تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

زوزه گرگ 11

به جز صداي همهمه و صداي تير اندازي شديد.

تمام حواسم بجز حس شنوايي از كار افتاده بود.همه جا تاريك تاريك.تنها گاه گاهي به شدت احساس سرما و لرز مي كردم آن هم براي لجظاتي كوتاه.به مرور ديگه هيچ صدايي هم نمي شنيدم.

يك لحظه بنظرم در جايي سردي بودم.تمام انرژيم را جمع كردم و گفتم دكتر سردمه!

صداي دكتر بود!خدا را شكر بهوش آمد.

لحظه اي چشمهايم را باز كردم!به شدت سردم بود!سوزش مختصري هم در رانم احساس درد مي كردم!سعي كردم چيزي را بخاطر بيارم اما دقيقن نمي دانستم چه اتفاقي افتاده.احساس كردم روي تخت و در درمانگاه يا مركز اورژانسي هستم.دستم نا خود آگاه به سمت پاي زخميم رفت.با شريان بند در چند محل براي جلوگيري از خونريزي  رانم را بسته بودند و شايد بيشتر درد مال اين بود كه محكم بسته شده بود.

دكتر جواني سعي مي كرد با پنس مانندي كلوله را از گوشت خارج كند.دست پاچه و لرزان.

لحظه اي ديدم كه دكتر پنس را از دستش گرفت خود دستكش پوشيد و به دو نفركه بالاي سرم ايستاده بودند گفت پايش را محكم بگيريد.سپس با مهارت و در چشم به هم زدني كلوله را بيرون آورد.درد شديدي متعاقب آن و باز هم تاريكي و تاريكي و سرما و سرما!

به مرور دوباره سوزش و كز كز زخم  را احساس كردم.سعي كردم دوباره به اطراف نگاه كنم اول همه چي مبهم و مه آلود بود و به مرور تصاوير و اشيا روشنتر شد.سعي كردم آنچه كه افاق افتاده را بخاطر بيارم.آخرين بار زماني كه از سرازيري خودم را غلطاندم و چند تير شليك كردم و ضداي دكتر و صداي تير اندازي متقابل...آن زمان حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود.به ساعت ديواري مقابل نكاه كردم باز هم ساعت 3 بود.تعجب كردم !

سعي كردم كمي سرم را بلند كنم اما سرم به سنگيني يه وزنه صد كلويي بود و گردنم تحمل بلند كردنش را نداشت.دكتر دستم را در دست گرفته بود!لبخندي زد و گفت زود خوب ميشي نگران نباش همه چي روبراهه!

گفتم دكتر ساعت چند؟گفت 3 صبح!گفتم سردمه دكتر!پتويي دگر ....

دوباره فكر مي كنم خوابم برد تحت تاثير مسكن و مخدرهايي كه زده بودند!

كابوس و كابوس و كابوس...

كولاك ..تكرك!

از آسما گلوله آتش مي باريد.هوا گرم بود!تشنه ام شده بود!يك نفرظرف آبي به دستم داد خواستم به لب نزديك كنم با قهقه وحشتناك زدزيردستم و آب از دستم ريخت نا اميدانه سعي كردم دوباره ظرف آب را د هوا بگيرم و نگذارم آب بريزه اما ريخت!

تشنگي تشنگي... گرما و كلافگي!مثل اينكه چيزي نيشم زده باشد!پس گردنم!دست بردم عقربي بود سعي كردم آن را با انگشت له كنم!نگاه كردم در يك لحظه سر پير مرد ميزبان بود در بين دستهايم بود!مي خنديد و دندانهاي شكسته و زرد وحشتناكش  حالم را به هم مي زد پرتش كردم ولي دوباره و چند باره به سمتم هجوم مي آورد.

محاصره شده بودم!به سمتشان شليك مي كردم تير به آنها مي خورد خون از بدنشان سرازير مي شد ولي  مي خنديدن و به سمتم يورش مي آوردند.مثل اينكه هيچ پنهاهي نداشتم.نمي خواستم تسليم بشم اما بنظرم با اشباه مي جنگيدم ...خسته و تشنه!

از نفس افتادم!

يك تپه بلند!منظره روبرو چقدر زيبا!دختها جوانه زده بودند گلهاي شقايق تمام دامنه تپه ها را پوشانده بود!آفتاب در حال افول!منظره اي دل انگيز و زيبا!احساس خوشي داشتم!اما تشنهگي امانم را بريده بود!

