تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

خاطرات و خطرات3

پير مرد  پك عميقي به چپقش زد!دودي بيرون نيامد.خاموش شده بود.برايش كبريت كشيدم.

جوانك چند چايي ريخت و جلوي ما گذاشت.

سيگاري گيراندم!نگاهي به اطراف!كوهاي سر به فلك كشيده!خشن  و صحره اي.تك درختاني نشسته بر تن حسته كوهسار.بنظرم پير مرد چيزي از ابهت و سر سختي اين كوهستان كم نداشت!همچنان با صلابت بود و مهمان نواز.به هر آنچه كه داشت.فقرش را هم با ديگران تقسيم مي كرد.اين را در همين چند دقيقه اي كه در كنارش نشسته بودم دريافتم.

نگاهي به خودم انداختم.براي لحظه اي از خودم خجالت كشيدم!چقدر دوستم اصرار كرده بود كه بيام  و من ...

آن هم در ازاي دستمزد!حالا من چيزي گرانبها تر بدست آورده بودم!

دلم به حال خودم سوخت.و باور كنيد به پيرمرد حسوديم شد.

چايي را نوشيدم!عطر دلپزيري داشت.

تعدادي زن و مرد دختر و پسر در حال چيدن خيار بودند در آن گرماي نيمروز و چه شادمانه مي خنديدند با كمرهاي خميده  و چهرهاي سوخته از آفتاب و عرقريزان.اما بنظرم شاد بودند.با هم شوخي مي كردند بي ريا.

گفتم پدر جان خوش به حالت!نا خواسته اين سخن بر زبانم جاري شد!

با تعجب نگاهي به من كرد و گفت:خوش به حال من؟چرا؟

گفت براي اينكه در چنان دوره اي زندگي كرده اي و زمان حال را نيز بدينگونه ديده اي.فاصله اي به دازناي تاريخ.

بنظرم تغييرات در اين چند دهه چنان زياد بوده مانند كه قابل وصف نيست.چيزي مانند اينكه از عصر پارينه سنگي به يكباره پرتاب شوي به قرن 21  براي هيچ يك از ماها كه اين سطور را مي خوانيم قابل درك نيست.

اما او ديده و لمس كرده و در يك كلام زندگي كرده.

گفت بله پسرم ما خوب زندگي كرديم .و من معناي خوب را در كلامش با تمام وجود لمس كردم.

جال عجيبي داشتم دلمي نمي خواست چيز ديگري بپرسم دلم مي خواست همچنان ساكت بمانم و مناظر اطراف را نگاه كنم.انسانها! نحوه زندگي . كوهها و گرماي آفتاب و آسمان به شدت آبي....

پير مرد خود به سخن آمد چايي از دهن افتاد!  بد جوري رفتي تو فكر و سپس ادامه داد.

يك روز قاصدي به ايل ما آمد از طرف غلامرضا خان!آن وقتها ما مي گفتيم شاطر!

شاطرها قاصدهاي مخصوص خان بودند. افرادي تيز پا و بدون هيچگونه مركب سواري.با پاي پياده از باد سر سر تند تر مي دويدند. بدون هيچ ابزار و اسلحه اي.فقط مقداري نان پر شال مي بستند و با سرعت تما م پيامها را به مقصد مي رساندند حتي شبها هم راه مي رفتند و بعضي از آنها در حال راه رفتن گاهي مي خوابيدند باورت نمي شود. چيزي مي گم و شما چيزي مي شنوي.فاصله محل اقامت تابستاني خان تا محل ما حدود 30 فرسخ است(180 كيلومتر) و شاطر در كمتر از 2 شبانه روز اين مسير را با پاي پياده طي مي كرد.

پرسيدم بدون اسلحه؟ آن هم در اين مناطق نا امن و كوهستاني؟

گفت بله بدون هيچ اسلحه اي ! حتي لباسهاي مندرس هم مي پوشيدند تا كسي به آنها طمع نكنه! بله ! باور نمي كني!

شاطر پيام آورد كه خان احظار كرده  همين! بدون كلامي اضافي! و بدنبال بقيه ماموريت خود رفت.

ما هم در عرض يكي دو روز وسايل سفر را مهيا كرديم آذوقه براي خود و عليق براي اسبمان.

من تفنگ خوبي داشتم! مارتيني درجه يك  و آن زمان يكي از بهترين اسلحه ها بود با حدود 50 عدد تير!

