تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

بدون عنوان 10

زمان مي گذشت و من به واسطه حسن خدمت و تلاش امين و مورد اعتماد خانواده خان شده بودم.

مقداري نيز توانستم از نظر موسيقي خود را ارتقا بدم و با نو نيز گاهي راهنمايي هايي در مورد موسيقي مي كرد و به واسطه استعدادي كه داشتم به سرعت پيشرفت مي كردم.

و گاهي نيز در انتهاي شب و يا بعد از ظهر براي بانو آهنگهاي ملايمي مي نواختم تا به خواب برود.

در يك روز بعد از ظهر كه طبق معمول براي بانو شروع به نواختن ملودي ملايمي كردم.بانو نيز روي صندلي راحتي تكيه داده بود و چشمهايش را بسته بود و به آهنگ گوش مي داد.فاصله من تا ايشان زياد نبود.

بعد احمد آقا نفس عميقي كشيد و چهره اش در هم رفت.احساس كردم بيان موضوعي بسيار آزارش مي ده.گفتم احمد آقا اگر فكر مي كني برات مشكله نگو چيزي مجبور نيستي!

احمد گفت نه آقا اين بار سالهاست بر دوشم سنگيني مي كنه .افرادي مثل من كه از اصل و نسب درستي بر خوردا نيستيم واقعن لايق اينگونه محبتها نيستيم و قدر نعمتهايي كه به ما ارزاني شده و قدر محبتهايي كه به ما مي شود را نمي دانيم و ناسپاسي مي كنيم .اما بزرگواري و يزرگ منشي بعضي از افراد چنان عظيم است  كه به هيچ وجه و هر كاري هم براي آنها بكني قابل جبران نيست.

بله داشتم مي گفتم بانو بسيار آرام به صندلي راحتي تكيه داده بود و چشمهايش را بسته بود. واقعيت اين است كه زيبا ترين بانو و مهربانترين شخصي بود كه من تا آن زمان و حتي بعد از آن نيز ديده ام.

در يك لخظه نمي دانم چي پيش آمد اصلن به هيچ وجه عنان اختيارم در دست خودم  نبود مانند كسي كه در خواب راه برود ساز را كناري گذاشتم و به آرامي به بانو نزديك شدم دستم را به طرفش دراز كردم هنوز دستم به او نرسيده بود چشمهايش را باز كرد.آن همه مهرباني در يك لخظه به خشمي عظيم بدل شد.نتوانستم در چشمهايش كه از آنها شراره آتش بلند بود نگاه كنم. از جا بر خواست و بدون اينكه كلامي بر زبان آورد با دست اشاره كرد كه از اتاق بيرون بروم.

من نيز مثل شخصي كه افسون شده باشد با حركت دست او از اتاق بيرون رفتم و حتي ساز م را هم با خود نبردم.وقتي كه به بيرون از ساحتمان رسيدم تازه فهميدم كه چه كرده ام و چه بلايي سر خود و زندگي ام آورده ام.

ترس و شرم توام شده بود.كافي بود كه بانو به يكي از آدمهايش اشاره اي بكند مطمين بودم در دم با يك گلوله جانم را مي گرفت. نيازي نبود حتي به گوش خان برسد. تا چندين ساعت نمي دانستم چكار بكنم و به كجا پناه ببرم!خواستم كه از آنجا فرار كنم و سر به كوه و بيابان بگذارم اما گفتم كجا برم تا كجا مي تونم فرار كنم!زير زمين هم كه برم در كمتر از يك روز پيدام مي كنند  مرگ را پيش چشمم مي ديدم و از آن بدتر شرمساري بود.آيا واقعن اين بود جواب آن همه محبتي كه هم حان و هم بانو به من كرده بودند . من نوازنده در به در آواره را از هيچ به همه چيز رسانده بودند . آن وقت من اينگونه ناسپاس و حق نشناسي  در حق اين خانواده مهربان و مقتدر  و داراي عزت  وآبرو كرده بودم.