كاشكي ليواني آب بود!....

ادامه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 16:13  توسط امیر کیهان  | 

زوزه گرگ 10

دكتر نگاه دقيقي به اطراف انداخت.پشت سر را به دقت بر انداز كرد.كفت:كيهان تو بايد به سرعت و به شكل زيكزاك به سمت آن تپه برو و با انگشت مسير را نشان داد.

گفتم نه دكتر بهتره  شما اول بري .من سر آنه را گرم مي كنم شما برو وقتي مستقر شدي علامت بده تا من هم بيام.

دكتر به سرعت و با يه جهش سريع در يك چشم به هم زدن فاصله حدود 50 متر را در آن برف عميق طي كرد.بطوري كه دشمن نتوانست به سمتش تيري شليك ند.تا آنها متوجه شدن دكتر فاصله اش را زياد تر كرد و تيرهاي آن دو نفر كه بالاي صخره ها بودند تقريبن به نزديك دكتر هم نمي رسيد و بقيه هم كه پايين بودند و اصلن دكتر در ديد آنها نبود تا بتوانند به سمتش شليك كنند.من نيز چند تير به سمت آنها شليك كردم  .

دكتر كاملن در پشت تپه ناپيدا شده بود و من منتطر علامت او.در يك لحظه دشمن را در نزديكي خودم ديدم.به جز آن دونفر كه بالاي صخره ها مانده بودند و تقريبن من از طرف آنها ايمن بودم 6 نفر ديگر دو به دو و از 3 جهت به سمت من مي آمدند دو نفر از حاشيه تپه سمت راست كه هيچ پناهي نداشتند و به راحتي ميشد آنها را زد 2 نفر مستقيم از رو برو و دو نفر نيز از شيب تپه سمت چپ.

ظاهرن به هم علامت دادن  و همه آنها با هم به سمت من شليك مي كردند ضمنن فاصله خود را نيز با من  هر لحظه كم و كمتر مي كردند.مثل اينكه فهميده بودند كه ما قصد  زدن يا جرات زدن آنها را نداريم همين امر به جرات و جسارت آنها افزوده بود.

سعي كردم چند تير به سمتشان شليك  كنم اما حجم آتش آنها آنقدر زياد بود كه ناچار شدم سرم را و لوله تفنگ را پايين بيارم.

راستش ديگر اصلن امكان اينكه بتوانم فرصتي پيدا كنم و تيري شليك كنم را به من نمي داند.از دكتر هم خبري نبود  كه بتونه از من حمايت كنه كه لا اقل نفسي بكشم.

يك لحظه فكري بخاطرم رسيد.يك كلاه پوست بره مشكي داشتم آن را به سرعت از كوله بيرون آوردم و در لبه تخته سنگهايي كه پشت آنها بودم قرار دادم بطوري كه در ديد آنها باشد.سپس خودم به سرعت چند متر جا بجا شدم شليك آنها به سمت كلاه باعث شد بتونم از گوشه چشم  نگاهي به دشمن بندازم.يك نفر  به فاصله كمتر از 100 متري من رسيده بود  از سمت چپ!

در دل خودم ناسزايي به دكتر گفتم و ديدم نخير ديگه امكان نداره اينگونه كج دار و مريز آخرش  چي؟اينها دست بر دار نبودند.كتف او را هدف قرارد ادم سعي كردم كه به جاي حساسي از بدنش گلوله نزنم  يه زخم كوچك براي شروع بد نبود.ماشه را كشيدم با پشت به زمين خورد و تفنگ از دستش افتاد و با فحشهاي ركييك  خودش را از سرازيري به پايين غلتاند.

  نفر دوم را از رو برو انتخاب كردم سر و سينه را پايين داده بود و امكان اينكه كتف يا بازويش را هدف قرار بدم نبود.يك لحظه خواستم شيطنتي بكنم بنظرم هموني بود كه اول با ر به من نا سزا گفت صداش برام آشنا بود!از عدسي دوربين به دقت نگاه كردم  خواستم ساق پاش را هدف بگيرم اما پيش خودم گفتم اينطوري استخوان ساقش نابود ميشه  بنا بر اين لبه داخلي رانش را در زاويه دوربين قرار دارم با كشيدن ماشه به پهلو غلطيد  ..

