تبليغاتX
زندگی - زوزه گرگ 10

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

زوزه گرگ 10

دكتر نگاه دقيقي به اطراف انداخت.پشت سر را به دقت بر انداز كرد.كفت:كيهان تو بايد به سرعت و به شكل زيكزاك به سمت آن تپه برو و با انگشت مسير را نشان داد.

گفتم نه دكتر بهتره  شما اول بري .من سر آنه را گرم مي كنم شما برو وقتي مستقر شدي علامت بده تا من هم بيام.

دكتر به سرعت و با يه جهش سريع در يك چشم به هم زدن فاصله حدود 50 متر را در آن برف عميق طي كرد.بطوري كه دشمن نتوانست به سمتش تيري شليك ند.تا آنها متوجه شدن دكتر فاصله اش را زياد تر كرد و تيرهاي آن دو نفر كه بالاي صخره ها بودند تقريبن به نزديك دكتر هم نمي رسيد و بقيه هم كه پايين بودند و اصلن دكتر در ديد آنها نبود تا بتوانند به سمتش شليك كنند.من نيز چند تير به سمت آنها شليك كردم  .

دكتر كاملن در پشت تپه ناپيدا شده بود و من منتطر علامت او.در يك لحظه دشمن را در نزديكي خودم ديدم.به جز آن دونفر كه بالاي صخره ها مانده بودند و تقريبن من از طرف آنها ايمن بودم 6 نفر ديگر دو به دو و از 3 جهت به سمت من مي آمدند دو نفر از حاشيه تپه سمت راست كه هيچ پناهي نداشتند و به راحتي ميشد آنها را زد 2 نفر مستقيم از رو برو و دو نفر نيز از شيب تپه سمت چپ.

ظاهرن به هم علامت دادن  و همه آنها با هم به سمت من شليك مي كردند ضمنن فاصله خود را نيز با من  هر لحظه كم و كمتر مي كردند.مثل اينكه فهميده بودند كه ما قصد  زدن يا جرات زدن آنها را نداريم همين امر به جرات و جسارت آنها افزوده بود.

سعي كردم چند تير به سمتشان شليك  كنم اما حجم آتش آنها آنقدر زياد بود كه ناچار شدم سرم را و لوله تفنگ را پايين بيارم.

راستش ديگر اصلن امكان اينكه بتوانم فرصتي پيدا كنم و تيري شليك كنم را به من نمي داند.از دكتر هم خبري نبود  كه بتونه از من حمايت كنه كه لا اقل نفسي بكشم.

يك لحظه فكري بخاطرم رسيد.يك كلاه پوست بره مشكي داشتم آن را به سرعت از كوله بيرون آوردم و در لبه تخته سنگهايي كه پشت آنها بودم قرار دادم بطوري كه در ديد آنها باشد.سپس خودم به سرعت چند متر جا بجا شدم شليك آنها به سمت كلاه باعث شد بتونم از گوشه چشم  نگاهي به دشمن بندازم.يك نفر  به فاصله كمتر از 100 متري من رسيده بود  از سمت چپ!

در دل خودم ناسزايي به دكتر گفتم و ديدم نخير ديگه امكان نداره اينگونه كج دار و مريز آخرش  چي؟اينها دست بر دار نبودند.كتف او را هدف قرارد ادم سعي كردم كه به جاي حساسي از بدنش گلوله نزنم  يه زخم كوچك براي شروع بد نبود.ماشه را كشيدم با پشت به زمين خورد و تفنگ از دستش افتاد و با فحشهاي ركييك  خودش را از سرازيري به پايين غلتاند.

  نفر دوم را از رو برو انتخاب كردم سر و سينه را پايين داده بود و امكان اينكه كتف يا بازويش را هدف قرار بدم نبود.يك لحظه خواستم شيطنتي بكنم بنظرم هموني بود كه اول با ر به من نا سزا گفت صداش برام آشنا بود!از عدسي دوربين به دقت نگاه كردم  خواستم ساق پاش را هدف بگيرم اما پيش خودم گفتم اينطوري استخوان ساقش نابود ميشه  بنا بر اين لبه داخلي رانش را در زاويه دوربين قرار دارم با كشيدن ماشه به پهلو غلطيد  ..

نگاهي به پشت سر انداختم دكتر علامت مي داد ولي نمي توانست تيري شليک كند.زيرا تيرش به آنهايي كه بالاي صخره ها بودند نمي رسيد و آنهايي هم كه پايين بودند و به سمت من شليك مي كردند آنقدر پايين بودند كه در ديد او نبودند در واقع من بر روي تپه كوتاهي بودم و و دشمن در شيب اين تپه قرار داشت بنا بر اين دكتر نمي توانست اصلن آنها را ببيند.اين را ظاهرن نه دكتر محاسبه كرده بود و نه من.موقعي كه متوجه شدم بسيار دير بود.

بنا بر اين از دكتر تقريبن قطع اميد كردم و بايد خودم كاري مي كردم.

نفر سومي را نيز مختصر خراشي به بازو زدم. تا اين لحظه من هيچ آسيب جدي نديده بودم بجز مقدار زيادي خراش در صورت و روي دستها كه به وسيله خرده  سنگهايي كه توسط گلوله ها خرد شده بودند و به من اصابت مي كردند به وجود آمده بود.

