زوزه گرگ 9
به سرعت آماده رفتن شديم!
پير مرد ميزبان همراهيمان كرد.خدود 200 متر كه از آبادي دور شديم با دست مسير را نشانمان داد.مسير با شيبي ملايم به سمت جنوب.در سمت چپ دره صخره هايي بلند و ديوار مانند به ارتفاع 300-400 متر و سمت راست تپه هايي با شيب ملايم كه از وراي آنها افق قابل رويت بود .تمام شيب تپه ها پوشيده ازبرف و همانند يك ورق كاغذ سفيد.رد پاي هر جننبنده اي را ميشد بر روي برفها ديد.ظاهرن جويباري نيز از وسط دره مي گذشت كه اكنون در زير برف و يخ پنهان شده بود.پير مرد گفت از سمت راست حركت كنيد و مستقيم به سمت جنوب خدود 20 كيلومتر كه برويد به راهي مالرو مي رسيد و بعد از آن با فاصله اي اندك همان جاده ي جيپ رو ست كه از آنجا آمده ايد.نگاهي به چهره پير مرد انداختم.نگراني و شيطنت در چهره اش كاملن پيدا بود هر چند سعي مي كرد با خونسردي آن را پنهان كند.از ايشان تشكر كرديم و به راهمان ادامه داديم.
همينكه از پيچ اولين تپه گذشتيم و دهكده و مردمانش از نظر ناپديد شدند دكتر گفت :كيهان بنظرم بايد از حاشيه سمت چپ دره حركت كنيم!گفتم چرا؟
گفت سمت راست هيچ جانپناهي نداره و من چندان اعتمادي به حرفهاي پير مرد ندارم.بهتر است به سمت مقابل بريم و حتي الممكن از پايين صخرها و از نزديكترين محل ممكن به آنها حركت كنيم.در اين صورت اگر موردي پيش بيايد روبرو را كاملن در ديد رس داريم و از بالاي صخره ها هم امكان اينكه كسي به ما صدمه اي بزند بسيار كم است.جرف دكتر كاملن درست بود.ضمنن ايشان فارغ التحصيل آكادمي علوم نظامي سن سير نيز هستند و مدتي هم عضو لژيون و سابقه نظامي گري ايشان مرا مطمين به تصمیصماتش در اينگونه موارد مي كرد.
دلم مي خواد بيشتر در مورد دكتر بنويسم اما شايد موجب اطاله كلام بشه و مي گذارم براي وقتي ديگر.
حدود 5 كيلومتر كه جلو رفتيم به سرعت عرض دره را طي كرديم و در پناه صخره ها ي سر به فلك كشيده به راهمان ادامه داديم.
مي توانست صبح زيبايي باشد.هوا صاف و لكه هايي بسيار كوچك ابر در آسمان. ميشد شفافيت اكسيژن هوا را حس كرد.نفس عميقي كشيدم و بخار نفسم را مثل دود از دهان بيرون دادم.
يكي از دستكشهام را در آوردم هوا سرد نبود.ميشد بدون دست كش هم طاقت آورد.سكوت مطلق و تنها ضداي پاي خود را مي شنيديم!
دكتر لحظه اي درنگ كرد.درست مثل اينكه منتظر چيزي يا واقعه اي باشد.شامه اش در اينگونه موارد موجب غبطه من ميشد به او!
صداي زوزه مانندي شنيده شد.شبيه به صداي گرگ.اما كاملن آشكار بود كه صداي گرگ نيست.صدا از بالاي صخره ها بود درست بالاي سر ما.اما همانگونه كه ما او را نمي ديديم او نيز قادر به ديدن ما نبود زيرا زاويه صخره ها ا نزديك به 90 درجه و گاهي نيز خميده رو به جلو بنا بر اين ما سر پناه خوبي داشتيم.در دل به دكتر آفرين گفتم.
دكتر نيز دستكشها را از دست بيرون آورد.گفت كاملن چسپيده به صخره حركت كن. و نگاهي به بالا انداخت و نگاهي عميقتر به جلو. سپس ادامه داد تا انتهاي دره در امان هستيم اما بعد از آن بايد فكر ديگري كرد.گفتم منظورت چيه؟
گفت از روي اشعه و سايه هايي كه روبروي ما در پايين صخره ها افتاد حدس ميزنم كه چند نفر در تعقيب ما هستند .من اصلن به سايه ها هيچ دقت نكرده بودم.گفتم چند نفرند فكر مي كني گفت نمي دانم بنظرم بايد 4 يا 5 نفر باشند من 3 سايه را چند متر آنسو تر به وضوح ديدم .
