زوزه گرگ 11
به جز صداي همهمه و صداي تير اندازي شديد.
تمام حواسم بجز حس شنوايي از كار افتاده بود.همه جا تاريك تاريك.تنها گاه گاهي به شدت احساس سرما و لرز مي كردم آن هم براي لجظاتي كوتاه.به مرور ديگه هيچ صدايي هم نمي شنيدم.
يك لحظه بنظرم در جايي سردي بودم.تمام انرژيم را جمع كردم و گفتم دكتر سردمه!
صداي دكتر بود!خدا را شكر بهوش آمد.
لحظه اي چشمهايم را باز كردم!به شدت سردم بود!سوزش مختصري هم در رانم احساس درد مي كردم!سعي كردم چيزي را بخاطر بيارم اما دقيقن نمي دانستم چه اتفاقي افتاده.احساس كردم روي تخت و در درمانگاه يا مركز اورژانسي هستم.دستم نا خود آگاه به سمت پاي زخميم رفت.با شريان بند در چند محل براي جلوگيري از خونريزي رانم را بسته بودند و شايد بيشتر درد مال اين بود كه محكم بسته شده بود.
دكتر جواني سعي مي كرد با پنس مانندي كلوله را از گوشت خارج كند.دست پاچه و لرزان.
لحظه اي ديدم كه دكتر پنس را از دستش گرفت خود دستكش پوشيد و به دو نفركه بالاي سرم ايستاده بودند گفت پايش را محكم بگيريد.سپس با مهارت و در چشم به هم زدني كلوله را بيرون آورد.درد شديدي متعاقب آن و باز هم تاريكي و تاريكي و سرما و سرما!
به مرور دوباره سوزش و كز كز زخم را احساس كردم.سعي كردم دوباره به اطراف نگاه كنم اول همه چي مبهم و مه آلود بود و به مرور تصاوير و اشيا روشنتر شد.سعي كردم آنچه كه افاق افتاده را بخاطر بيارم.آخرين بار زماني كه از سرازيري خودم را غلطاندم و چند تير شليك كردم و ضداي دكتر و صداي تير اندازي متقابل...آن زمان حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود.به ساعت ديواري مقابل نكاه كردم باز هم ساعت 3 بود.تعجب كردم !
سعي كردم كمي سرم را بلند كنم اما سرم به سنگيني يه وزنه صد كلويي بود و گردنم تحمل بلند كردنش را نداشت.دكتر دستم را در دست گرفته بود!لبخندي زد و گفت زود خوب ميشي نگران نباش همه چي روبراهه!
گفتم دكتر ساعت چند؟گفت 3 صبح!گفتم سردمه دكتر!پتويي دگر ....
دوباره فكر مي كنم خوابم برد تحت تاثير مسكن و مخدرهايي كه زده بودند!
كابوس و كابوس و كابوس...
كولاك ..تكرك!
از آسما گلوله آتش مي باريد.هوا گرم بود!تشنه ام شده بود!يك نفرظرف آبي به دستم داد خواستم به لب نزديك كنم با قهقه وحشتناك زدزيردستم و آب از دستم ريخت نا اميدانه سعي كردم دوباره ظرف آب را د هوا بگيرم و نگذارم آب بريزه اما ريخت!
تشنگي تشنگي... گرما و كلافگي!مثل اينكه چيزي نيشم زده باشد!پس گردنم!دست بردم عقربي بود سعي كردم آن را با انگشت له كنم!نگاه كردم در يك لحظه سر پير مرد ميزبان بود در بين دستهايم بود!مي خنديد و دندانهاي شكسته و زرد وحشتناكش حالم را به هم مي زد پرتش كردم ولي دوباره و چند باره به سمتم هجوم مي آورد.
محاصره شده بودم!به سمتشان شليك مي كردم تير به آنها مي خورد خون از بدنشان سرازير مي شد ولي مي خنديدن و به سمتم يورش مي آوردند.مثل اينكه هيچ پنهاهي نداشتم.نمي خواستم تسليم بشم اما بنظرم با اشباه مي جنگيدم ...خسته و تشنه!
از نفس افتادم!
يك تپه بلند!منظره روبرو چقدر زيبا!دختها جوانه زده بودند گلهاي شقايق تمام دامنه تپه ها را پوشانده بود!آفتاب در حال افول!منظره اي دل انگيز و زيبا!احساس خوشي داشتم!اما تشنهگي امانم را بريده بود!
كاشكي ليواني آب بود!....
ادامه