گفتم تو با 50 عدد تير به جنگ

 مي خواستي بري؟

با تعجب گفت :مگر مي خواستم مردم را قتل عام كنم! خوب 50 عدد  تير بسيار هم زياد بود مگر من مي خواستم چند نفر را بكشم يا زخمي كنم!اما ظاهرن دنیا تغییر کرده بود و ما بی خبر بودیم!!

ادامه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 15:47  توسط ای-آ-س-د-ف  | 

خاطرات و خطرات2

بله پسرم! معمولن اين دوره و زمانه ديگر كمتر جوانها مايلند پاي صجبت پيرمردهايي مثل من بنشينند.اما بنظرم شما كمي متفاوت هستيد.

من نيز با عشق و علاقه گقتم واقعيت اين است كه من خيلي علاقمندم به شنيدن خاطرات بزرگاني مثل شما.حالا چنانچه فرصت داشته باشيد كمي از آن زمانها برايم تعريف كن!

بله پسرم زمانه خيلي تغيير كرده انسانها تغيير كردن.آن زمان با وجود نداري و فقر مردم تقريبن همسان زندگي مي كردند.بين ارباب و رعيت از نظر نحوه زندگي چندان تفاوتي نبود.خان روي همان گليمي مي خوابيد كه چريكهايش مي خوابيدند و همان چاروقي به پا داشت كه تفنگچي هايش بپا داشتند.

هم در دوستي مروت بود و هم در دشمني.

راستش پيرمرد سعي مي كرد بيشتر درد دل كند تا بيان خاطرات اما من هم سعي مي كردم با سوالهايي به نوعي به صحبتهاش جهت بدم هر چند كه در اثر كهولت كاهي يك خاطره را چندين بار تعريف مي كرد و من هم ناچار مي شنيدم.

پرسيدم خوب از نحوه چريك و تفنگچي شدنت بگو؟

لبخندي زد و گفت در آن زمان كه سر باز و قشون نبود! يه خان بود و منظقه وسيعي از مرز ايران از فصر شيرين تا حسينيه(دهي نزديك انديمشك در خوزستان) و يه غلامرضا خان با 200-300 نفر چريك و بايد هم منظقه مرزي را حفظ مي كرد و هم منظقه مورد نفوذش را از دستبرد خوانين مناطق ديگر در امان نگه مي داشت.به همن خاطر ما گاهي تا عمق خاك عثماني هم پيش ميرفتيم و شهرها و روستاهاي سليمانيه و خانقين و شهر زور و مندلي و گاهي هم بصره را چپو(غارت) مي كرديم .اين كار دو دليل داشت هم بخاطر زهر چشم گرفتن از آنها بود و هم اينكه به هر حال غنيمتي بدست ميامد.

مي داني كه چريكهاي خان در واقع بي جيره و مواجب بودند.تفنگ و فشنگ و اسب و آذوقه همه را بايد خودما تهيه مي كرديم و تنها ممر درامدمان هم غنايمي بود كه در درگيري ها بدست مياورديم.حتي آنها يي هم كه كشته مي شدند سهمي از غنايم به خانوده  آنها داده مي شد.

پرسيدم پس تعداد زيادي هم كشته ميشدند  در درگيري ها؟

گفت واقعيت اين است كه خير !در هر درگيري گاهي 3-4 نفر زخمي و شايد يكي دونفر كشته مي شدند و البته هر دو طرف درگيري سعي مي كردند كه كمتر از همديگر بكشند.اگر امروز بود مطمينم در هر چنگ نصفي از طرفين كشته ميشد اما آن زمان ما سعي مي كرديم كمتر همديگر را بكشم.چونكه در هر چنگ مشخص مي شد كه فرد كشته شده توسط چه كسي كشته شده است.آن وقت خانواده آن شخص تا هر وقت كه ممكن بود مطمينن انتفام مي گرفت.بنا بر اين در در گيري ها كمتر كسي كشته مي شد .

موضوعي را برات بگم!

در يكي از درگيري ها شخصي از خوانين لرستان به اسم سيد مير خان كشته شد.خدا بيامرزدش هر چند كه فرد خوش نامي نبود و خود لرستانيها هم چشم ديدنش را نداشتند اما  به هر جال در يك درگيري با طوايف پشتكوه ايلام كشته شد.به همين دليل تمام طوايف سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند به بهانه انتقام ولي در اصل براي عارت.آن زمان همين رودخانه سيمره(كرخه در خوزستان) مرز بين لرستان و ايلام بود.البته اسم ايلام آن زمان ده بالا بود و بعد هم كه حسين قلي خان قلعه اي آنجا ساخت اسمش را گذاشت حسين آباد و امروز هم كه معروفه به ايلام.