گفتم دكتر بنا بر اين اگر درگيري پيش بياد ما با ختيم؟اينطور نيست؟
گفت نه! چرا اينطور فكر مي كني؟گفتم آخه آنها درست بالاي سر ما هستند و ما در پايين دست بنا بر اين هنوز بازي شروع نشده ما 50% از بازي را باختيم!
گفت بله حرف شما درسته در ضورتي كه ما در پناه اين ضخره ها نبوديم! اگر از سمت مقابل به راهمان ادامه می دادیم به شدت در معرض آسيب بودبم اما حالا تا زماني كه اين صخره ها هستند ما مشكلي نخواهيم داشت!
واقعيت اين بود كه ما نمي دانستيم چه كساني هستند و به چه منظوري ما را تعقيب مي كنند.شايد اصلن با ما كاري نداشته باشند يا اينكه ....
با احتياط تمام جركت مي كرديم! يك لخظه صداي تير بلند شد و طنين آن در تمام كوهستان پيچيد!صدا ي صفير گلوه و بر خورد آن به تخته سنگي درست جلوي ما همه خوش باوري ما را در هم فرو ريخت!
اما تير انداز نمي توانست درست ما را هدف كرفته باشد زير ا اصلن در ديد او نبوديم شايد براي لحظه اي حدس زده كه در كجاييم !
بعد صدايي رسا... هرچه همراه داريد بگذاريد همانجا و خود در امان خدا!
گفتم دگتر اين يارو چي داره مي گه؟
گفت پدر جان هنوز متوجه نشدي؟گفتم راستش نه كاملن!
دكتر گفت اينها تفنگ و لوازم ما را مي خوان!گفتم خوب بعدش چي؟گفت بعدش ديگر معلوم نيست!
گفتم اتفاقن بعدش بسيار هم خوب معلومه!وقتي كه تفنگها را گرفتن آنوقت هر نفر يه گلوله حروممون مي كنند ! مگه غير از اينه؟گفت يقينن همينطوره!گفتم پس بايد براي يه درگيري آماده بشيم!گفت متاسفانه همينطوره!
سيگاري روشن كردم و سعي كردم موقعيت را بهتر درك كنم!
كاملن تمر كز كزدم! هنوز در امان بوديم تا انتهاي صخره ها و راه زيادي بود بعد از آن چكار بايد بكنيم!
دكتر گفت سعي كن كه از صخره ها فاصله نگيري اگر كمي دور بشي مطمينن در معرض ديد آنها خواي بود طرح خودش را برام توضيح داد.گفت سرعتمان را اضافه مي كنيم من كمي جلو تر حركت مي كنم و شما هم با فاصله از پشت سر و ضمنن مواظب پشت سرمان هم باش ممكن است كس يا كساني هم از پايين صخره ها ما را تعقيب كنند در صورتي كه ديدي به طرفشان شليك كن اما سعي كن كه آنها را نزني همينكه بترساني كافي ست!
چند باز ديگر صدا با شدت بيشتري از ما خواست كه وسايلمان را چا بگذاريم و خودما بريم و گرنه خونمان پاي خودما است!!!!!!!!!!!
در دل گفتم پدر سوخته را باش ...يك لحظه سايه يك نفر را در پايين صخره ديدم كمي خودم را عقب كشيدم و به بالا نگاه كردم و سنگي در كنارش را نشانه گرفتم ...صداي چند نا سزاي ركيك وبلند شنيدم .با خودم گفتم بخاطر اين ناسزاها هم كه شده بايد از مردي بندازمت!
هر چند گاه سنگهايي را نيز به پاييين پرتاب مي كردند ولي قوس ضخره ها به گونه اي بود كه بسيار دور تر از ما به زمين مي خورد ضمنن معلوم بود كه نمي توانند درست جاي ما را حدس بزنند!
