پشت و پناهشان بود.مشكلاتشان را بر طرف مي كرد. به آنها كمك مالي مي كرد و با لنج انها را قاچاقي فراري مي داد و به كويت مي برد. وقتي كه كشته شد همه ما بي پشت و پناه شديم.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم خدا بيامرزه رفتكانت آقا فرامرز چه كمكي از من ساخته است!؟&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;اگر كمكي از دستم بر بياد دريغ نمي كنم! گفت مي دانم كه مرد هستي !الحق كه به پدرت رفتي او هم مثل خودت جيگر شير داشت!گفتم راستش من اصلن هم جگر شير ندارم فقط هر طور كه شده مي خوام لقمه اي نان براي مادر و خواهرم در بيارم كه چشمشان به دست ديگران نباشه!&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;دستي به شانه ام زد و گفت آفرين آفرين.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=2&gt;و متعاقبن هم گفتم به هر حال اگر هم بخواي از اينجا قرار كني من حاظرم فراريت بدم ولي در انطرف آب كسي را نمي شناسم كه بتونه انجا كمكت كنه!اگر هم نياز مالي داشته باشي به قدر وسع حاظرم كمك كنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;خيلي آهسته گفت نه من كار مهمتري دارم . نمي خوام فرار كنم&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;ادامه&lt;/FONT&gt;&lt;/H3&gt;
&lt;H3 dir=rtl&gt; &lt;/H3&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 06:01:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=387</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-387.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخاب مسیر2</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>انتخاب مسیر ۲&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرعت را كم كردم. با كمي احتياط از كنار ماشين گذشتم.نيم نگاهي از گوشه چشم.اما در تاريكي چيز زيادي معلوم نبود و نوع ماشين هم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هنوز فاصله زيادي طي نكرده بودم كه حسي به من مي گفت  هركي هست بايد به كمك نياز داشته باشد.دو دل بودم اما بر ترديد خود غلبه كردم وترمز و متعاقب آن دنده عقب گرفتم.در آن ساعت هيچگونه ماشيني از جاده گذر نمي كرد.آن زمان اتومبيل بسيار كم بود حتي در روز هم تعداد اتومبيلهاي گذري بسيار كم بود چه برسد به ساعت حدود 3 بامداد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در كنار ماشين متوقف شده ايستادم.مرد ميانسالي ايستاده بود كنار اتومبيل .آراسته و بسيار متين.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود 50 يا 55 سال سن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام كردم و گفتم مشكلي پيش آمده.آشكارا آشفته بود و نگران.پايين رفتم و گفتم چه خدمتي از من بر مياد.اگر بنزين تمام كرديد من بنزين اضافي دارم. و اگر هم پنچر شده تا كمك كنم.اما ايشان گفت خير مشكل هيچكدام از اينها نيست نمي دانم چرا ماشين يك دفعه خاموش شد.چندين ساعت است كه اينجا معطل مانديم.فعل جمع بكار برد.و معدود اتومبيلهايي كه از اينجا رد شدن هيچكدام برايمان توقف نكردند.!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم آخه اين جاده در اين وقت شب زياد امن نيست به همين خاطر كسي توقف نمي كنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال خواهش كرد چنانچه ممكنه باشه ماشين آنها را بكسل كنم!اما من گفتم پدر جان من عجله دارم اما اگر بخواي حاظرم شما را به خرمشهر برسانم ماشين را هم همينجا قفل كن فردا مكانيك بيار كه راهش بندازه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در همين حال سايه فردي را در سمت ديگر اتومبيل ديدم!ماشين را از جلو دور زد و به سمت ما آمد.براي لحظه اي برق از سرم پريد.دختري بسيارزيبا و دكولته با حدود 22-3 سال سن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد نگاهي به ماشين من انداخت كه تقريبن هيچ جايي براي نشستن نداشت.به سرعت مقداري از كالاهاي روي صندلي جلو را چپاندم عقب.ماشينهاي آريا داراي صندلي جلو يك تيكه بودند يعني صندلي راننده و كناري سر تا سري بود به همين خاطر به راحتي مي شد 2 نفر بنشيند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت شما از مسايل فني اتومبيل سر در مياريد؟.گفتم والا من مقدار كمي اطلاعات فني دارم ولي از اين ماشينهاي جديد تفريبن هيچ نمي دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال مرد مردد بود.گفتم پدر جان واقعيت اين است كه من قاچاقچي هستم و ممكنه الان در تعقيبم باشند اگر نگاهي به سپر عقب اتومبيلم بندازي جاي گلوله روي آن را ميبيني. بنا بر اين اگر مايلي سريع سوار شيد  و الا كار ديگري از دست من بر نمياد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دخترك آشكارا جا خورد و رنگ از رويش پريد اما مرد بنظرم تا حدود زيادي آرامش يافت با اين حرف من.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سرعت سوار شدند.تير ماه بود و هوا گرم و شرجي.هرد و كاملن خيس عرق بودند هيچ نسيمي نمي وزيد اما من چندان احساس كرما نمي كردم جونكه حركت اتومبيل باعث  خنك شدن مي شد.در اين وقت سال دماي شب و روز چندان فرقي با هم ندارد.گرم و دم كرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همينكه سوار شدند به سرعت به راه افتادم.شيشه هاي اتومبيل را كاملن پايين آوردم نسيمي كه در اثر حركت بوجود آمده بود تا حدودي حالشان را جا آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از ترموس (كلد من) كنار دستم دو قوطي آبجو باواريا  در آوردم و تعارفشان كردم.دختر به سرعت باز كرد و لا جرعه سر كشيد.اما مرد نگاهي انداخت و مردد بود.گفتم مگه تشنه نيستي ! و به شوخي گفتم نترس نمك نداره.خيلي مودبانه گفت كه من سالهاست مشروبات الكلي مصرف نمي كنم.گفتم حالا با يه بار طوري نمي شه!خيلي مودبانه گفت اگر آب باشه سپاسگذار خواهم شد.با دست چپ ترموس را بلند كردم و به دستش دادم و گفتم شرمنده  لييوان ندارم بايد از در آن به جاي ليوان استفاده كني!چندين بار درب ترموس را پر و خالي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر دو آرامش خود را باز يافته بودن.گفتم پدر جان نگران ماشين نباش .اولن كه هيچ كس تا صبح از حاده رد نمي شه در ثاني ماشين خراب را كه كسي كاري نداره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لبخندي زد و گفت نگران ماشين نيستم. و شروع كرد به تشكر از من كه در آن شرايط برايشان نگه داشتم و سوارشان كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر مي خواست هر جور شده سر صحبت را باز كنه.اما ظاهرن موضوعي نبود براي شروع بحث.نا چار حودم پرسيدم كه شما اين وقت شب چطور شد كه در جاده مانديد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد خواست حرفي بزنه اما دختر كه منتظر چنين لحظه اي بود گفت كه با پاپا رفته بوديم جشن تولد دوستم اهواز ساعت 10 بر گشتيم اما اينجا ماشين خراب شد  .بعد هم قوطي آب جو كه در دست پدرش معطل مانده بود را گرفت و نگاهي به آن انداخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد پرسيد شما راست راستي قاچاقچي هستي؟گفتم بله!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خنده ريزي كرد و با عشوه گفت اصلن بهتون نمياد!گفتم يعني چي بهم نمياد! قاچاقچي هم مگه آمدن داره؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت: آخه من هميشه تصور ديگري از قاچاقچي ها داشتم! آدمهاي خشن و بي ادب و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولي شما بوي ادكلن  دي كلا آون تان  همه جا را گرفته .!