رفتم گوشه اي و ساعتهاي متمادي مثل ديوانه ها با  خودم حرف مي زدم و به خودم لعنت مي فرستادم.

يك روز گذشت و در اين مدت هر لحظه مرگ را جلوي چشمانم مي ديدم و آرزو مي كردم هر چه زودتر با نو به يكي از تفنگچي هايش دستور قتلم را بدهد. هر چه رودتر بهتر لا اقل خلاص مي شدم از اين عذاب وجدان.

نزديك ظهر يكي از مستخدمه هاي بانو به سراغم آمد . گفت كه با نو شما را احضار كرده!

راستش اول نفهميدم چي مي گه مانند ديوانه ها نگاش كردم نمي دانم چند بار تكرار كرد.تنها توانستم با صدايي كه به زحمت از گلويم خارج مي شد بگم كي خدمت برسم. او هم گفت همين الان.

به دنبال مستخدمه رفتم در زد صداي بانو بود كه اجاره ورود داد. مستخدمه در را باز كرد من را به درون اتاق راهنمايي كرد و خود بيرون رفت.

چشممم سياهيي ميرفت نمي توانستم خود را سر پا نگه دارم  به ديوار تكيه زدم تا زمين نيفتم.

بانو روي همان صندلي پشت پنجره نشسته بود پنجره باز بود و نسيم خنكي از پنحره به درون اتاق ميامد و پرده توري را تكان مي داد.بانو بدون اينكه به من نگاه كنه با دست اشاره كرد كه جلو برم.ليواني شربت  درون يك سيني نقره روي ميز منبط كاري قرار داشت لظحه اي بر گشت بدون اينكه به صورتم نگاه كند با دست اشاره كرد كه شربت را بنوشم.با قدمهايي لرزان جلو رفتم و با هزار زحمت توانستم ليوان را از روي سيني بردارم. دستم مي لرزيد قبلم چنان به تپش افتاده بود كه هر لحظه احساس مي كردم كه الان ا ست كه بتركد و نيز از خدا مي خواستم كه همان لحظه جانم را بگيرد.

سپس احمد آقا نفس عميقي گشيد و از من خواست كه سيگار ديگري به وي بدهم.رنگش مثل گچ سفيد شده بود و من نگران حالش شدم احساس مي كردم پيرمرد توان اين همه فشار عصبي را ندارد سعي كردم كه موضوع را عوض كنم اما خواهش كرد كه اجاره بدهم بقيه ماجرا را برايم تعريف كند.

سپس گفت با هزار زحكت توانستم جرعه اي از شربت خنك و گوارا را بنوشم و مقداري از آن را هم روي لباسها و كف اتاق ريختم در اثر لرزش دست.

سپس بانو از جا بلند شد.خيلي مهربان اما محكم گفت احمد آقا پسرم بيا جلو كارت دارم.

كاش مي مردم و اين جمله را نمي شنيدم از زبان بانو .ايشان واقعن براي من مادري كرده و من ناسپاس با يك هوس شيطاني چگونه آن همه مهر و لطف را پاسخ گفته بودم.

پنجره را كامل باز كرد و پرده را كنار زد.نزديك غروب آفتاب بود و شعاهاي  كم فروغ خورشيد به چهره بانو حالتي روحاني و بسيار دل انگيز داده بود. يك لحظه به حودم نهيب زدم و گفتم الان به دست و پاش مي افتم و از او عذر خواهي مي كنم و طلب بخشش و اينكه هر گونه كه مي خواد مرا مجازات كند.

خواستم كلامي بگويم با دست به سكوت اشاره كرد. و اشاره به اينكه جلوتر بروم تقريبن داشتم از حال مي رفتم .

با آهنگي ملايم گفت احمد پسرم بيا از پنجره بيرون را نگاه كن.

تمام توانم را جمع كردم تا بتوانم چند قدم حركت كنم و قتي كه به كنار پنجره رسيدم و دستم را لبه پنجره گرفتم تا به زمين نيفتم. و سرم را از پنجره بيرون بردم و دلم مي خو است كه همان لحظه خود را از پنجره به بيرون پرتاب كنم اماتوان اين كار را هم نداشتم.

