بدون عنوان 10
زمان مي گذشت و من به واسطه حسن خدمت و تلاش امين و مورد اعتماد خانواده خان شده بودم.
مقداري نيز توانستم از نظر موسيقي خود را ارتقا بدم و با نو نيز گاهي راهنمايي هايي در مورد موسيقي مي كرد و به واسطه استعدادي كه داشتم به سرعت پيشرفت مي كردم.
و گاهي نيز در انتهاي شب و يا بعد از ظهر براي بانو آهنگهاي ملايمي مي نواختم تا به خواب برود.
در يك روز بعد از ظهر كه طبق معمول براي بانو شروع به نواختن ملودي ملايمي كردم.بانو نيز روي صندلي راحتي تكيه داده بود و چشمهايش را بسته بود و به آهنگ گوش مي داد.فاصله من تا ايشان زياد نبود.
بعد احمد آقا نفس عميقي كشيد و چهره اش در هم رفت.احساس كردم بيان موضوعي بسيار آزارش مي ده.گفتم احمد آقا اگر فكر مي كني برات مشكله نگو چيزي مجبور نيستي!
احمد گفت نه آقا اين بار سالهاست بر دوشم سنگيني مي كنه .افرادي مثل من كه از اصل و نسب درستي بر خوردا نيستيم واقعن لايق اينگونه محبتها نيستيم و قدر نعمتهايي كه به ما ارزاني شده و قدر محبتهايي كه به ما مي شود را نمي دانيم و ناسپاسي مي كنيم .اما بزرگواري و يزرگ منشي بعضي از افراد چنان عظيم است كه به هيچ وجه و هر كاري هم براي آنها بكني قابل جبران نيست.
بله داشتم مي گفتم بانو بسيار آرام به صندلي راحتي تكيه داده بود و چشمهايش را بسته بود. واقعيت اين است كه زيبا ترين بانو و مهربانترين شخصي بود كه من تا آن زمان و حتي بعد از آن نيز ديده ام.
در يك لخظه نمي دانم چي پيش آمد اصلن به هيچ وجه عنان اختيارم در دست خودم نبود مانند كسي كه در خواب راه برود ساز را كناري گذاشتم و به آرامي به بانو نزديك شدم دستم را به طرفش دراز كردم هنوز دستم به او نرسيده بود چشمهايش را باز كرد.آن همه مهرباني در يك لخظه به خشمي عظيم بدل شد.نتوانستم در چشمهايش كه از آنها شراره آتش بلند بود نگاه كنم. از جا بر خواست و بدون اينكه كلامي بر زبان آورد با دست اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروم.
من نيز مثل شخصي كه افسون شده باشد با حركت دست او از اتاق بيرون رفتم و حتي ساز م را هم با خود نبردم.وقتي كه به بيرون از ساحتمان رسيدم تازه فهميدم كه چه كرده ام و چه بلايي سر خود و زندگي ام آورده ام.
ترس و شرم توام شده بود.كافي بود كه بانو به يكي از آدمهايش اشاره اي بكند مطمين بودم در دم با يك گلوله جانم را مي گرفت. نيازي نبود حتي به گوش خان برسد. تا چندين ساعت نمي دانستم چكار بكنم و به كجا پناه ببرم!خواستم كه از آنجا فرار كنم و سر به كوه و بيابان بگذارم اما گفتم كجا برم تا كجا مي تونم فرار كنم!زير زمين هم كه برم در كمتر از يك روز پيدام مي كنند مرگ را پيش چشمم مي ديدم و از آن بدتر شرمساري بود.آيا واقعن اين بود جواب آن همه محبتي كه هم حان و هم بانو به من كرده بودند . من نوازنده در به در آواره را از هيچ به همه چيز رسانده بودند . آن وقت من اينگونه ناسپاس و حق نشناسي در حق اين خانواده مهربان و مقتدر و داراي عزت وآبرو كرده بودم.
رفتم گوشه اي و ساعتهاي متمادي مثل ديوانه ها با خودم حرف مي زدم و به خودم لعنت مي فرستادم.
يك روز گذشت و در اين مدت هر لحظه مرگ را جلوي چشمانم مي ديدم و آرزو مي كردم هر چه زودتر با نو به يكي از تفنگچي هايش دستور قتلم را بدهد. هر چه رودتر بهتر لا اقل خلاص مي شدم از اين عذاب وجدان.
نزديك ظهر يكي از مستخدمه هاي بانو به سراغم آمد . گفت كه با نو شما را احضار كرده!
راستش اول نفهميدم چي مي گه مانند ديوانه ها نگاش كردم نمي دانم چند بار تكرار كرد.تنها توانستم با صدايي كه به زحمت از گلويم خارج مي شد بگم كي خدمت برسم. او هم گفت همين الان.
به دنبال مستخدمه رفتم در زد صداي بانو بود كه اجاره ورود داد. مستخدمه در را باز كرد من را به درون اتاق راهنمايي كرد و خود بيرون رفت.
چشممم سياهيي ميرفت نمي توانستم خود را سر پا نگه دارم به ديوار تكيه زدم تا زمين نيفتم.