نگاهي به پشت سر انداختم دكتر علامت مي داد ولي نمي توانست تيري شليک كند.زيرا تيرش به آنهايي كه بالاي صخره ها بودند نمي رسيد و آنهايي هم كه پايين بودند و به سمت من شليك مي كردند آنقدر پايين بودند كه در ديد او نبودند در واقع من بر روي تپه كوتاهي بودم و و دشمن در شيب اين تپه قرار داشت بنا بر اين دكتر نمي توانست اصلن آنها را ببيند.اين را ظاهرن نه دكتر محاسبه كرده بود و نه من.موقعي كه متوجه شدم بسيار دير بود.

بنا بر اين از دكتر تقريبن قطع اميد كردم و بايد خودم كاري مي كردم.

نفر سومي را نيز مختصر خراشي به بازو زدم. تا اين لحظه من هيچ آسيب جدي نديده بودم بجز مقدار زيادي خراش در صورت و روي دستها كه به وسيله خرده  سنگهايي كه توسط گلوله ها خرد شده بودند و به من اصابت مي كردند به وجود آمده بود.

فشنگهام را شمردم هنوز مقدار زيادي داشتم جاي نگراني نبود .يك بسته 25 تايي را از كوله بيرون آوردم  5 تا از آنها مرمي 2 زمانه داشتند .اينگونه  مر مي ها وقتي كه به هدف بخورند دوباره منفجر مي شوند و زخمهاي مهلكي بوجود مي آورند.نقشه داشتم براي اين 5 فشنگ.آنهايي كه بالاي صخره هاي رو برو بودند اگر جركت مي كردم كاملن بر من مسلط بودند خواستم  با اين تير ها آنها را كمي فراري بدم بعد عقب نشيني كنم .موقتن از حجم تير انداز آنها تا حود زيادي كاسته شده بود. و اين فرصت خوبي بود.من به سرعت به سمتشان تير اندازي كردم هر كجا كه سنگر گرفته بودند پا به فرار مي گذاشتند زيرا گلوله هاي دو زمانه به تخته سنگها بر خورد مي كرد  و منفجر مي شد و سنگها را متلاشي مي كرد.هر 5 گلوله را شليك كردم خزانه تفنگ را دوباره پر كردم و در يك لحظه به سرعت به سمتي كه دكتر نشان مي داد عقب نشيني كردم.

تا آنهايي كه بالاي صخره بودن به خود بحنبند من مسافت زيادي را طي كرده بودم افراد پايين تپه هم امكان تير اندازي به من را نداشتند زيرا بايد دقيقن به سنگر قبلي من مي رسيدند تا  در ديد آنها قرار بگيرم .بنا بر اين با سرعت هر چه تمامتر سعي مي كردم فاصله ام را با آنها زياد كنم ظاهرن آنها هنوز فكر مي كردند كه من در پشت تخته سنگها هستم كلاهي كه جا گذاشته بودم  آنها را به اشتباه انداخته بود.

تيرهايي از بالاي ضخره ها به سمتم شليك مي شد اما بي اثر بود و خيالم راخت.

امكان اينكه بتوانم با سرعت بيشتري خرمت كنم نبود با هر قدم تا ران در بر فهاي نرم سينه كش تپه قرو مي رفتم  اينجا ارتفاع برف بيشتر بود و آفتاب بعد از ظهر نيز يخ روي برف را آب كرده بود ....ذلتي كشيدم

در يك لخظه اجساس كردم ضربه اي به رانم خورد.ضربه بقدري شديد بود كه يك لخظه تعادلم را از دست دادم احساس كردم كه كسي با چوب ضربه اي به پام زده.فكر كردم پام پيج خورده شايد.خواستم حركت كنم اما ديدم كه پام  همراهيم نمي كنه.اما هيچ دردي نيز احساس نمي كردم بجز همان ضربه اوليه.

تفنگ را اهرم بدن كردم سعي كردم كه چند قدم حركت كنم اما امكان نداشت.با  تقريبن به فرمان من نبود.

احساس كردم مايعي گرم و لزج از رانم سرازير شد و كف پوتينها را خيس كرد.حس ناخوشايندي بود.لزجي كف پا.

سر پا ايستادم تمام قد تيرها به دقت بيشتري به سمتم شليك ميشد ...راهي ظاهرن وجود نداشت بهسرعت خودم را روي بفها غاطاندم  كوله پشتي بد جوري مزاحم بود اما فرصت در آوردنش را نداشتم.