فشنگهام را شمردم هنوز مقدار زيادي داشتم جاي نگراني نبود .يك بسته 25 تايي را از كوله بيرون آوردم  5 تا از آنها مرمي 2 زمانه داشتند .اينگونه  مر مي ها وقتي كه به هدف بخورند دوباره منفجر مي شوند و زخمهاي مهلكي بوجود مي آورند.نقشه داشتم براي اين 5 فشنگ.آنهايي كه بالاي صخره هاي رو برو بودند اگر جركت مي كردم كاملن بر من مسلط بودند خواستم  با اين تير ها آنها را كمي فراري بدم بعد عقب نشيني كنم .موقتن از حجم تير انداز آنها تا حود زيادي كاسته شده بود. و اين فرصت خوبي بود.من به سرعت به سمتشان تير اندازي كردم هر كجا كه سنگر گرفته بودند پا به فرار مي گذاشتند زيرا گلوله هاي دو زمانه به تخته سنگها بر خورد مي كرد  و منفجر مي شد و سنگها را متلاشي مي كرد.هر 5 گلوله را شليك كردم خزانه تفنگ را دوباره پر كردم و در يك لحظه به سرعت به سمتي كه دكتر نشان مي داد عقب نشيني كردم.

تا آنهايي كه بالاي صخره بودن به خود بحنبند من مسافت زيادي را طي كرده بودم افراد پايين تپه هم امكان تير اندازي به من را نداشتند زيرا بايد دقيقن به سنگر قبلي من مي رسيدند تا  در ديد آنها قرار بگيرم .بنا بر اين با سرعت هر چه تمامتر سعي مي كردم فاصله ام را با آنها زياد كنم ظاهرن آنها هنوز فكر مي كردند كه من در پشت تخته سنگها هستم كلاهي كه جا گذاشته بودم  آنها را به اشتباه انداخته بود.

تيرهايي از بالاي ضخره ها به سمتم شليك مي شد اما بي اثر بود و خيالم راخت.

امكان اينكه بتوانم با سرعت بيشتري خرمت كنم نبود با هر قدم تا ران در بر فهاي نرم سينه كش تپه قرو مي رفتم  اينجا ارتفاع برف بيشتر بود و آفتاب بعد از ظهر نيز يخ روي برف را آب كرده بود ....ذلتي كشيدم

در يك لخظه اجساس كردم ضربه اي به رانم خورد.ضربه بقدري شديد بود كه يك لخظه تعادلم را از دست دادم احساس كردم كه كسي با چوب ضربه اي به پام زده.فكر كردم پام پيج خورده شايد.خواستم حركت كنم اما ديدم كه پام  همراهيم نمي كنه.اما هيچ دردي نيز احساس نمي كردم بجز همان ضربه اوليه.

تفنگ را اهرم بدن كردم سعي كردم كه چند قدم حركت كنم اما امكان نداشت.با  تقريبن به فرمان من نبود.

احساس كردم مايعي گرم و لزج از رانم سرازير شد و كف پوتينها را خيس كرد.حس ناخوشايندي بود.لزجي كف پا.

سر پا ايستادم تمام قد تيرها به دقت بيشتري به سمتم شليك ميشد ...راهي ظاهرن وجود نداشت بهسرعت خودم را روي بفها غاطاندم  كوله پشتي بد جوري مزاحم بود اما فرصت در آوردنش را نداشتم.

احساس كردم كه درون يه گودال در انتهاي شيب بين دو تپه افتادم .مسير سيلابهاي بهاري كنده شده در پايين تپه بود كه روي آن را برف پوشانده بود. مي توانست جاي حوبي باشد.

تونستم كمي در موقعيت بهتري قرار بگيرم 5 نفر به طرفم ميامدند به سرعت به سمتشان شليك كردم تيراندازيم ديگر دقت اول را نداشت.با نوك چاقو شلوارم را در محل اثابت تير كمي پاره كردم خون به شردت از آن خارج مي شد.مشتي برف مچاله كردم و روي زخم فشار دادم.تشنه ام شده بود.مشتي ديگر برف احساس كردم كه تا خدودي از شدت خونريزي كاسته شد .اما چشمهاي من نيز سياهي مي رفت سرم به دوران افتاد و احساس ضعف شديد.توان بلند كردن تفنك را نداشتم . اما تير اندازي همچنان ادامه داشت صدا ها را مي شنيدم اما چيزي نمي ديدم!

صداي دكتر بود كه تير اندازي مي كرد و صداي پاهاش كه به سرعت به طرفم ميامد .كيها ن؟بابا تير خوردي؟ صداي تير اندازي از سمتي كه دكتر آمده بود نيز ميامد!

مثل پر كاهي دكتر مرا به دوش انداخت.اصلن فكر نمي كردم با اين سن و سال اينقدر توان و انرژ ي داشته باشه!

و مرتب تكرار مي كرد :كيهان ؟بابا ؟ حرف بزن! يا لا حرف بزن و مثل عقابي كه شكاري به چنگ آورده باشه مرا به پشت تپه منتقل كرد.

و لي بعد از آن من ديگر چيزي بخاطر ندارم!

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:16  توسط امیر کیهان  |