بانو خيلي ملايم گفت چه مي بيني؟

مردم  دسته دسته از سر گشت و كار به منزل بر مي گشتند چوپانها گله هاي گوسفند را به آغل مي بردند و مهترها اسبها گاو چرانها گاو و ... به هر حال تقريبن همه مردم آبادي در حال جنب و جوش بودند.

با هزار زجمت گفتم مردم ايل شما را مي بينم!

گفت بله  همه اينها  و از جمله شما فرزندان من و خان هستيد و ما براي شما ها مانند پدر و مادر هستيم. هميشه سعي كرده ايم كه مشكلات شما ها را تا حد ممكن حل و فصل كنيم و البته گاهي هم لازم بوده كه تنبيهي صورت بگيره تنبيه كرديم .در نهايت ما خير و صلاح اين مردم را خواستم همانند فرزندان خودمان و بديهي است كه در يك خانواده ممكن است كه والدين كاهي فرزندان حود را هم تنبيه كنند. اما هيچ وقت والدين به فرزندان و فرزندان به والدين چشم بد ندارند و نحواهند داشت.

تو جوان هستي و به افتضاي جواني خطايي مرتكب شدي هر چند خطاي بسيار بزرگ و  گناهي نا بخشودني اما من يك نكته را به تو مي گم و اميدوارم كه درسي باشد براي زندگي و آينده ات.

سپس نگاهي عميق به من كرد وگفت اگر تو با من زنا مي كردي دقيقن مانند اين بود كه با مادر تمام اين مردم  و خودت زنا كرده بودي.

و بعد از مكثي كوتا ه گفت:يادت باشه كه همه زنان به يك گونه اند فقط و فقط از نظر ظاهري با هم اختلاف دارند ولي ماهيت وجود همه آنها يك گونه است. تو به هر دختري كه در اين آبادي و آبادي هاي اطراف علاقه داري كافي ست فقط بگي آنوقت من آن را برايت خواستگاري خواهم كرد....

ديگر نمي دانستم چي مي گويد. چشمم سياهي رفت گوشهايم ديگر هيچ صدايي را نمي شنيد  و چشمهايم هيچ جايي را نمي ديد.

بك لخظه ديدم كه دارند آب به صورتم مي پاشند دو نفر از مستخدمهاي بانو  آنجا بودند زير بغلم را گرفتند و از آنجا بيرون بردند  ... بگذريم.

بعد از مدتي بانو و خان دختر يكي از اهالي آنجا را برايم خواستگاري كردند همين خانم فعلي ام را مي گم.

تمام وسايل زندگي و يك خانه بهتري را داختيار من گذاشتند و من زندكي جديدي را شروع كردم

رفتار آنها با من به گونه اي بود كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است . و من هنوز هم كه هنوز است احساس مي كنم كه لايق اين همه محبتهاي آنها نبوده و نيستم  و اگر چندين بار ديگر نيز بدنيا بيام نمي توانم محبتهاي اين خانواده را جبران كنم.

ادامه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 16:25  توسط ای-آ-س-د-ف  | 

بدون عنوان 9

من يه نوازنده دوره گرد بودم.و زندگي و امرار معاشم به وسيله نواختن و خواندن در عروسي و جشنهاي محلي بود.واقعيت اين است كه نوازندگان محلي در بين مردم آن زمان جايگاه اجتماعي بسيار پستي داشتند و چندان احترامي براي آنها قايل نبودند.

ضمنن هر گاه دعوت مي شدند براي حضور در مراسم هيچگونه طي و قراري هم براي دستمزد در ميان نبود و در واقع همت عالي بود و احيانن شاباش  كه حاضرين در مهماني مي پرداختند  و البته گاهي اوقات هم هيچي پرداخت نمي كردند و شايد بسنده ميشد به شام يا ناهاري كه در مهماني صرف مي شد.