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم خوب در اين هواي شرجي اگه ا دكلن نزني كه آن وقت بوي عرق تن به همه جا گند مي زنه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ايشان هم تشكر كرد با وجودي كه در حال تعقيبم بودن براي آنها نگه داشته ام و كلي تعريف و تمجيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال رسيديم خرمشهر مي خواستند پياده بشن.اما من گفتم نه بگذاريد تا در خانه شما را برسانم.در اين وقت صبح مشكل بتوان ماشيني گير آورد ضمنن ممكنه الوات و مستها  براي شما مزاهمت ايجاد كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش با اين كار ريسك دستگير شدنم چندين برابر مي شد اما نمي توانستم خودم را راضي كنم كه تنهايشان بگذارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سرعت خيابانهاي خلوت و نيمه تاريك خرمشهر را رد كردم از پل گذشتم و به همان سرعت فرودگاه  و سپس بيمارستان آرين را پشت سر گذاشتم.گفتم آدرستون؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دختر به سرعت گفت بووارده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از كنار پالايشگاه گذشتيم تقريبن به نزديك مهمانسراي تشريفات رسيده بوديم.اين مهمانسرا مخصوص پذيرايي از شاه و وزارا و مسوولين رده بالاي مملكت بود كه براي بازديد از منطقه و پالايشگاه ميامدند.ضمنن خانه مسولين و مديران  رده بالاي شركت نفت نيز در همان محدوده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوا داشت روشن مي شد.و نزديك به اذان صبح.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پيا ده شدند و كلي تشكر.قوطي آب ْجو همچنان در دست دخترك بود.گفت يادگاري نگه مي دارم.داشپورت را باز كردم و يك شيشه ادكلن تعارفش كردم.خودم هم ماركش را نمي دانستم همين ديشب آورده بودمش.در هر سفر مشتريانم يك ساك دستي پر از خرت و پرت و لوازم آرايش و عطر و ادكلن و ... به عنوان هديه به من مي داندن و از بابت آنها هم پولي نمي گرفتند.با دتشكر از من گرفت .من هم به شوخي گفتم از آب گذشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال خدا حافظي كردم و همينكه خواستم حركت كنم. مرد گفت:آقا بزرگواري شما به حدي است كه من در خودم اين جسارت را نمي بينم كه بخوام با پول جبران كنم و جرات تعارف پول را هم ندرام .ضمنن در اين وضعيت هم نمي توانم از شما خواهش كنم كه تشريف بياريد منزل  و آشكارا معلوم بود كه بار سنگين محبتي كه احساس مي كرد به او و دختر ش  شده  به شدت آزارش مي داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت :من هيچگونه نمي توانم اين محبت شما را جبران كنم.اما پسرم اين كارت من خدمتت باشه شايد روزي كاري با من داشته باشي .تشكر كردم و دور از نزاكت بود كه كارت را نگيرم.هر چند كه پيش خودم گفتم كارت تو به چه درد من مي خورده و حتي در دل هم به خودم اجازه ندادم بگم مي خواد پز گارت ويزيتش را به من بده. چونكه با جنان صداقتي آن را داد كه معلوم بود قصدي جز معرفي خودش و احيانن روزگاري كمكي لازم باشد.و جبران محبت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تشكر گرفتم و در جيب جلوي پيراهنم انداختم بدون اينكه حتي نيم نگاهي هم به آن بندازم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپس به سرعت از بريم خارج شدم  قبل از اينكه حراست شركت نفت شروع به پرس و جو از من كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كه نزدك كاراژ رسيدم ديدم احمد منتطرم ايستاده و در گاراژ نميه باز! مضطرب و پريشان به سرعت در را باز كرد و ماشين را وارد گاراژ كردم.جايي كه هميشه ماشين را آنجا مي گذاشتم و مشتريانم به سرعت برق و باد جنسها را مي بردند و پولش را نقد پرداخت مي كردند و آنها هم در همان روز به پولدارهاي شهر و كاركنان ارشد شركت نفت مي فروختند .اجناس من بيشتر باب دندان اينگونه افراد بود مي دانستم به عنوان كادو براي دوستانشان در شهرهاي ديگر مي برند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;احمد گفت نگرانت بودم چرا اينقدر دير كردي امشب.گفتم هيچي .كاري پيش آمد مجبور شدم كمي راهم را دور كنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم من ميرم خونه ماشين را يه حوري راست و ريست كن و گوشه اي پنهانش كن .ضمنن آن كيف دستي را هم بده من ببينم. يه يچري هم براي تو آوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سود هر بار سفرم بيش از بيست هزار تومان بود و ماهي دو تا سه سفر مي رفتم پول هنگفتي بود آن زمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايد به اندازه حقوق 20 كارمند عاليرتبه شركت نفت!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي به خانه رسيدم مادر كنار حوض نشته بود در حال وضو گرفتن.لنخندي زد و خدا را شكري گفت كه سالم بر گشتم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منزل ما داراي 2 اتاق از يك خانه قديمي بسيار بزرگ بود.رديف اتاقها دور يك حيات بزرگ با حوضي در وسط و درخت كناري  بزرگ در گوشه حياط كه سايه آن در تابستان نعمت بزرگي بود و شاخ و برگ آن جايگاه گنجشكها .تنها اشكال اين درخت فضله گنجشكها بود كه هر روز زنان منزل مجبور بودند  حياط را كاملن بشورند و جمع كردن برگهاي آن هم زحمتي مظاعف.با اين وجود به عنوان يه شيي متبرك و دوست داشتني از اين درخت نگهداري مي شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همسايه هاي ما چندين خانواده بودند..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم كنار مادر آمد پيشانيش را بوسيدم و آب به سر و صورتم  زدم مادر با گوشه چادرش صورتم را خشك كرد. و گفت صبحانه مي خوري پسرم؟گفتم نه ننه خوابم مياد .مي خوابم بعدن چيزي مي خورم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;درخت کنار=همان درخت صدر است و به گونه ای دارای تقدس است در بین مردم خوزستان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلد من=اعلب خوزستانیها به ترموسهای آب و یخ کلد من می گویند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 08:09:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>انتخاب مسیر1</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-385.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;انتخاب مسير1&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت از نيمه شب گذشته بود!از آن شبهاي تاريك و ظماني.بايد چهره درهم مي كشيدي و چشمها را در چشمخانه مي فشردي تا بتوني چند قدم پيش پاي خودت را ببيني!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي چند صوت منقطع و بعد از آن صداي چغد 3 بار.اين رمز ما بود.درختهاي نخل و نيزارها سايه هاي وهم آلودي را ايحاد كرده بودند.كور سوي  ستار گان نير با تمام تلاش و سماجتي كه به خرج مي دادند و از وراي كهكشان خود را به زمين مي رساندند در اينجا ناكام بود.بنظر مي رسيد در اتمام ماموريت خود ناموفق بوده اند در اثر سماجت شاخ و برگ دختان و درهم تنيدگي نيزار.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد علامت مي دادم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر بار بايد تغيير مي كرد.ممكن بود كسي بشنود و تقليد كند .آنوقت  ديگر به جان ايمن نبوديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صداي پرواز پرنده پپپپپرررررررررررررررررررررررررررر .