بگذريم .نزديكترين منطقه به لرستان ما هستيم و تا خبر به حسين آباد مي رسيد و نيروهاي غلامرضا خان به كمك مي رسيد سلسله و دلفان به ما هجوم آوردند و در واقع اگر مي خواستند كسي را بكشند تنا بنده اي زنده نمي ماند.اما در اين هجوم حد اكثر 2 نفر كشته شدند. تعداد كساني كه تفنگ داشتند شايد از انگشتهاي دست تجاوز نمي كرد با اين وجود ما مقاومت كرديم و چندين گردنه مهم را بستيم و حملات آنها را دفع كرديم.شخصي بود به اسم ....(يادم رفته) سنگر مستحكمي داشت و در بالاي كوهي سنگر گرفته بود چندين شبانه روز  در آن منطقه جلوي آنها را سد كرد .آخر سر يكي از بزرگان لر با صداي بلند از نام و نشان او پرسيد و گفت تو كي هستي مگر دولت هستي يا اينكه قور خانه دولت در اختيارته كه نه فشنگت تمام مي شه و نه تفنگت از كار مي افته.او هم اسم  خودش را گفت.خان لر گفت من پسري برام بدنيا آمده بخاطر اين شجاعتت اسم تو را روي پسرم مي گذارم و اميدوارم كه مانند تو قرد شجاعي بار بياد.بله آن زما اينگونه بودند مردم حتي از دشمنانشان هم با تعريف و تمجيد ياد مي كردند.

ادامه...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:29  توسط ای-آ-س-د-ف  | 

خاطراتي از قرن گذشته يا

جنگ گردنه رنو

 

اگر خاطرتان باشد در يكي از پستهاي اخير در خاطرات بانوي مهربان گريزي زده شده به غلامرضا خان سليورزي والي منظقه پشتكوه  ايلام كنوني.و من قول دادم كه در اين مورد مطلبي بنويسم.

با هم بخوانيم:

حدود 5 سال پيش يكي از دوستان قديمي كه در مقاطعي از تحصيلات با هم آشنا شده بوديم به من زنگ زد.اول نشناختم.راستش تا مدتي نيز نمي توانستم بخاطر بياورمش اما بعد از مدتي صحبت كردن و دادن نشاني هاي مختلف آخر سر ذهن ياري كرد و  بگذريم از اينكه كلي موجب شرمساري من شد اين موضوع.

جريان از اين قرار بود  كه سد بزرگي در منطقه در دست احداث است و ايشان به عنوان مهندس ناظر ارشد .مشكلات غير قابل پيش بيني در حين ساخت پيش آمده بود و نمي دانم ايشان از كجا و چگونه توانسته بود كه مرا پيدا كنه.

به هر حال حدود نيم ساعتي با تلفن به گپ و گفتگو و مرور خاطرات گذشت و بعد هم ايشان گفت كه فلاني من از شما خواهشي دارم هر چند كه ممكن است برات مشكل باشه ولي اگر رويم را زمين نگذاري تا هميشه رهين منتت خواهم بود و البته حق الزحمه شما هم محفوظ است.

بگذريم از اينكه من خودم چقدر در آن مقطع كرفتاري داشتم و اينكه مسافت زيادي هم از هم دور بوديم و حد اقل 6-7 ساعت بايد با خود رو مسافرت مي كرديم آن هم در جاده اي كوهستاني به هر حال نمي شد روي آشنايي قديمي را زمين انداخت . هنگام خدا حافظي گفتم باشه بايد نگاهي به برنامه هايم بندازم و در اولين فرصت سعي مي كنم بيام و وضعيت را از نزديك ببينم ضمن اينكه خودت مي داني من چندان تخصصي در ساز ه هاي بتني اينگونه ندارم ولي چشم در اولين فرصت.

به هر حال روز موعود با يك راننده كه مسير را بلد بود و چندين بار به منطقه سفر كرده بود با يكي ديگر از دوستان كه متخصص بتن بود راه افتاديم.همينكه از خوزستان خارج شديم مناظر كوهستاني بسيار چشم نوازي را مشاهده كرديم و با وجود سختي راه چندان به ماه سخت نگذشت.