روزي در يك مهماني عروسي سنگ تمام گذاشتم و تمام هنرم را بكار بردم. بعد از اينكه مهمانان رفتند چندين نفر از مهمانان اختصاصي شب را در همانجا ماندگار شدند و بعد از صرف شام   مرا به اتاق پذيرايي بردند كه براي مهمانان بطور اختصاصي بخوانم و بنوازم .البته نوازندگان ديگري هم در آن مهماني بودند كه بعد از اتمام جشن مر خص شدند.

به هر حال ميهمانان در صدر نشسته بودند و من نيز در انتهاي سالن شروع به نواختن سه تار كردم و آهنگ ملايمي را نيز زمزمه مي كردم.ميهمانان به گفتگو با هم مشغول بودند و بنظر نمي رسيد اصلن كسي توجهي به من داشته باشد.

حدود 2 -3 ساعت مشغول خواندن و نواختن بودم.لحظه اي سر بلند كردم يكي از ميهمانان با دست به من اشاره كرد كه جلو تر بروم.ساز را گوشه اي گذاشتم و نزديك رفتم و و تعظيمي كردم.يك اسنكناس 10 توماني نو به من مرحمت كرد.چنين پولي را در عمرم هيچ و قت يكجا نديده بودم.بعد هم گفت ديگر چه سازي بلدي بزني ؟

گفتم قربان ني و بلوور و سه تار و چنديدن ساز كه بلد بودم را گفتم!

گفت كجا ياد گرفتي .؟گفتم خودم ياد گرفتم از نوازنده هاي دورده گرد قديمي .سپس گفت فردا به فلان جا بيا كارت دارم.

و دوباره مشغول گفتگو با همترازان خود شد.و من نيز تا پايان مجلس سعي مي كردم بهترين آهنگهايي كه بلد بودم را بنوازم و بخوانم.

ساعت از نيمه شب گذشته بود كه به من اجازه مرخصي داده شد.

فردا ي آن شب خودم را به منظقه اي كه عبدالحسين خان فر موده بود رساندم  و از اولين نفر كه آدرس را پرسيدم خودش جلو افتاد و راه را نشانم داد.

ويلاي خان بالاي تپه اي بود مشرف به ده.دهي آباد و پر دار و درخت و محوطه ويلا هم بسيار نظيف و مشجر و چندين باغبان مشغول گلكاري و آبياري بودند خدا قوتي گفتم و گفتم كه خان دستور داده كه به خدمتش برسم.

مرا راهنمايي كردند وارد ويلا شدم يك نفر خدمت كار مرا به اتاقي راهنمايي كرد.تا ظهر همانجا ماندم و ناهار مفصلي برام آورددند.بعد هم يك دست لباس  و گفتند برو حمام و اين لباسها را بپوش و بر گرد.

به هر حال يكي دو روز همينطوري آنجا معطل بودم و همه گونه از من پذيرايي مي شد و كور از خدا چه مي خواست دو چشم بينا.من هم كه برام فرقي نمي كرد و از خدا مي خواستم هيمنطور انجا بمانم.بعد از دو سه روز گفتند كه خان از سفر برگشته  بعد از مدتي نزدكهاي عروب يك نفر مرا برد به اتاق كار خان.خان مشغول نوشت  بود.بعد از اتمام كار گفت اسمت چيه!

عرض كردم نوكر شما احمد.

گفت كه خانم علافه زيادي به موسيقي داره اگر نواختن شما مورد پسندش بود شما استخدام خواهي شد.راستش استخدام را اصلن نمي فهميدم معنيش چيه!اما برام مهم نبود همينكه در جوار اين خانواده باشم برايم كافي بود.

خان از پشت ميز بر خاست و اشاره كرد كه به دنبالش برم با فاصله چند قدم پشت سرش را افتانم به طبقه بالاي ويلا رفتيم در زد .خانمي كه ظاهرن خدمتكار بانوي خانه بود در را باز كرد و بانو پشت پيانويي نشته بود و در حال نواختن.