پپپرررررررررر و بعد هم صوتي كوتاه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بله خودش بود.نشان امنيت و آرامش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سرعت خود را به من رساندند.هريك كوله اي بر پشت.پر از انواع قماش  و بسته هاي چايي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و خرت و پرتهاي ديگر.ماهوت و مخمل در ايران قيمت بسيار خوبي داشت و ناياب.اما آنطرف مرز فت و فراوون.حدود 300 متر بايد از ميان باتلاق و نيزارهاي شلمچه طي مي كردند تا به ماشين من برسند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من جلو و آنها هم به دنبالم.با لهجه تازي گفت همان تپه سوم! ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم بله  همانجاست برو جلو و خودم ماندم تا آخرين نفر هم بيايد.پسركي بود نحيف و 13-14 ساله.كوله پشتي اش بسيار سنگينتر از وزن خودش بود.رسيد.در تاريكي فقط برق چشمهايش و سفيدي دندانهايش را مي شد ديد.با يك دست كوله بار سنگينش را از رويش دوشش برداشتم و بر روي شانه خود گذاشتم!قامتش راست شد.هميشه دلم براي اين يكي بيشتر از بقيه مي سوخت.عمو هايش بودند.و او پدر نداشت.بنظر يك شب در همين حوالي به تير غيب امنيه هاي ايراني يا شرطه هاي عراقي گرفتار شده بود.چند لحظه بعد همه در كنار ماشين من ايستاده بودند.بارها را درون صندوق عقب و بقيه را روي صندليها ي عقب و مقداري هم جلو. به هر حال همه را به زود چپاندند توي ماشيند..&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به همان سرعت كه آمده بودند رفتند و فقط بزرگترين آنها كه مرد ميان سال و قوي بنيه اي بود ماند.چندين سال بود كه با هم معامله مي كرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردماني بودند كه در عين دناعت و پسستي بسيار مهمان نواز.چه آب مي خوردند و چه سرت را گوش تا گوش ببرند بخاطر100 تومان پول يا يك توپ قماش.اما چنانچه مهمانشان بودي با هرچه كه داشتند پذيرايت بودند.و ممكن بود كه با خروج از خانه همان ميزبان قاتل جانت باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حساب قبلي را تسويه كردم.خوش حسابي در بين قاچاقچيان موجب اعتبار و خصلت تقريبن همه آنهاست.من هم سعي مي كردم كه هميشه پول آنها را نقدن پرداخت كنم.وقتي كه پولش را گرفت و لاي كمربندش گذاشت پرسيدم نشماردي كه دوباره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در تاريكي ميشد خطوط چهره اش را حدس زد و گفت نشمرده قبولي عمو.ما به تو اطمينان داريم.و پرسيد كي بر مي گردي؟گفتم خبرت مي كنم.به عبود بلمچي مي گم!رابط ما بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و سوار ماشين شدم.ماشينم آريا بود با شش سيلندر قدرتمند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گشتهاي ژاندار مري را ذله كرده بودم.مدتها بود كه با آنها در تعقيب و گريز بودم.اما هيچوقت نتوانستند با آن جيپهاي لكنته حتي به گرد پاي من بر سند. استوار قديري قسم خورده بود كه با تير مر ا بزند. و پيغام داده  بود كه آخر سر گيرت مي ندازم و آموقت ديگه جنازه ات هم به دست ننه ات نمي رسه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم گفتم اگر تونستي بكشي جنازه را تقديم ننه خودت كن! اين جمله خيلي بهش بر خورده بود.البته مي شد با مختصري رشوه شر قديري را كم كرد.اما نمي دانم چرا من لج كرده بودم و نمي خواستم باج بدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بار ها و بارها در كمينم نشسته بود اما من هميشه جاي وعده گاه را عوض مي كردم و بيشتر ومواقع هم ساعت را. به همين خاطر استوار قديري هيچ وقت نتوانست به موقع  مكان و زمان تحويل كالاهاي قاچاق را بداند حتي خبر چينهايش هم نتوانسته بودند تا آن زمان از كار من سر در بيارن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ماشين را روشن كردم .چراغها خاموش! و با سرعت بسيار كم از ميان تپه ها و علفزارجركت كردم.همه جا را مثل كفت دست مي شناختم.كافي بود 2-3 كيلومتر جلوتر برم آنوقت مي رسيدم به حاده اصلي آسفالت.جاده اهواز خرمشهر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنجا ديگر در امان بودم.اما ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در يك لحظه صداي ايست  و متعاقب آن صداي شليك فضاي شب را شكافت.ظاهرن به دام افتاده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود دويست متر با سرعت به جلو رفتم! صداي بر خورد تير با سپر عقب ماشين.ايستادم و چراغها را روشن كردم. ديگر چراغ خاموش فايده اي نداشت. من به دام افتاده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در نور چراغ فاصله تا جاده اصلي را بر آورد كردم فاصله زيادي نبود چنانچه پنچر نمي شد با يك شتاب اوليه سريع مي شد به جاده رسيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استوار فكر كرد كه ماشين را پنچر كرده من هم گذاشتم كه همين تصور را بكنه! ماشين را خاموش كردم .خيال استوار راخت شد. مي دانستم كه الان در زير آن سبيلهاي گنده اش يك لبخند پت و پهن وجود داره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و پيش خودش داره فهش خواهر و مادر مي ده و اينكه چگونه به حسابم برسه با مشت و لگد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همينكه احساس كردم به فاصله 40 -50 متري رسيده اند  به طور ناگهاني ماشين را روشن كردم و با تمام توان به پدال فشار آوردم.گرد خاك به هوا بلند شد ماشين آريا به پرواز در آمد گويي اسبي وحشي كه از بند رسته باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در چند لخظه به جاده اصلي رسيدم و ردي از گرد و خاك غليظ را مي شد در هوا مشاهد ه كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطمين بودم كه استوار داره به زمين و زمان  ناسزا ميگه و حتمن تمام تيرهاي تفنگش را هم خالي كرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما چه باك كن من اين بار هم از چنگش رسته بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با سرعت زياد به سمت شهر حركت كردم. لحظه اي به فكر فرو رفتم 7 سال پيش ديپلم گرفته بودم و الان حدود 26 سال سن داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چندين كار مختلف تا خالا عوض كرده بودم از كار مندي در گمرگ و بندر گرفته تا كار در فرودگاه آبادان و همچنين كاهيگيري با ناخدا رحيم كه لنج بسيار بزرگي داشت و با آن در خليج فارس ماهي گيري مي كرد با تعدادي جاشو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما هيچكدام از آن كارها نتوانسته بود مرا راضي نگه داره.نه اينكه حقوق كمي داشته باشم بلكه بيشتر به اين دليل كه من شيفته ماجرا جويي بودم و هيچ كدام از اين كارها مرا اقناع نمي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر لحظه به پدال گاز بيشتر فشار مي دادم و ماشين كم مانده بود كه پرواز كند. مي دانستم استوار با آن جيپ درب و داغون ديگر هيچ وقت به گرد پاي من هم نمي رسد و نا اميد شده و به پاسگاه بر گشته.اما نمي دانم چرا همچنان به سرعتم مي افزودم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در يك لحظه احساس كردم كور سوي چراغي در كنار جاده ديده مي شه ! كمي جلوتر فالاشر يك ماشين بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساعت از 2 بامداد گذشته چه كسي مي توانست باشه!؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك لحظه فكر كردم شايد استوار به همكارانش بيسيم زده و آنها چاده را بسته اند .اما مي دانستم كه غرور استوار اجازه چنين كاري را به او نمي ده ضمنن اگر در كمين من باشند چرا فلاشر را روشن كرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر چه كه هست حتمن با مشكلي مواجه است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 12:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=385</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-385.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>........</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-384.aspx</link>