بانو روي همان صندلي پشت پنجره نشسته بود پنجره باز بود و نسيم خنكي از پنحره به درون اتاق ميامد و پرده توري را تكان مي داد.بانو بدون اينكه به من نگاه كنه با دست اشاره كرد كه جلو برم.ليواني شربت درون يك سيني نقره روي ميز منبط كاري قرار داشت لظحه اي بر گشت بدون اينكه به صورتم نگاه كند با دست اشاره كرد كه شربت را بنوشم.با قدمهايي لرزان جلو رفتم و با هزار زحمت توانستم ليوان را از روي سيني بردارم. دستم مي لرزيد قبلم چنان به تپش افتاده بود كه هر لحظه احساس مي كردم كه الان ا ست كه بتركد و نيز از خدا مي خواستم كه همان لحظه جانم را بگيرد.
سپس احمد آقا نفس عميقي گشيد و از من خواست كه سيگار ديگري به وي بدهم.رنگش مثل گچ سفيد شده بود و من نگران حالش شدم احساس مي كردم پيرمرد توان اين همه فشار عصبي را ندارد سعي كردم كه موضوع را عوض كنم اما خواهش كرد كه اجاره بدهم بقيه ماجرا را برايم تعريف كند.
سپس گفت با هزار زحكت توانستم جرعه اي از شربت خنك و گوارا را بنوشم و مقداري از آن را هم روي لباسها و كف اتاق ريختم در اثر لرزش دست.
سپس بانو از جا بلند شد.خيلي مهربان اما محكم گفت احمد آقا پسرم بيا جلو كارت دارم.
كاش مي مردم و اين جمله را نمي شنيدم از زبان بانو .ايشان واقعن براي من مادري كرده و من ناسپاس با يك هوس شيطاني چگونه آن همه مهر و لطف را پاسخ گفته بودم.
پنجره را كامل باز كرد و پرده را كنار زد.نزديك غروب آفتاب بود و شعاهاي كم فروغ خورشيد به چهره بانو حالتي روحاني و بسيار دل انگيز داده بود. يك لحظه به حودم نهيب زدم و گفتم الان به دست و پاش مي افتم و از او عذر خواهي مي كنم و طلب بخشش و اينكه هر گونه كه مي خواد مرا مجازات كند.
خواستم كلامي بگويم با دست به سكوت اشاره كرد. و اشاره به اينكه جلوتر بروم تقريبن داشتم از حال مي رفتم .
با آهنگي ملايم گفت احمد پسرم بيا از پنجره بيرون را نگاه كن.
تمام توانم را جمع كردم تا بتوانم چند قدم حركت كنم و قتي كه به كنار پنجره رسيدم و دستم را لبه پنجره گرفتم تا به زمين نيفتم. و سرم را از پنجره بيرون بردم و دلم مي خو است كه همان لحظه خود را از پنجره به بيرون پرتاب كنم اماتوان اين كار را هم نداشتم.
بانو خيلي ملايم گفت چه مي بيني؟
مردم دسته دسته از سر گشت و كار به منزل بر مي گشتند چوپانها گله هاي گوسفند را به آغل مي بردند و مهترها اسبها گاو چرانها گاو و ... به هر حال تقريبن همه مردم آبادي در حال جنب و جوش بودند.
با هزار زجمت گفتم مردم ايل شما را مي بينم!
گفت بله همه اينها و از جمله شما فرزندان من و خان هستيد و ما براي شما ها مانند پدر و مادر هستيم. هميشه سعي كرده ايم كه مشكلات شما ها را تا حد ممكن حل و فصل كنيم و البته گاهي هم لازم بوده كه تنبيهي صورت بگيره تنبيه كرديم .در نهايت ما خير و صلاح اين مردم را خواستم همانند فرزندان خودمان و بديهي است كه در يك خانواده ممكن است كه والدين كاهي فرزندان حود را هم تنبيه كنند. اما هيچ وقت والدين به فرزندان و فرزندان به والدين چشم بد ندارند و نحواهند داشت.
تو جوان هستي و به افتضاي جواني خطايي مرتكب شدي هر چند خطاي بسيار بزرگ و گناهي نا بخشودني اما من يك نكته را به تو مي گم و اميدوارم كه درسي باشد براي زندگي و آينده ات.
سپس نگاهي عميق به من كرد وگفت اگر تو با من زنا مي كردي دقيقن مانند اين بود كه با مادر تمام اين مردم و خودت زنا كرده بودي.
و بعد از مكثي كوتا ه گفت:يادت باشه كه همه زنان به يك گونه اند فقط و فقط از نظر ظاهري با هم اختلاف دارند ولي ماهيت وجود همه آنها يك گونه است. تو به هر دختري كه در اين آبادي و آبادي هاي اطراف علاقه داري كافي ست فقط بگي آنوقت من آن را برايت خواستگاري خواهم كرد....
ديگر نمي دانستم چي مي گويد. چشمم سياهي رفت گوشهايم ديگر هيچ صدايي را نمي شنيد و چشمهايم هيچ جايي را نمي ديد.
بك لخظه ديدم كه دارند آب به صورتم مي پاشند دو نفر از مستخدمهاي بانو آنجا بودند زير بغلم را گرفتند و از آنجا بيرون بردند ... بگذريم.
بعد از مدتي بانو و خان دختر يكي از اهالي آنجا را برايم خواستگاري كردند همين خانم فعلي ام را مي گم.
تمام وسايل زندگي و يك خانه بهتري را داختيار من گذاشتند و من زندكي جديدي را شروع كردم
رفتار آنها با من به گونه اي بود كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است . و من هنوز هم كه هنوز است احساس مي كنم كه لايق اين همه محبتهاي آنها نبوده و نيستم و اگر چندين بار ديگر نيز بدنيا بيام نمي توانم محبتهاي اين خانواده را جبران كنم.
ادامه