دوستم منتظرمان بود انصافن كارگاه بسيار عظيمي بود و در حال احداث سد بسيار عظيمي بودند كه در دهانه دره بسيار بزرگي  مكان يابي شده بود.

شب را استراحت كرديم  و فردا صبح  پلنهاي مختلف را بررسي كرديم و سپس از خود سازه بازدي كرديم  و 3 -4 ساعت مشغول بوديم.

در پايان پيشنهاداتي داده شد و انصافن كار را به نحو بسيار دقيقي انجام داده بودند اما موانعي نيز وجود داشت كه در بررسي هاي اوليه آنها را بر آورد نكرده بودند مانند نفوذ پذيري و شكنندگي بستر و كناره ها و … كه راه حلهايي ارايه شد كه هر چند هزينه ايي را در بر داشت اما به هر حال مشكل را تا حد بسيار زياد و قابل قبولي از نظر علمي حل مي كرد.

بگذريم.

بعد از اينكه كارما تمام شد ميز بان گفت كه اگر فرصت داريد با هم گشتي در منطقه بزنيم  مناظر بسيار زيبايي دارد و فكر مي كنم با روحيه شما ساز گار باشه.

قبول كرديم.

به هر حال در حين گشت و گذار از كنار يه مزرعه رد شديم  كه خيار و هندوانه كاشته بودند و سايباني نيز صاحب مزرعه  با شاخه درخت احداث كرده بود.

از ماشين پياده شديم پير مردي بسيار خوش بر خورد و خوش سيما به استقبالمان آمد  و دعوت به نشستن بر روي گليمي  و پسر نوجواني را صدا زد كه به سرعت سبدي پر از خيار را شست و آورد  و با همان سرعت آتشي روشن كرد و آبجوش براي چايي بار گذاشت.

من نيز فرصت را غنيمت شمردم و شروع كردم با پير مرد صحبت كردن.

بسيار شيرين و شيوا صحبت مي كرد.خدود 85 سالش بود و البته خودش مي گفت شايد هم بيشتر آخر آن زمان كه سجل و احوال درست وحسابي نبود.

صحبتمان گل انداخت از شكارهايش گفت و گله هاي شكار كه در منطقه بوده اند و امروز از انها اثري نيست و… خاطراتي ديگر از سختي ها و قحطي ها و بيماري هاي واگير و جنگهاي قبيله اي و غارتها و كشت و كشتارها و…

گفتم خوب پدر جان آيا خودت هم در اين در گيري ها شركت  داشتي!

چپق (پيپ) دسته بلندش را از توتون پر كرد و روشن كرد پك عميقي زد و  به نقطه اي خيره شد. و گقت بله پسرم  من هم  شركت داشته ام. و شروع كرد به بيان خاطرات

ادامه…

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:27  توسط ای-آ-س-د-ف  | 

بدون عنوان 11

دوستان عزيزم از اينكه مدتي ننوشتم پوزش مي طلبم و از همه محبتهاي شما سپاسگذارم.از اينكه هميشه بوديد حتي در نبود من ارزش دوستي با شما برايم صد چندان شد  و به دوستي با شما افتخار مي كنم.

حالا هستم و سعي مي كنم تا هستم حضور بيشتري در دنياي مجازي داشته باشم.

حقيقي ترين حقيقت همين دنیاي به ظاهر مجازي ست به نظرم.

و معتقدم ديگر نبايد دنياي نت را دنياي مجازي ناميد از دوستان خواهش مي كنم اسم جديدي را براي آن پيشنهاد فرمايند .

باز هم سپاس گذارم

===========================

و اما بعد

 شب هنگام به خانه مراجعت كرديم .در بين راه هيچگونه صحبتي بين ما رد و بدل نشد.آشكارا مشخص بود كه احمد آقا از روي من خجالت مي كشه اما احساس مي كردم كه آرامشي در وجودش هست كه تا قبل از آن كمتر متوجه اين آرامش شده بودم و تصور مي كنم نتيجه بيان خاطراتش بود.

وقتي هم بخانه رسييديم و حتي 2-3 روز ديگري هم كه آنجا بودم سعي مي كرد كمتر با من مواجه شود.

به هر حال به محض ورود بانوي مهربان به استقبالم آمد و با چهره اي خندان  امير كيهان از صبح كه بيرون رفته اي من همچنان چشم انتظارت بودم.گفتم عذر مي خوام مقداري اطراف را گشتيم مي داني كه به طبيعت خيلي علاقمندم و دليل دير آمدن نيز همين بود.سرو صورتي صفا دادم و و شانه اي به موي سرو ريش!