خان و بانو با هم اخوالپرسي صميمانه كردند و بانوي جوان گله كرد كه چندين روز است كه رفته اي بدون خبر و ....بگذريم.

خان مرا به بانو معرفي كرد و گفت اين احمد است نوازنده خوبي ست ظاهرن اما بايد تعليم ببيند.اگر مايل بودي نگهش دار در مواقعي كه مي خواهي سر گرمت كنه.

و بعد هم با اشاره دست مرا مرخص كرد.

بعد از چند روز بانو احضارم كرد و گفت پيانو بلدي بنوازي.راستش من اصلن تا آن زمان اسم پيانو را هم نشنيده بودم.گفتم خير بانوي گرامي اما جند نوع ساز محلي بلدم .سوالات ديگري هم پرسيد و من همچنان كه سرم را پايين انداخته بودم پاسخ مي دادم.

بعد از من خواست كه با هر سازي كه بلدم قطعه اي را بنوازم.من نيز تمام سعيم را كردم مي دانستم كه اقبال به من روي آورده و نبايد به اين سادگي از دستش بدهم و اگر مورد پسند واقع شدم  از آوارگي و در بدري نحات پيدا خواهم كرد.

به هر حال همچنانكه مي نواختم گاهي زير چشمي نگاهي هم به حالت جهره بانو مي كردم اما هيچگونه علايمي ناشي از خشنودي در جهره اش نمايان نبود.

نا اميد شده بودم.

هر سازي كه بلد بودم و همراه داشتم را نواخته بودم اما بنظرم نحوه نواختنم مورد توجه قرار نگرفته بود.

همينطور كه پشت به من و رو به پنجره بزرگ ايستاده بود گفت كه ديگر چي بلدي!؟

دست و پايم را گم كردم صداي بسيار دلنشيني داشت كه از هر موسيقي خوش آهنگتر بود.با لكنت گفتم چيز ديگري كه قابل باشد بلد نيستم.بعد در يك آن بارقه اميدي در دلم دميد و با عجله گفتم كه بلوور هم  كمي بلدم!

بر گشت نگاهي كرد و گفت بلوور؟ اين ديگر چيست!

من نيز بسرعت همين بلوور فعلي را از بقچه ام بيرون آوردم و با تمام وجودم سعي كردم كه يك نواي ملايم  بنوازم.

چند دقيقه در كمال نا اميد و با هر نفسي از عمق وجود نواختم و دردل به همه امام زاده هايي كه مي شناختم متوصل شدم كه مورد قبول بانو واقع شود و نذر كردم كه اگر قبول شوم ديگر لب به هيچ نوع نجسي (منظور مشروبات الكلي) نزنم.

بانو  مستخدمش را صدا زد و گفت جا و مكاني به اين آقا بديد .تعظم كردم و در حقش دعا كردم و رفتم بيرون.

در نزديكي ويلاا تاقي به من دادند  مستخدمهاي ديگري هم بودند كه با خانواده در آنجا زندكي مي كردند از آشپز و مسول اسطبل و با غبان و نظافتچي و ... من نيز در يك خانه كوجك ولي نظيف با مقداري وسايل سكنا دادند.

سر پرست مستخدمها كارهاي متفرقه اي را به من ارجا مي داد من هم سعي مي كردم هر چه سريعتر و به بهترين نخو ممكن كارهاي محوله را انچام بدم  و با توجه به اينكه مقدار زيادي شغر و لطيفه بلد بودم و داستانهاي مختلف .شبها براي  خدمه خانه تعريف مي كردم و گاهي هم برايشان ساز و آوازي مي نواختم و بزودي در بين آنها فرد محبوب و مورد اعتمادي شدم.

 

زمان مي گذشت و البته گاه گاهي در مهمانيهايي كه خان ترتيب مي داد من نيز چيزي مي نواختم  و البته  خان نيز انعامي به من مرحمت مي كرد.