احساس كردم كه درون يه گودال در انتهاي شيب بين دو تپه افتادم .مسير سيلابهاي بهاري كنده شده در پايين تپه بود كه روي آن را برف پوشانده بود. مي توانست جاي حوبي باشد.

تونستم كمي در موقعيت بهتري قرار بگيرم 5 نفر به طرفم ميامدند به سرعت به سمتشان شليك كردم تيراندازيم ديگر دقت اول را نداشت.با نوك چاقو شلوارم را در محل اثابت تير كمي پاره كردم خون به شردت از آن خارج مي شد.مشتي برف مچاله كردم و روي زخم فشار دادم.تشنه ام شده بود.مشتي ديگر برف احساس كردم كه تا خدودي از شدت خونريزي كاسته شد .اما چشمهاي من نيز سياهي مي رفت سرم به دوران افتاد و احساس ضعف شديد.توان بلند كردن تفنك را نداشتم . اما تير اندازي همچنان ادامه داشت صدا ها را مي شنيدم اما چيزي نمي ديدم!

صداي دكتر بود كه تير اندازي مي كرد و صداي پاهاش كه به سرعت به طرفم ميامد .كيها ن؟بابا تير خوردي؟ صداي تير اندازي از سمتي كه دكتر آمده بود نيز ميامد!

مثل پر كاهي دكتر مرا به دوش انداخت.اصلن فكر نمي كردم با اين سن و سال اينقدر توان و انرژ ي داشته باشه!

و مرتب تكرار مي كرد :كيهان ؟بابا ؟ حرف بزن! يا لا حرف بزن و مثل عقابي كه شكاري به چنگ آورده باشه مرا به پشت تپه منتقل كرد.

و لي بعد از آن من ديگر چيزي بخاطر ندارم!

ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:16  توسط امیر کیهان  | 

روی پای خود بمیری بهتر از آن است که روی زانوانت زندگی کنی!!

..؟

خوب ادامه زوزه گرگ را بعدن می نویسم!فعلن یه ریزه کارام زیاده

یعنی اینکه من دارم زیاد کار می کنم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:48  توسط امیر کیهان  | 

زوزه گرگ 9

به سرعت آماده رفتن شديم!

پير مرد ميزبان همراهيمان كرد.خدود 200 متر كه از آبادي دور شديم با دست مسير را نشانمان داد.مسير با شيبي ملايم به سمت جنوب.در سمت چپ دره  صخره هايي بلند و ديوار مانند به ارتفاع 300-400 متر  و سمت راست تپه هايي با شيب ملايم  كه از وراي آنها افق قابل رويت بود .تمام شيب تپه ها پوشيده ازبرف و همانند يك ورق كاغذ سفيد.رد پاي  هر جننبنده اي را ميشد بر روي برفها ديد.ظاهرن جويباري نيز از وسط دره  مي گذشت كه اكنون در زير برف و يخ پنهان شده بود.پير مرد گفت از سمت راست حركت كنيد و مستقيم به سمت جنوب خدود 20 كيلومتر كه برويد به راهي مالرو مي رسيد و بعد از آن با فاصله اي اندك همان جاده ي جيپ رو ست كه از آنجا آمده ايد.نگاهي به چهره پير مرد انداختم.نگراني و شيطنت در چهره اش كاملن پيدا بود هر چند سعي مي كرد با خونسردي آن را پنهان كند.از ايشان تشكر كرديم و به راهمان ادامه داديم.

همينكه از پيچ اولين تپه گذشتيم  و دهكده و مردمانش از نظر ناپديد شدند دكتر گفت :كيهان بنظرم بايد از حاشيه سمت چپ دره حركت كنيم!گفتم چرا؟

گفت سمت راست هيچ جانپناهي نداره  و من چندان اعتمادي به حرفهاي پير مرد ندارم.بهتر است به سمت مقابل بريم و حتي الممكن از پايين صخرها و از نزديكترين محل ممكن به آنها حركت كنيم.در اين صورت اگر موردي پيش بيايد روبرو را كاملن در ديد رس داريم و از بالاي صخره ها هم امكان اينكه كسي به ما صدمه اي بزند بسيار كم است.جرف دكتر كاملن درست بود.ضمنن ايشان فارغ التحصيل آكادمي علوم نظامي سن سير نيز هستند و مدتي هم عضو لژيون و سابقه نظامي گري ايشان مرا مطمين به تصمیصماتش در اينگونه موارد مي كرد.