<description>ببینیم درست میشه؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امید که می گه درست میشه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و من هم امتحان می کنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتی ست که دلتنگ کامنت دوستان هستم!گفتم خدایا چی شده؟تحریم شدم! حرقی زدم که پسند نیفتاده!دوستان دلخور شدن از من؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما ظاهرن هیچکدام از این حرفها نیست و آنطور که ترنجی  می گفت و بعد هم خودم امتحان کردم هر گاه بخوایم کامنت بزاریم یه پنجره ای باز می شه و پسوورد و رمز عبور می خواد مثل جریان ابولهول!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیدید داستانش را؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می کن در سوابق ایام جانوری که بدن شیر داشت و سر انسان در بالای گردنه ای بلند که تنها مسیر رسیدن به یه شهر مهم بود(اسم شهر یادم نیست) از عابرین سوالی می پرسید و اگر جواب درست نمی شنید آنی می کرد که نباید بکنه!فکر بد نکنید می خورد پرسش شونده را!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روزی جوانی(اسم این هم یادم نیست) از آنجا گذر کرد ابولهول سوال را پرسید به این مضمومن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن چیست که صبح چهار دست و پا راه میره نیمروز با ۲ پا و  شامگاه با ۳ پا!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن فرد که حتمن مو سیخ سیخی و قاشق نشسته هم بوده نه گذاشت و نه برداشت خیلی صاف و ساده گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن همین انسان شیر خام خورده است که در طفولیت چهار دست و پا راه می ره در در بیشتر بقیه عمر روی دو پا و در کهولت یه عصا هم اضافه میشه به دو پایش و سر جمع می شود ۳ پا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب شما به جای ابولهول بودید چه کار می کردید !؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بله ابولهول(البته یه اسم یونانی جالبی هم داره و بسیاری از دوستان حتمن هم حکایت را بهتر از من بلدند و هم اسم جوان  و هم اسم حیوان را خوب بلدند) هم خودش را از آن بالا پرت کرد وسط دره و خلقی را از شر خود راحت کرد~&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا هرکسی جواب این معمای لاگ من را بده من هم سعی می کنم یه بلای سر خودم بیارم که همه از شر خودم و وبلاگم راحت بشن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه خیلی کهنه شده ! نشده؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرسی از همه شما دوستان عزیز&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 05:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=384</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-384.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات و خطرات4- جنگ گردنه رنو</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://tinypic.com/&quot; border=0&gt;خاطرات و خطرات3-نبرد گردنه رنو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كه به اردوگاه خان رسيديم بقيه چريكها هم يكي يكي از مناطق مختلف در حال رسيدن بودند.آرام و بدون هيا هو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفقا و همرزمان قديمي همديگر را مي ديدند و احوالپرسي و ديده بوسي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دقيقن كسي خبر نداشت خان چرا با عجله همه تفنگچي ها را احظار كرده آن هم از مناطق مختلف و از همه طوايف!پچ پچ هاي درگوشي و حدس و گمانهاي مختلف .نبرد با كي ؟آيا براي دفاع است يا براي حمله؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يكي از سركرده هاي قديمي را ديدم! سالها بود همديگر را مي شناختيم! در در گيري ها  مختلف پشت به پشت هم جنگيده بوديم!شجاعتها و مردانگي ها از او ديده بودم.وقتي كه يكي از همقطارانمان در جنگي نزديك خرمشهر كشته شد جناره او را جا نگذاشت!چندين شبانه روز او را بر پشت خود حمل كرد تا به منطقه و قبيله اش تحويلش دهد.كشته شدن چندان ناراحت كننده نبود اما جا گذاشتن و ماندن جنازه در منطقه دشمن براي خانواده مقتول خيلي سرشكستگي داشت. و بابا  اين را بخوبي می دانست! كار بزرگي بود و سالها اين كار او  ورد زبان و هنوز كه هنوز است اين كارش فراموش نشده هر چند كه خودش سالهاست كه مرحوم شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;متفكر روي تخته سنگي نشسته بود در حال دود كردن چپق!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلام كردم !سلام بابا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اسمش محمد بود ولي همه ما او را بابا صدا مي زديم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفنگ ورندل را روي زانوانش گذاشته بود و دوربين دوچشمي انگليسي با رويه برنزي از گردنش آويخته!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جز معدود افرادي بود كه آن زمان دوربين چشمي داشت! در يكي از نبردها در شهر دياله آن را از يك فرمانده ترك عثماني به غنيمت گرفته بود!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كنارش نشستم. بابا بنظرت خان  چرا احظارمان كرده. آن هم  همه تفنگ چي ها را !تقريبن ديگر كسي نمانده همه را احظار كرده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چپق را تعارفم كرد كنارش نشستم! از خانواده پرسيد و از كشاورزي و گله گوسفندان و آيا وضع اقتصاديم بهتر شده يا نه! و من هم توضيح دادم !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باز هم پرسيدم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشكارا نگران بود! مردي كه هيچگاه اورا نگران نديده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت واقعيت اين است كه هيچ كس نمي داند ماجرا چيست!حان هم تاكنون چيزي به ما نگفته ولي تا همين امروز فردا معلوم خواهد شد.بهتره حوصله كني.اما اخباري از مناطق لرستان و بوير احمد هست كه جكومت خوانين آنجا را قلع و قمع كرده!و سرهنگي به اسم كوپال ايل بختياري را قتل عام كرده .فكر مي كنم بي ارتباط با اين موصوع نبايد باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خان هر روز به اردوگاه سر كشي مي كرد اما چيزي نمي گفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از دو سه روز سر كرده  ها را احظار كردند. من هم جز آنها بودم.چادر خان در بالاي تپه اي بود.همه گرداگرد هم نشستيم و با چايي و تنقلات پذيرايي شديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد هم خان گفت هر يك از شما آمار اسلحه هاي افرادش را به پيشكار بدهید و متناسب با نوع اسلحه از ايشان فشنگ تحويل بگيره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اولين بار بود چنين موضوعي پيش ميامد كه خان خود مهمات تفنگ چي ها را به عهده بگيره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بابا گفت جناب خان ما همه خود مهمات به اندازه كافي داريم! خان متفكرانه نگاهي كرد . گفت بابا شما يكي از قديمي ترين تفنگ چي ها من هستي و در خيلي از نبرد ها پشت و پناه من بودي اما تعداد مهمادت شما براي اين جنگ كافي نيست بنا بر اين هر چقدر كه مي توانيد بيشتر فشنگ با خود داشته باشيد.