چندين سال به همين منوال گذشت.لباسهاي شيك و غذاي خوب و محل استراخت تميز باعث شده بود كه بر و رويي بگيرم و از نظر قيافه راستش تا خدود ي هم خوش قيافه بودم.و خيلي از دختر هاي آبادي به نوعي خواهانم بودند اما  من هر چند كه در خدمت خان بودم و وضعيتم بد نبود اما از نظر احتماعي از موقعيت پستي بر خوردار بودم و در جوامع سنتي نوازنده ها هميشه جز پايين ترين و پست ترين اقشار جامعه محسوب مي شوند و بديهي ست كه هيچ كس از كشاورزها و يا حتي چوپانها  هم دختر خود را حاظر نيستند به عقد چنين كسي در آورند.

در طي اين سالها بانو تشويقم كرد كه به كلاسهاي سواد آموزي برم و تا حدودي نيز خواندن و نوشتن ياد گرفتم و گاهي نيز اختصاصي براي  براي بانو عمدتن بلوور و به ندرت بعضي سازهاي ديگر مي نواحتم.

كم كم احساس مي كردم در خانواده خان  از قرب بيشتري بر خوردارشده بودم بعضي دستورات و نامه هايي كه خان براي افراد بخصوص مي فرستاد به من مي داد كه برسانم و به مرور مورد اعتماد آنها شدم. زيرا از انجام هر نوع فرماني كه به من داده مي شد روي گردان نبودم و سعي مي كردم به بهترين نحو ممكن  دستورات را انجام دهم.

ادامه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 15:20  توسط ای-آ-س-د-ف  | 

بدون عنوان 8

حضور من  داشت طولاني ميشد.5 روز گذشته بود و احساس مي كردم كه بيش از اين ماندن ديگر صلاح نيست.

اما هرچه اصرار مي كردم بانوي مهربان اجازه نمي داد.خيلي جدي گفت امير كيهان  مطمينم كه اين  آخرين ديدار من و تو خواهد بود.پس لطفن جد اقل تا پايان هفته بمان و اين شد كه من ماندم.راستش داشتم يواش يواش عادت مي كردم به ماندن و نوعي دلهره و نگراني نيز داشتم از اينكه دل كندن از اين پير زن مهر بان و تنها برام سخت باشه. و اين حرفش كه ممكن  است آخرين ديدار ما باشد.

قسمتهايي هست كه نمي خواستم بنويسم ولي مي نويسم زيرا اسامي اغلب مستعار هستند و در نهايت فكر نمي كنم كسي باشد كه اين لاگ را بخواند و آشنا باشد از نزديك.

 

  واقعيت اين است كه من از لا بلاي صبحبتهاي بانوي مهربان دريافتم كه ممكن بود ايشان مادر من باشد.اما اتفاقاتي كه روي داد باعث شد كه پدر من نتواند با ايشان ازدواج كند و بنظرم اين عشق كهنه سالهاي سال همچنان ماندگار بوده.

و همين باعث ميشه كه پدر بيگانه اي را دور از وطن به همسري بر گزينه و .... راستش من وفادار تر از پدر در عالم خانه و خانواده و همسر داري نديده ام بطوري كه بعد از سالها از مرگ مادر هنوز هم بنظرم چشم انتطار است كه بيايد يا اينكه خودش برود و به مادر ملحق شود.

.........................................................................................

با احمد آقا بيرون رفتيم.گشتي در شهر و تصمصم گرفتم به شهرهاي نزديك و احيانن آثار باستاني منظقه نيز بازديدي بكنيم.

سر صحبت را با اين مرد مودب و كم گوي باز كردم.به ندرت حرف مي زد و تا سوالي نمي پرسيدي چيزي نمي گفت.

پرسيدم احمد آقا چند سال است كه خدمت اين خانواده را مي كني! خيلي كوتاه گفت بيش از 40 سال.