دلم مي خواد بيشتر در مورد دكتر بنويسم  اما شايد موجب اطاله كلام بشه و مي گذارم براي وقتي ديگر.

حدود 5 كيلومتر كه جلو رفتيم به سرعت عرض دره را طي كرديم و در پناه صخره ها ي سر به فلك كشيده به راهمان ادامه داديم.

مي توانست صبح زيبايي باشد.هوا صاف و لكه هايي بسيار كوچك ابر در آسمان. ميشد شفافيت اكسيژن هوا را حس كرد.نفس عميقي كشيدم  و بخار نفسم را مثل دود از دهان بيرون دادم.

يكي از دستكشهام را در آوردم هوا سرد نبود.ميشد بدون دست كش هم طاقت آورد.سكوت مطلق و تنها ضداي پاي خود را مي شنيديم!

دكتر لحظه اي درنگ كرد.درست مثل اينكه منتظر چيزي يا واقعه اي باشد.شامه اش در اينگونه موارد موجب غبطه من ميشد به او!

صداي زوزه مانندي شنيده شد.شبيه به صداي گرگ.اما كاملن آشكار بود كه صداي گرگ نيست.صدا از بالاي صخره ها بود درست بالاي سر ما.اما همانگونه كه ما او را نمي ديديم او نيز قادر به ديدن ما نبود زيرا زاويه صخره ها ا نزديك به 90 درجه و گاهي نيز خميده رو به جلو بنا بر اين ما سر پناه خوبي داشتيم.در دل به دكتر آفرين گفتم.

دكتر نيز دستكشها را از دست بيرون آورد.گفت كاملن چسپيده به صخره  حركت كن. و نگاهي به بالا انداخت و نگاهي عميقتر به جلو. سپس ادامه داد تا انتهاي دره در امان هستيم اما بعد از آن بايد فكر ديگري كرد.گفتم منظورت چيه؟

گفت از روي اشعه و سايه هايي كه روبروي ما در پايين صخره ها افتاد حدس ميزنم كه چند نفر در تعقيب ما هستند .من اصلن به سايه ها هيچ دقت نكرده بودم.گفتم چند نفرند فكر مي كني گفت نمي دانم بنظرم بايد 4 يا 5 نفر باشند من 3 سايه را چند متر آنسو تر به وضوح ديدم .

گفتم دكتر بنا بر اين اگر درگيري پيش بياد ما با ختيم؟اينطور نيست؟

گفت نه! چرا اينطور فكر مي كني؟گفتم آخه آنها درست بالاي سر ما هستند و ما در پايين دست بنا بر اين هنوز بازي شروع نشده  ما 50% از بازي را باختيم!

گفت بله حرف شما درسته در ضورتي كه ما در پناه اين ضخره ها نبوديم! اگر از سمت مقابل  به راهمان ادامه  می دادیم به شدت در معرض آسيب بودبم اما حالا  تا زماني كه اين صخره ها هستند  ما مشكلي نخواهيم داشت!

واقعيت اين بود كه ما نمي دانستيم چه كساني هستند  و به چه منظوري ما را تعقيب مي كنند.شايد اصلن با ما كاري نداشته باشند  يا اينكه ....

با احتياط تمام جركت مي كرديم! يك لخظه صداي تير بلند شد و طنين آن در تمام كوهستان پيچيد!صدا ي صفير گلوه و بر خورد آن به تخته سنگي درست جلوي ما همه خوش باوري ما را در هم فرو ريخت!

اما تير انداز نمي توانست درست ما را هدف كرفته باشد زير ا اصلن در ديد او نبوديم شايد براي لحظه اي حدس زده كه در كجاييم !

بعد صدايي رسا... هرچه همراه داريد بگذاريد همانجا و خود در امان خدا!

گفتم دگتر اين يارو چي داره مي گه؟

گفت پدر جان هنوز متوجه نشدي؟گفتم راستش نه كاملن!

دكتر گفت اينها تفنگ و لوازم ما را مي خوان!گفتم خوب بعدش چي؟گفت بعدش ديگر معلوم نيست!

گفتم اتفاقن بعدش بسيار هم خوب معلومه!وقتي كه تفنگها را گرفتن آنوقت هر نفر يه گلوله حروممون مي كنند ! مگه غير از اينه؟گفت يقينن همينطوره!گفتم پس بايد براي يه درگيري آماده بشيم!گفت متاسفانه همينطوره!