ضمنن مواد غذايي هم به اندازه كافي با خود داشته باشيد.هر چه لازم داريد از جناب پيش كار عالي جاه  رشنوادي  بگيريد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا خودم براي بقيه تفنگ چي ها صحبت مفصل مي كنم. و بعد هم از چادر بيرون رفت.ما هم همانجا مانديم و تا يكي دو ساعت با هم صحبت كرديم.بدي قضيه اين بود كه ما هيچكدام نمي دانستيم چه اتفاقي قراره بيفته و هر چه بود حدس و گمان بود اما مي دانستيم كه اوضاع عادي نيست و اين نبرد با نبردهاي ديگر متفاوت خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آشپزخانه بزرگي درست كرده بودند ما هم آمار تفنگ چي ها را به اسم و رسم و نوع تفنگ به پيشكار خان آقاي رشنوادي داديم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر نفر 200 تير فشنگ و اگر كسي مايل بود مي توانست بيشتر هم بر دارد. جيره غذايي 5 روز و عليق براي اسبها.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از ظهر دستور رسيد كه همگي آماده باشيم براي حركت.خان آمد.بر بلاي يك تخته سنگ ايستاد با قامتي رعنا! هميشه در همه نبرد ها خودش پيشاپيش همه بود .هيچ كس در شجاعتش شك نداشت!وقتي كه كار بر همه سخت مي شد غلامرضا خان بود كه پيشاپيش سينه سپر گلوله مي كرد و دستور هجوم مي داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شروع به سخنراني كرد! آرام و شمرده .دوستان و هم قطاران من! سالهاست با هم بود هايم در سختي و راحتي  در شادي و غم.سعي كرده ام بين شما و فرزندانم هيچ فرقي نگذارم .در نبردهاي گوناگون در كنار هم بوده ايم در مهلكه ها جان همديگر را نجات داديم در غذاي هم شريك بوديم و هر گاه يكي از ما ها در جنگ كشته مي شد همه با هم برايش عزاداري كرديم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پيروزي ها و شكستها هميشه و در همه حال پشتيبان هم بوديم.از هيچ پيروزي مغرور نشديم و هيچ شكستي باعث نا اميدي ما نشد.هميشه سعي كرديم كه جوانمرد باشيم. و به كساني كه در جنك شكست مي خوردند و پشت به ما مي كردند شليك نمي كرديم.حالا هم من همان انتطار را از شما دارم.اما اين بار جنگ ما جنگ با عساكر عثماني نيست.جنگ با اشرار و راهزنان نيست! جنگ با خوانين همسايه نيست.اين بار ما مورد هجوم حكومت قرار گرفتيم.آن هم زماني كه هيچ خلاف و نافرماني از ما سر نزده.ما سالهاست كه مرز هاي غربي ايران زمين را حفظ كرديم و همه شما و اجدادتان جان بر كف از اين مرزها دفاع كرديد .اين چند روز هم كه ما صبر كرديم من با مامور حكومت در حال مذاكره بودم همه جور با آنها راه آمدم اما آنها بجز تسليم همه ما و تحويل اسلحه هايمان به هيچ چيز راضي نمي شوند.حال خود دانيد نبرد كنيم يا اسلحه هايما ن را تحويل دهيم و منتظر بمانيم كه چه مجازاتي در انتظارمان است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين را هم بگويم كه من خود راضي به اين نبرد نيستم نه بخاطر اينكه از جنگ هراس دارم كه همه شما مرا مي شناسيد بلكه بيشتر به اين دليل كه از هر طرف كه كشته شود افرد خودي و هموطنان ما هستند .اما چه كنيم كه اينها جز به ذلت ما به هيچ چيز راضي نيستند.من در مذاكرات بسيار كوتاه آمدم و مطمينم اگر هر يك از شما حضور داشتيد همانجا آن نظامي مغرور را به گلوله مي بستيد بخاطر توهينها و اهانتهايي كه به ناروا به ما كرد.و بعد هم گفت به هر حال هركس كه مايل نيست در اين نبرد شركت كند به امان خدا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما همه يك صدا و با هلهله آمادگي خود را براي نبرد آماده كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستور حركت داده شد.مقصد گردنه رنو!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوهي سر به فلك كشيده در غرب شهر ايلام فعلي و حسين آباد سابق اين كوه همانند ديوار عظيمي است و سد دفاعي بسيار خوب بدون راه عبور.تنها نقطه قابل عبور آن گردنه اي ست به اسم رنو!كافي ست چندين تفنگ چي در اين گردنه مستقر شوند آنگاه تقريبن شكست آنها غير ممكن خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نزديكي هاي غروب در راس كوه و اطراف كردنه مستقر شديم.خبري از دشمن نبود.نياز به سنگر درست كردن نبود.آنجا بهترين سنگر طبيعي بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا صبح  بابا با دوربين انگليسي اش در حال نگاه كردن به دشت مقابل بود.سوتي كشيد و علامت داد.يعني كه دشمن را مشاهده كرده.بعد از مدتي همه ما پيش قراولان ارتش را ديديم.سواره نظام و پياده ها. . قاطرهايي با بار و بنه.نزديك 15 تا 10 هزار نفر بودند.تعداد ما  كمتر از هزار نفر.اما هيچ باكي نداشتيم.استحكامات بسيار خوبي داشتيم و از نطر موقعيت بسيار موقعيتمان از آنها بهتر بود.آنها در دشت بودند و ما در ارتفاع و بايد از كوه بالا ميامدند و از تنها بريدگي موجود گذر مي كردند.و اين از نظر ما تقريبن غير ممكن بود زيرا همه آنها را مي توانستيم بكشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوربين را از دست بابا گرفتم و نگاهي به نظاميان انداختم.حدود 4-3 كيلومتر مانده به كوه توقف كردند جايي كه در تير رس ما نباشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپس بار و بنه را از اسبها پايين آوردند و اردوگاهي بر پا كردند.تصور ما اين بود كه ما را نديده اند زيرا ما در پشت تخته سنگها و لا بلاي درختها سنگر گرفته بوديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال آن روز هيچ تحركي انجام ندادند.روز بعد ساعت  حدود 8 به يك باره صداي غرش پي در پي عجيبي بلند شد.و متاقب آن در اطراف ما تخته سنگها و درختها از جا كنده مي شدند . اطراف ما پر شده بود از آتش و دود.تقريبن هيچ كجا برايمان امن نبود. ما تا آن زمان چيزي از توپ و خمپاره نمي دانستيم و فقط اسم آن را شنيده بوديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بله زمان عوض شده بود. ديگر برد بهترين تفنگ ما حتي به نزديك آنها هم نمي رسيد. حدود چندين ساعت تمام راس كوه و گردنه را زير بمباران گرفته بودند تقريبن هيچ كاري از دست كسي ساخته نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بيشتر از نيمي از همقطاران ما كشته و زخمي شده بودند بدون اينكه ما حتي هنوز فرصت تير اندازي داشته  باشيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به خان گفتم اگر اجازه بده  تعداي از ما از كوه سرازير بشيم و به آنها حمله كنيم.حان گفت با اين هجم آتش تقريبن هيچ شانس موفقيتي نخوايم داشت. با اين وجود من پافشاري كردم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود 50 نفر از چريكهاي داوطلب را با خود بردم.از جاشيه كوه  و در پناه تخته سنگها به پايين سرازير شديم  تا دامنه كوه  در ديد آنها نبوديم اما بعد از آن و به فاصله حدود 2 كيلومتر تقريبن هيچ جان پناهي نبود و در ديدي آنها قرار مي گرفتيم. بنا بر اين به افرادم گفتم كه از مقابل هيچ راه نفوذي نيست بايد از پشت يا كناره سمت راست به آنها هجوم ببريم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زيرا تپه هايي در سمت چپ آنها بود  و ما مي توانستيم بدون ديده شدن به نزديك آنها برسيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هرحال به هر نحوي بود خود را به نزديك توپخانه رسانديم! توپچي ها بي وقفه به سمت كوه مقابل شليك مي كردند .