در اتاق نشيمن منتظرم بود با دو گيلاس شراب!

سر صحبت را باز كرد و چشم از من بر نمي داشت!چهرات به مادرت رفته و اخلاقت به امير حسين ميرزا او هم كم حرف و تو دار!!

راستش من نيز به نوعي خجالت مي كشيدم به چشمهاي بانوي مهربان بنگرم!حدس زده بود اما دقيق نمي دانست چه اتفاقي افتاده و سعي مي كرد كه بفهمه!! اما من نيز  خستگي را بهانه كردم و با يه شوخي مودبانه مسير صحبت را تغيير دادم.

يكي دو روز ديكر نيز در خدمت ايشان بودم و خاطره  آن روزهاي  خوش را هچيگاه از ياد نخواهم برد.

.......

در ديداري كه اخيرن با پدر داشتم صحبتهايي شد و از بانوي مهربان هم صحبت به ميان آمد.

از وقتي كه متاهل شده ام بيشتر با پدر خودماني شدم و از آن ارتباط رسمي قبل تا حدودي كاسته شده و گاهي شوخي هايي هم با همديگر مي كنيم!

البته بيشتر ايشان .

از بانوي مهربان سوال كردم و سابقه آشنايي آنها ....و شوخي كوچكي هم چاشني كردم كه هنوز هم مثل اينكه چشم انتظار شماست!

لبخدي زد و سبيلهاي گلفت و زيبايش به جنبش در آمد (عكس كمال الملك را ديده باشيد پدر را نيز ديده ايد) تقريبن همان حرفهايي را زد كه بانو زده بود.

دوستي قديمي با عبدلحسين خان و جريان خواستگاري و ....

ظاهرن بين پدر و ايشان تا قبل از ازدواج الفتي و مهري بوده اما عبدلحسين خان پدر و خانواده پدر را به خواستگاري مي فرسته و اينگونه ...بگذريم

به شوخي به پدر گفتم پس اگر شما يه كم زودتر جنبيده بودي الان من هم مادر داشتم و هم پدر و ايشان گفت البته بعيد مي دانم فكر مي كنم در همان جواني با شيطنتهاي بي انتهايت دق مرگش مي كردي پس در واقع شانس آورده كه مادر تو نشده.

گفتم ولي انصافن محبت بسياري به من كرد شايد اولين بار بود كه مجبت فراموش شده مادري را حس مي كردم!پدر دستي به سرم كشيد   حس خوبي بود حتي اگر 60 ساله باشي اگر پدر در كنارت باشه حس خوب كودكي را هميشه با حود خواهي داشت. و من به ياد ندارم كه پدر اينگونه محبتش را به من نشان داده باشد هر چند كه مي دانم بي انداره به من علاقمنده و در واقع شايد تنها عشقش در زندگي وجود من است و بعد هم امير مهر داد و امير تير داد.

راستش اين روزها به نوعي نگرانش هم هستم .احساس مي كنم رفتارش تا حدود زيادي تغيير كرده است هر چند رفتارش به گونه ايست كه سالها آرزويش را داشته ام .اما تا حدودي نيز نگرانم و به نوعي دلهره و ترس هم دارم .

از اينكه روزي ديگر نباشد.از اينكه ...

بگذريم

من اين مدت كه  نبودم تقريبن در خدمت خانواده بودم پدرم و بچه هام و مادر بچه ها!

و البته دلم نمي خواست اين جمله را اينجا بنويسم ولي...

حدود 3 هفته پيش بانوي مهربان رفت!و من مثل هميشه احساس كردم كه چقدر دير به حود چنبيدم و چه زود از دستم رفت!درپي يك دوره چند روزه بيماري...

واقعيت اين است كه حالم خوش نيست.به شدت روحيه ام خرابه! تمام مدت چهره مهربانش جلوي چشمانم است! چشمهاي زيبا و صداي متين و دانش و آداب داني و عشق بي اندازه اش به وطن به  ايران. و عشق پنهانش به....

با مرگ ايشان من بيشتر به عمق اين گفته پي بردم كه با مرگ هر پير دانا كتابخانه اي نيز با او دفن مي شود.

ببخشيد توان بيش از اين نوشتنم نيست.

یادمان باشد ما همه از سر حقیقتیم نه از روی مجاز

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 16:20  توسط ای-آ-س-د-ف  |