گفتم مدت زيادي است .سعي نكردي كه جاي ديگري بروي و يا شغل ديگري انتخاب كني؟

خيلي جدي گفت :حتي به ذهنم هم خطور نكرده يك لحظه!!

گفتم:چطور شد كه استخدام شدي اينجا؟

خيلي جدي گفت استخدام؟ و نگاهي پرسشگر وپرسشگر و استفهام آميز به من كرد! و سپس ساكت شد!

سكوتي سنگين.احساس مي كردم در درونش جدالي سخت در گرفته چهره اش از خشم يا خجالت بر افروخته شده و سعي مي كنه كه چيزي نگويد يا بگويد.

من هم سكوت كردم و خودم را با روشن كردن سيگار سر گرم كردم.مي دانستم دير يا زود به سخن خواهد آمد .

زير درختي در دامه كوه فرشي پهن كرديم فلاكس چاي و مختصر تنقلات.

احمد آقا چايي برايم ريخت و با صدايي نجوا مانند گفت: آقا؟ مي توانم خواهشي از شما بكنم!؟

گفتم بفرماييد: گفت لطفن اگر امكان داره سيگاري  به من بدبد؟

گفتم مگه تو سيگار مي كشي ؟طي اين مدت نديدم  سيگار كشيده باشي؟

گفت خير ولي الان مي خوام بكشم!سيگاري روشن كردم و به دستش دادم.ناشيانه لاي انگشتانش گرفت!پك عميقي زد و به سرفه افتاد.گفم احمد آقا عجله نكن مي خواي خودتئ خفه كني !

معلوم بود ميخواست چيزي بگه كه سالها در دلش مانده بود.نگه داري يك راز جتي براي قوي ترين آدمها هم بسيار سخت است و معلوم بود كه اين پير مرد نيز سالهاي سال رازي را در درون خود پنهان كرده و امروز بنظرش مي تواند آن را بيان كند و شايد ديگر چنين فرصتي برايش پيش نيايد.

براي اينكه جو را تغيير داده باشم گفتم احمد آقا شما  مرا و يا پدرم را از قبل مي شناسي؟

گفت راستش شما را خير اما پدرتان را سالها پيش ديده ام.همان اوايل با مادرتان آمدن خانه بانو  و چند روزي مهمان بودند و بعد از آن هم ديگر هيچ وقت .

گفتم خوب نگفتي چگونه شد كه ماندگار شدي اينجا؟

گفت :راستش از بيانش شرم دارم .

گفتم بجز من و شما كسي ديگر اينجا نيست بگو  ! و به دخت تكيه دادم و نگاهم را از او بر گرفتم و به دور دستها دوختم تا راختر بتونه حرف بزنه.

لحظه اي بلند شد و به طرف ماشين رفت.شييي لوله مانند از جنس برنز در دستش بود.

نشست گوشه اي چهره اش لحظه اي در هم رفت.ظاهرن نوعي ساز بود.آن را بر لب نهاد و شروع به نواختن كرد.اول باش كمي مشكل بود ولي بعد از چند لحظه صدايي بسيار حزين و روان با ملوديي بسيار غمگين از آن لوله برنزي بيرون ميامد كه برايم باور كردني نبود چنين نواي دل انگيزي از چنين ساز ابتدايي بيرون آيد.

حدود 15 دقيقه چندين ملودي مختلف را نواخت .سپس آن را از لب بر داشت از دستش گرفتم نگاهي به ان انداختم لوله اي بود از جنس برنز با قطر حدود يك چهارم يك پنجم اينچ  و چند سوراخ چيزي شبيه به ني!اما صدايي به مراتب هزين تر از ني.

گفتم اسم اين ساز چيه؟

احمد آقا گفت در زبان محلي به اين مي گن بلوور.

گفتم زدن اين ساز را كجا ياد گرفتي؟

احمد آقا نفس عميقي كشيد و گويي كه منتظر چنين سوالي بود.

گفت: من يه  آواز خوان و موسيقي نواز دوره گرد بودم

ادامه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:0  توسط ای-آ-س-د-ف  |