همه خوش و خندان .سربازها با هم شوخي مي كردند مثل اينكه به تفريح آمده باشند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اصلن توجهي به كناره ها نداشتند .در يك چشم به هم زدند به سمت آنها شليك كرديم.اصلن انتظار نداشتند. چند نفر از آنها به خاك افتاد. توپخانه از شليك باز ماند به سمت آنها هجوم برديم قصد داشتيم كه با شمشير با آنها بجنگيم! مي بيني چقدر نا آگاه بوديم؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود 5 قبضه توپ و بودند خدمه آنها را از پاي در آورديم سر بازهاي پياده به سمت ما شروع به شليك كردند .با مسلسل و مداوم و در هر لحظه صدها گلوله به سمت ما شليك مي شد.توپها را واژگون كرديم  اما در مقابل تگرگ گلوله ها ياراي مقاومت نبود.در تمام طول عمرم و در همه نبردها شلیک این تعداد گلوله در  این زمان محدود ندیده بودم. بيشتر افراد كشته شدند آنهايي هم كه ماندند عقب نشيني كرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر زحمت كه بود خود را به مقر خان رسانديم .مرحبايي گفت و همچنان اندوهناك از كشته شدن افراد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حجم آتش چند برابر شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تقريبن همه احساس مي كرديم كه بي خود داريم كشته ميشيم آن هم بدون درگيري با دشمن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خان به سر كرده ها دستور داد كه نيرو ها را به دامنه كوه منتقل كنند جايي كه در ديد دشمن نباشه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چند لحظه بعد همه جاظر بودن تعداد كشته ها زياد بود و زخمي ها بيشتر! زخمهايي بسيار بد!نه زخم جاي گلوله ! بلكه بيشتر پاره شدن اندام و قطع شدن دست و پا ها! با تركش توپ! حتي تا آن زمان چنين زخمهايي را هم نديده بوديم و براي ما رعب آور و باور نكردني بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كمتر از 300 نفراز ما باقي مانده بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در دامنه هم از آتش توپخانه در امان نبوديم.تيرهاي توپ از بالاي كوه رد مي شد و با صداي وحشت ناكي در فاصله اي نه چندان دور از ما با صداي مهيب منفجر مي شد. و همراه با هر انفجار تخته سنگها و درختها متلاشي مي شدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كوه هم در مقابل اين همه انفحار تاب مقاومت نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;غلامرضا خان با صداي بلند گفت :برادران من عزيزان من مقاومت همانطور كه مي بينيد بي فايده است.اسحله هاي آنها بسيار پر قدرت تر از تفنگهاي ماست.ما ازتعداد آنها باكي نداريم اما ايستادن  در اينجا فقط و فقط كشته شدن توسط كساني ست كه حتي آنها را نمي بينيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بعد با صدايي آرامتر گفت&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;زمانه ما به سر رسيده&lt;/FONT&gt; هر كس مي تواند يكي از برادران رخمي خود را بر دارد و و به طايفه اش بر ساند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سعي كرديم تا حد امكان زخمي ها را اول و بعد كشته شده ها را جمع آوري كنيم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پير مرد ساكت شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اشك از چشمهايش جاري!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و ادامه داد بد ترين و وحشيانه ترين نبردي بود كه تا آن زمان ديده بوديم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فرمان عقب نشيني داده شد.غلامرضا خان آخرين نفري بود كه از كوه پايين آمد مغموم و افسرده .شانه هاي مردانه اش آشكارا خم شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كه به اندازه كافي دور شديم دستور توقف داد.به پيشكارش آقاي رشنوادي دستور داد به هر كدام از ما 5 تومان پول پرداخت كند. و 10 تومان هم به هريك از سر كرده ها براي خانواده اي كشته شدكان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و بعد هم گفت كه از بيراه به ايل و طايفه خود برويد. و آخرين كلمه اش در پناه خدا باشيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همين.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي مدتي سكوت بر همه جا مستولي شد.دوربين انگليسي را نشانم داد و گفت اين آخرين يادگاري بابا ست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از اين نبرد آن را به گردن من انداخت و گفت يادگاري از من داشته باش.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم پدر آيا امكان داره مرا به آنجا ببري دلم مي خواد از نزديك محل آخرين نبرد شما را ببينم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لبخندي زد و گفت از اينجا دور است!گفتم اگر مايل باشي دلم مي خواد با هم بريم و از نزديك آنجا را ببينيم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت هر چند كه ياد آوري و ديدن آنجا برايم سخته اما خودم هم دلم مي خواد براي آخرين بار آنجا را ببينم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا با هم خواهيم رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فردا صبح  به دنبالش رفتم فاصله حدود 150 كيلومتر را در 3 ساعت پيموديم جاده اي باريك و كوهستاني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وقتي كه به محل رسيديم قدم به قدم آنجا براي پير مرد خاطره بود. و با دست اشاره مي كرد كي در كجا كشته شد اسم همقطارانش  را يك به يك بخاطر داشت با نام و نشان و محل كشته شدن آنها را.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با وجود اینکه منطره بسیار زیبایی بود اما بنطرم در آن حالتی که ما بودیم غم انگیز ترین منظره عالم بود از نظر من.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:چند عکس هم گرفته ام از انجا ولی راستش هر کاری کردم نشد بتونم اینجا بگذارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 12:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات و خطرات3</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خاطرات و خطرات3&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پير مرد  پك عميقي به چپقش زد!دودي بيرون نيامد.خاموش شده بود.برايش كبريت كشيدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جوانك چند چايي ريخت و جلوي ما گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سيگاري گيراندم!نگاهي به اطراف!كوهاي سر به فلك كشيده!خشن  و صحره اي.تك درختاني نشسته بر تن حسته كوهسار.بنظرم پير مرد چيزي از ابهت و سر سختي اين كوهستان كم نداشت!همچنان با صلابت بود و مهمان نواز.به هر آنچه كه داشت.فقرش را هم با ديگران تقسيم مي كرد.اين را در همين چند دقيقه اي كه در كنارش نشسته بودم دريافتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نگاهي به خودم انداختم.براي لحظه اي از خودم خجالت كشيدم!چقدر دوستم اصرار كرده بود كه بيام  و من ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن هم در ازاي دستمزد!حالا من چيزي گرانبها تر بدست آورده بودم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم به حال خودم سوخت.و باور كنيد به پيرمرد حسوديم شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چايي را نوشيدم!