تنها گاه گاهي از پشت سر يا جلو كه بريدگي ضحره ها كمي به عقب رفتگي داشت مي توانستند ما را ببيند و گاهي تيري نه چندان دقيق به سمت ما شليك مي شد.بنظر مي رسيد كه شكارچيان ما چندان آدمهاي با جسارت و جراتي نبودند و الا در آن زمانها يي كه در معرض ديدشان قرار مي گرفتيم مي توانستند دقيقتر تير اندازي كنند هر چند كه من نيز سعي مي كردم فرصت تير اندازي دقيق به آنها ندهم و با ديدن آنها به سرعت به سمتشان تير اندازي مي كردم اما به توصيه اكيد دكتر نيز توجه داشتم كه تير به آنها بر خورد نكند و به همان ترساندن بسنده مي كردم.تا اين لحظه دكتر حتي يك تير هم شليك نكرده بود.بعد از 7-8 كيلومتر دره داشت به انتها مي رسيد و صخره ها كوتاهتر شده بودند و اگر پانصد متر ديگر حركت مي كرديم به انتهاي صخره ها مي رسيديم و بعد از آن ديگر كاملن آسيب پذير.شكارچيان انسان نيز ظاهرن منتظر همين موقعيت بودند و معلوم بود كه كاملن به منظقه آشنا هستند.از روي صداي تفنگها حدس زدم كه حد اقل 4 تفنگ مختلف دارند و متاسفانه يكي از آنها هماني بود كه خودم ديشب تعميرش كرده بودم.پيش خودم كفتم از ماست كه بر ماست!اگر تعميرش نمي كردم لا اقل يه تفنگ كمتر به سمت ما شليك مي كرد!
من حدود 20 متر عقبتر از دكتر حركت مي كردم!
لحظه اي دكتر در پيچ يكي از تخته سنگها از نظر م پنهان شد و بعد صداي شليك!
خود را به دكتر رساندم اولين تيري بود كه شليك مي كرد و مي دانستم كه بي دليل نيست!
با انگشت جايي را نشان داد و سپس سمت مقابل دره را.
گفت بايد كمي جلوتر كه رفتيم به سرعت از عرض دره رد بشيم و پشت آن چند تخخته سنگ بزرگ پناه بگيريم.فاصله تا آنجا حدود 100-120 متر بود كه مقدار زيادي از اين مسافت در ديد و تير رس آنها بوديم!
دكتر گفت كيهان جان خوب به حرفهام گوش كن و دقت كن اگر كوچكترين اشتباهي بكني حتمن تير خواهي خورد اينها قصد كشتن ما را دارند اما ما بايد سعي كنيم بدون اينكه از آنها بكشيم يا زخمي كنيم از دستان فرار كنيم.
سپس اضافه كرد من اول به سرعت خودم را به پشت آن تخته سنگهاي مقابل ميرسانم بعد به سمت آنها شليك مي كنم و تو خودت را به من برسان.ضمنن يادت باشد سعي كن كه كتف راستت به سمت آنها باشه و هيچوقت پشت به آنها حركت نكن ضمنن سعي كن سرعتت را زياد نكني !بهترين حالت براي يه تير انداز اين است كه شما پشتت به او باشد و به سرعت بدوي!پهناي پشت بهترين هدف است ضمنن چونكه ما حدود 300 متر با آنها فاصله داريم و آنها چندان به تفنگهاي خود اعتماد ندارند هميشه بالا تر از تو را هدف مي گيرند بنا بر اين اگر بدوي تير آنها به تو خواهد خورد.سپس گفت من فقط نگران تو هستم پس خوب بخاطر بسپار كه چه گفتم!
من سعي كردم موضع خوبي بگيرم و چند وجه لبه هاي صخره مقابل را در ديد داشته باشم.
دكتر به سرعت شيب را حركت كرد به عمق دره رسيده و حاشيه مقابل دره را سعي كرد به همان سرعت و به شكل خنده داري طي كرد كاملان كتف راستش به سمت من و دشمن بود و مانند يه خرگوش چابك جركت مي كرد مثل اينكه باله مي رقصد خنده ام گرفته بود كه يك لحظه ديدم باران تير به سمتش سرازير شد.من نيز تمام لبه هاي صخره را با تير ميزدم هر حا كه حدس مي زدم تير انداز آنجاست .اين كار من از شدت تير انازي آنها كم كرد اما همچنان تيرها را ميديدم كه در اطراف دكتر به برفها برخورد مي كنند و برف به سر و صورت دكتر پاشيده ميشد.با يك جهش بلند خود را در پس تخته سنگها پنهان كرد.
حالا نوبت من بودباورم نمي شد كه بتوانم به خوبي دكتر تاكتيكي كه يادم داده بود را اجرا كنم اما مي دانستم كه چاره ديگري ندارم ضمنن خيالم راخت بود كه الان ديگر دكتر در موضع خوبي قرار گرفته و به راحتي مي تونه دشمن را ببينه و در صورت لزوم به سمت آنها شليك كنه!
وقتي كه كمي از حجم آتش آنها كاسته شد و دكتر نيز چندين تير به سمت آنها شليك كرد با دست اشاره كرد كه من نيز حركت كنم!
مردد بودم اما مگر راه ديگري هم بود؟
به همان ترتيب كه دكتر جركت كرده بود حركت كردم!