عطر دلپزيري داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعدادي زن و مرد دختر و پسر در حال چيدن خيار بودند در آن گرماي نيمروز و چه شادمانه مي خنديدند با كمرهاي خميده  و چهرهاي سوخته از آفتاب و عرقريزان.اما بنظرم شاد بودند.با هم شوخي مي كردند بي ريا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم پدر جان خوش به حالت!نا خواسته اين سخن بر زبانم جاري شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تعجب نگاهي به من كرد و گفت:خوش به حال من؟چرا؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت براي اينكه در چنان دوره اي زندگي كرده اي و زمان حال را نيز بدينگونه ديده اي.فاصله اي به دازناي تاريخ.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بنظرم تغييرات در اين چند دهه چنان زياد بوده مانند كه قابل وصف نيست.چيزي مانند اينكه از عصر پارينه سنگي به يكباره پرتاب شوي به قرن 21  براي هيچ يك از ماها كه اين سطور را مي خوانيم قابل درك نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما او ديده و لمس كرده و در يك كلام زندگي كرده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت بله پسرم ما خوب زندگي كرديم .و من معناي خوب را در كلامش با تمام وجود لمس كردم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جال عجيبي داشتم دلمي نمي خواست چيز ديگري بپرسم دلم مي خواست همچنان ساكت بمانم و مناظر اطراف را نگاه كنم.انسانها! نحوه زندگي . كوهها و گرماي آفتاب و آسمان به شدت آبي....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پير مرد خود به سخن آمد چايي از دهن افتاد!  بد جوري رفتي تو فكر و سپس ادامه داد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك روز قاصدي به ايل ما آمد از طرف غلامرضا خان!آن وقتها ما مي گفتيم شاطر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاطرها قاصدهاي مخصوص خان بودند. افرادي تيز پا و بدون هيچگونه مركب سواري.با پاي پياده از باد سر سر تند تر مي دويدند. بدون هيچ ابزار و اسلحه اي.فقط مقداري نان پر شال مي بستند و با سرعت تما م پيامها را به مقصد مي رساندند حتي شبها هم راه مي رفتند و بعضي از آنها در حال راه رفتن گاهي مي خوابيدند باورت نمي شود. چيزي مي گم و شما چيزي مي شنوي.فاصله محل اقامت تابستاني خان تا محل ما حدود 30 فرسخ است(180 كيلومتر) و شاطر در كمتر از 2 شبانه روز اين مسير را با پاي پياده طي مي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرسيدم بدون اسلحه؟ آن هم در اين مناطق نا امن و كوهستاني؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت بله بدون هيچ اسلحه اي ! حتي لباسهاي مندرس هم مي پوشيدند تا كسي به آنها طمع نكنه! بله ! باور نمي كني!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاطر پيام آورد كه خان احظار كرده  همين! بدون كلامي اضافي! و بدنبال بقيه ماموريت خود رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما هم در عرض يكي دو روز وسايل سفر را مهيا كرديم آذوقه براي خود و عليق براي اسبمان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من تفنگ خوبي داشتم! مارتيني درجه يك  و آن زمان يكي از بهترين اسلحه ها بود با حدود 50 عدد تير!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم تو با 50 عدد تير به جنگ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مي خواستي بري؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با تعجب گفت :مگر مي خواستم مردم را قتل عام كنم! خوب 50 عدد  تير بسيار هم زياد بود مگر من مي خواستم چند نفر را بكشم يا زخمي كنم!اما ظاهرن دنیا تغییر کرده بود و ما بی خبر بودیم!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 12:16:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات و خطرات2</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-381.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خاطرات و خطرات2&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بله پسرم! معمولن اين دوره و زمانه ديگر كمتر جوانها مايلند پاي صجبت پيرمردهايي مثل من بنشينند.اما بنظرم شما كمي متفاوت هستيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من نيز با عشق و علاقه گقتم واقعيت اين است كه من خيلي علاقمندم به شنيدن خاطرات بزرگاني مثل شما.حالا چنانچه فرصت داشته باشيد كمي از آن زمانها برايم تعريف كن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بله پسرم زمانه خيلي تغيير كرده انسانها تغيير كردن.آن زمان با وجود نداري و فقر مردم تقريبن همسان زندگي مي كردند.بين ارباب و رعيت از نظر نحوه زندگي چندان تفاوتي نبود.خان روي همان گليمي مي خوابيد كه چريكهايش مي خوابيدند و همان چاروقي به پا داشت كه تفنگچي هايش بپا داشتند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم در دوستي مروت بود و هم در دشمني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش پيرمرد سعي مي كرد بيشتر درد دل كند تا بيان خاطرات اما من هم سعي مي كردم با سوالهايي به نوعي به صحبتهاش جهت بدم هر چند كه در اثر كهولت كاهي يك خاطره را چندين بار تعريف مي كرد و من هم ناچار مي شنيدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرسيدم خوب از نحوه چريك و تفنگچي شدنت بگو؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لبخندي زد و گفت در آن زمان كه سر باز و قشون نبود! يه خان بود و منظقه وسيعي از مرز ايران از فصر شيرين تا حسينيه(دهي نزديك انديمشك در خوزستان) و يه غلامرضا خان با 200-300 نفر چريك و بايد هم منظقه مرزي را حفظ مي كرد و هم منظقه مورد نفوذش را از دستبرد خوانين مناطق ديگر در امان نگه مي داشت.به همن خاطر ما گاهي تا عمق خاك عثماني هم پيش ميرفتيم و شهرها و روستاهاي سليمانيه و خانقين و شهر زور و مندلي و گاهي هم بصره را چپو(غارت) مي كرديم .اين كار دو دليل داشت هم بخاطر زهر چشم گرفتن از آنها بود و هم اينكه به هر حال غنيمتي بدست ميامد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مي داني كه چريكهاي خان در واقع بي جيره و مواجب بودند.تفنگ و فشنگ و اسب و آذوقه همه را بايد خودما تهيه مي كرديم و تنها ممر درامدمان هم غنايمي بود كه در درگيري ها بدست مياورديم.حتي آنها يي هم كه كشته مي شدند سهمي از غنايم به خانوده  آنها داده مي شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پرسيدم پس تعداد زيادي هم كشته ميشدند  در درگيري ها؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفت واقعيت اين است كه خير !در هر درگيري گاهي 3-4 نفر زخمي و شايد يكي دونفر كشته مي شدند و البته هر دو طرف درگيري سعي مي كردند كه كمتر از همديگر بكشند.اگر امروز بود مطمينم در هر چنگ نصفي از طرفين كشته ميشد اما آن زمان ما سعي مي كرديم كمتر همديگر را بكشم.چونكه در هر چنگ مشخص مي شد كه فرد كشته شده توسط چه كسي كشته شده است.آن وقت خانواده آن شخص تا هر وقت كه ممكن بود مطمينن انتفام مي گرفت.بنا بر اين در در گيري ها كمتر كسي كشته مي شد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موضوعي را برات بگم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در يكي از درگيري ها شخصي از خوانين لرستان به اسم سيد مير خان كشته شد.خدا بيامرزدش هر چند كه فرد خوش نامي نبود و خود لرستانيها هم چشم ديدنش را نداشتند اما  به هر جال در يك درگيري با طوايف پشتكوه ايلام كشته شد.