ظاهرن آرايش تير اندازي آنها فرق كرده بود و از هم فاصله گرفته بودند. هنوز به عمق دره نرسيده بودم كه صفير گلوله ها ر ا مي شنيدم كه از كنارم رد ميشدند و گاهي هم از چند ميليمتري صورتم گرما و ارتعاش آنها را حس مس کردم.يكي دو ظربه نيز حس كردم كه به كوله پشتي ام خورد!
شايد طي كردن عرض دره در زير باران تير آنها كمتر از چند دقيقه طول كشيد ولي همان چند دقيقه براي من به اندازه يك سال طول كشيد.نزديك به تخته سنگهايي كه دكتر در پشت آنها پناه گرفته بود رسيدم كمي خسته شده بودم و حس مي كردم كه تيرها با دقت بيشتري به سمتم شليك مي شوند حتي يكي از آنها يكي از بندهاي جلوي كوله پشتي را نيز پاره كرد و....
به هر حال خودم را به پشت سنگها پرتاب كردم!
دكتر بي وقفه شليك مي كرد. وقتي كه مرا ديد لبخندي زد و گفت سالمي؟گفتم فكر مي كنم ولي كوله پشتيم و لباسهام سوراخ سوراخ بايد شده باشند.
گفت براي لخظه اي فكر كردم كه حتمن تير خواهي خورد ولي ماشالا خوب تونستي تيرها را رد كني.
كوله پشتي را از پشت باز كردم!
نگاهي به وضعيت خودم و دكتر انداختم موقتن در امان بوديم.تخنه سنگهايي كه پشت آنها پناه گرفته بوديم سنگر طبيعي بسيار خوبي بود و تفريبن به جر از پشت سر از هيچ طرفي كسي نمي توانست ما را هدف قرار بده.
اما پشت سرمان چندين تپه ماهور كوتاه با تك درختهايي و ديگر هيچ گونه جانپناه.
خواستم شوخي بكنم!گفتم دكتر بهترين جاست براي نهار خوردن!خيلي جدي گفت بله جا بهتر از اينجا گيرمان نمياد.
با دور بين تفنگ دشمن را يكي يكي نگاه كردم هنوز با بهت و حيرت در پشت سنگهاي لبه صخره داشتند ما را نگاه مي كردند.و گاهي تيري نيز شليك مي كردند هر چند خود مي دانستند كه بی هوده و بي اثر است.اما واقعيت اين بود كه اگر من و دكتر اراده مي كرديم مي تونستيم همه آنها را با تير بزنيم.راستش من از همان اول تكليفم با گرگها معلوم بود ولي با اين گرگ صفتها نمي دانستم بايد چكار كنم!بخاطر مشتي خرت و پرت و 2 تفنگ نه چندان ارزشمند آنها فصد جان ما را كرده بودند اما من چي؟آيا بايد بخاطر دفاع از خودم و دكتر آنها را با تير ميزدم!يا وسايل را بهشان مي دايدم و خلاص!اما بنظرم آنها تنها به گرفتن وسايل و تفنگها راضي نبودند كافي بود ما را بي دفاع ببينند و بعد معلوم نبود كه چه خواهد شد!
آنها براي اينكه به ما نزديك شوند بايد از صخره ها پايين ميامدند و سپس همان مسيري كه ماطي كرده بوديم را ..اما اين كار براي آنها چندان ساده نبود!
من آنها را زير نظر كرفتم!دكتر نيز به سرعت پريموس را روشن كرد 2 قوطي كنسرو را در يك ظرف خالي كرد و شروع كرد به داغ كردن غذا!من مطمين بودم كه دكتر مي داند كه چكار دارد مي كند!
شكارچيان انسان را ديدم كه از لبه صخره ها با احتیاط دور شدند و به سمت پايين دره خركت كردند .درست حدس زده بودم آنها بايد به انتهاي دره مي رسيدند بعد از حاشيه تپه مقابل به سمت ما ميامدند و تا آن مسر راطي كنند لا اقل نيم ساعت طول مي كشيد.اما 2 نفر از آنها همان بالا صخره ماندند اگر ما از پشت سنگها حابحا بشيم به سمت ما شليك كنند.
به سرعت چند قاشق غذا خوريم!كمي برف در ظرف آب كزد و قهوه و ...راستش خيلي سر حالتر شدم و روحيه ام كاملن خوب شده بود بعد از اين پذيرايي.
دكتر اطراف را بدقت نگاه كرد و گفت هدف بعدي ما رفتن به پشت آن تپه است ولي اينبار بايد به شكل زيگ زاگ جركت كنيم!2 سيگار پياپي كشيدم!
دكتر وسايل را به سرعت جمع كرد ...
ادامه دارد