به همين دليل تمام طوايف سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند به بهانه انتقام ولي در اصل براي عارت.آن زمان همين رودخانه سيمره(كرخه در خوزستان) مرز بين لرستان و ايلام بود.البته اسم ايلام آن زمان ده بالا بود و بعد هم كه حسين قلي خان قلعه اي آنجا ساخت اسمش را گذاشت حسين آباد و امروز هم كه معروفه به ايلام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذريم .نزديكترين منطقه به لرستان ما هستيم و تا خبر به حسين آباد مي رسيد و نيروهاي غلامرضا خان به كمك مي رسيد سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند و در واقع اگر مي خواستند كسي را بكشند تنا بنده اي زنده نمي ماند.اما در اين هجوم حد اكثر 2 نفر كشته شدند. تعداد كساني كه تفنگ داشتند شايد از انگشتهاي دست تجاوز نمي كرد با اين وجود ما مقاومت كرديم و چندين گردنه مهم را بستيم و حملات آنها را دفع كرديم.شخصي بود به اسم ....(يادم رفته) سنگر مستحكمي داشت و در بالاي كوهي سنگر گرفته بود چندين شبانه روز  در آن منطقه جلوي آنها را سد كرد .آخر سر يكي از بزرگان لر با صداي بلند از نام و نشان او پرسيد و گفت تو كي هستي مگر دولت هستي يا اينكه قور خانه دولت در اختيارته كه نه فشنگت تمام مي شه و نه تفنگت از كار مي افته.او هم اسم  خودش را گفت.خان لر گفت من پسري برام بدنيا آمده بخاطر اين شجاعتت اسم تو را روي پسرم مي گذارم و اميدوارم كه مانند تو قرد شجاعي بار بياد.بله آن زما اينگونه بودند مردم حتي از دشمنانشان هم با تعريف و تمجيد ياد مي كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 12:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=381</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-381.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات و خطرات</title>
<link>http://mkihan.blogfa.com/post-380.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;خاطراتي از قرن گذشته يا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جنگ گردنه رنو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر خاطرتان باشد در يكي از پستهاي اخير در خاطرات بانوي مهربان گريزي زده شده به غلامرضا خان سليورزي والي منظقه پشتكوه  ايلام كنوني.و من قول دادم كه در اين مورد مطلبي بنويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با هم بخوانيم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدود 5 سال پيش يكي از دوستان قديمي كه در مقاطعي از تحصيلات با هم آشنا شده بوديم به من زنگ زد.اول نشناختم.راستش تا مدتي نيز نمي توانستم بخاطر بياورمش اما بعد از مدتي صحبت كردن و دادن نشاني هاي مختلف آخر سر ذهن ياري كرد و  بگذريم از اينكه كلي موجب شرمساري من شد اين موضوع.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جريان از اين قرار بود  كه سد بزرگي در منطقه در دست احداث است و ايشان به عنوان مهندس ناظر ارشد .مشكلات غير قابل پيش بيني در حين ساخت پيش آمده بود و نمي دانم ايشان از كجا و چگونه توانسته بود كه مرا پيدا كنه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال حدود نيم ساعتي با تلفن به گپ و گفتگو و مرور خاطرات گذشت و بعد هم ايشان گفت كه فلاني من از شما خواهشي دارم هر چند كه ممكن است برات مشكل باشه ولي اگر رويم را زمين نگذاري تا هميشه رهين منتت خواهم بود و البته حق الزحمه شما هم محفوظ است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذريم از اينكه من خودم چقدر در آن مقطع كرفتاري داشتم و اينكه مسافت زيادي هم از هم دور بوديم و حد اقل 6-7 ساعت بايد با خود رو مسافرت مي كرديم آن هم در جاده اي كوهستاني به هر حال نمي شد روي آشنايي قديمي را زمين انداخت . هنگام خدا حافظي گفتم باشه بايد نگاهي به برنامه هايم بندازم و در اولين فرصت سعي مي كنم بيام و وضعيت را از نزديك ببينم ضمن اينكه خودت مي داني من چندان تخصصي در ساز ه هاي بتني اينگونه ندارم ولي چشم در اولين فرصت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال روز موعود با يك راننده كه مسير را بلد بود و چندين بار به منطقه سفر كرده بود با يكي ديگر از دوستان كه متخصص بتن بود راه افتاديم.همينكه از خوزستان خارج شديم مناظر كوهستاني بسيار چشم نوازي را مشاهده كرديم و با وجود سختي راه چندان به ماه سخت نگذشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوستم منتظرمان بود انصافن كارگاه بسيار عظيمي بود و در حال احداث سد بسيار عظيمي بودند كه در دهانه دره بسيار بزرگي  مكان يابي شده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب را استراحت كرديم  و فردا صبح  پلنهاي مختلف را بررسي كرديم و سپس از خود سازه بازدي كرديم  و 3 -4 ساعت مشغول بوديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در پايان پيشنهاداتي داده شد و انصافن كار را به نحو بسيار دقيقي انجام داده بودند اما موانعي نيز وجود داشت كه در بررسي هاي اوليه آنها را بر آورد نكرده بودند مانند نفوذ پذيري و شكنندگي بستر و كناره ها و … كه راه حلهايي ارايه شد كه هر چند هزينه ايي را در بر داشت اما به هر حال مشكل را تا حد بسيار زياد و قابل قبولي از نظر علمي حل مي كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذريم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از اينكه كارما تمام شد ميز بان گفت كه اگر فرصت داريد با هم گشتي در منطقه بزنيم  مناظر بسيار زيبايي دارد و فكر مي كنم با روحيه شما ساز گار باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قبول كرديم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر حال در حين گشت و گذار از كنار يه مزرعه رد شديم  كه خيار و هندوانه كاشته بودند و سايباني نيز صاحب مزرعه  با شاخه درخت احداث كرده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از ماشين پياده شديم پير مردي بسيار خوش بر خورد و خوش سيما به استقبالمان آمد  و دعوت به نشستن بر روي گليمي  و پسر نوجواني را صدا زد كه به سرعت سبدي پر از خيار را شست و آورد  و با همان سرعت آتشي روشن كرد و آبجوش براي چايي بار گذاشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من نيز فرصت را غنيمت شمردم و شروع كردم با پير مرد صحبت كردن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بسيار شيرين و شيوا صحبت مي كرد.خدود 85 سالش بود و البته خودش مي گفت شايد هم بيشتر آخر آن زمان كه سجل و احوال درست وحسابي نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صحبتمان گل انداخت از شكارهايش گفت و گله هاي شكار كه در منطقه بوده اند و امروز از انها اثري نيست و… خاطراتي ديگر از سختي ها و قحطي ها و بيماري هاي واگير و جنگهاي قبيله اي و غارتها و كشت و كشتارها و…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم خوب پدر جان آيا خودت هم در اين در گيري ها شركت  داشتي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چپق (پيپ) دسته بلندش را از توتون پر كرد و روشن كرد پك عميقي زد و  به نقطه اي خيره شد. و گقت بله پسرم  من هم  شركت داشته ام. و شروع كرد به بيان خاطرات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ادامه…&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 07:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mkihan&amp;postid=380</comments>
<dc:creator>mkihan</dc:creator>
<guid>http://mkihan.blogfa.com/post-380.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