سيگاري روشن كردم و سعي كردم موقعيت را بهتر درك كنم!

كاملن تمر كز كزدم! هنوز در امان بوديم تا انتهاي صخره ها و راه زيادي بود بعد از آن چكار بايد بكنيم!

دكتر گفت سعي كن كه از صخره ها فاصله نگيري اگر كمي دور بشي مطمينن در معرض ديد آنها خواي بود  طرح خودش را برام توضيح داد.گفت سرعتمان را اضافه مي كنيم من كمي جلو تر حركت مي كنم و شما هم با فاصله از پشت سر و ضمنن مواظب پشت سرمان هم باش ممكن است كس يا كساني هم از پايين صخره ها  ما را تعقيب كنند در صورتي كه ديدي به طرفشان شليك كن اما سعي كن كه آنها را نزني  همينكه بترساني كافي ست!

چند باز ديگر صدا با شدت بيشتري از ما خواست كه وسايلمان را چا بگذاريم و خودما بريم و گرنه خونمان پاي خودما است!!!!!!!!!!!

در دل گفتم پدر سوخته را باش ...يك لحظه سايه يك نفر را در پايين صخره ديدم كمي خودم را عقب كشيدم و به بالا نگاه كردم  و سنگي در كنارش را نشانه گرفتم ...صداي چند نا سزاي  ركيك  وبلند شنيدم .با خودم گفتم بخاطر اين ناسزاها هم كه شده بايد از مردي بندازمت!

هر چند گاه سنگهايي را نيز به پاييين پرتاب مي كردند ولي قوس ضخره ها به گونه اي بود كه بسيار دور تر از ما به زمين مي خورد ضمنن معلوم بود كه نمي توانند درست جاي ما را حدس بزنند!

تنها گاه گاهي از پشت سر يا جلو كه بريدگي ضحره ها كمي به  عقب رفتگي داشت مي توانستند ما را ببيند و گاهي تيري   نه چندان دقيق به سمت ما شليك مي شد.بنظر مي رسيد كه شكارچيان ما چندان آدمهاي با جسارت و جراتي نبودند و الا  در آن زمانها يي كه در معرض ديدشان قرار مي گرفتيم مي توانستند دقيقتر تير اندازي كنند هر چند كه من نيز سعي مي كردم فرصت تير اندازي دقيق به آنها ندهم و با ديدن آنها به سرعت به سمتشان تير اندازي مي كردم  اما به توصيه اكيد دكتر نيز توجه داشتم كه تير به آنها بر خورد نكند و به همان ترساندن بسنده مي كردم.تا اين لحظه دكتر حتي يك تير هم شليك نكرده بود.بعد از 7-8 كيلومتر دره داشت به انتها مي رسيد و صخره ها كوتاهتر شده بودند و اگر پانصد متر ديگر حركت مي كرديم به  انتهاي صخره ها مي رسيديم و بعد از آن ديگر كاملن آسيب پذير.شكارچيان انسان نيز ظاهرن منتظر همين موقعيت بودند و معلوم بود كه كاملن به منظقه آشنا هستند.از روي صداي تفنگها حدس زدم كه  حد اقل 4 تفنگ مختلف دارند و متاسفانه يكي از آنها هماني بود كه خودم ديشب تعميرش كرده بودم.پيش خودم كفتم  از ماست كه بر ماست!اگر تعميرش نمي كردم لا اقل يه تفنگ كمتر به سمت ما شليك  مي كرد!

من حدود 20 متر عقبتر از دكتر حركت مي كردم!

لحظه اي دكتر در پيچ يكي از تخته سنگها از نظر م پنهان شد و بعد صداي شليك!

خود را به دكتر رساندم اولين تيري بود كه شليك مي كرد و مي دانستم كه بي دليل نيست!

با انگشت جايي را نشان داد و سپس سمت مقابل دره را.

گفت بايد كمي جلوتر كه رفتيم به سرعت از عرض دره رد بشيم و پشت آن چند تخخته سنگ بزرگ پناه بگيريم.فاصله تا آنجا حدود 100-120 متر بود كه مقدار زيادي از اين مسافت در ديد و تير رس آنها بوديم!

دكتر گفت كيهان جان خوب به حرفهام گوش كن و دقت كن اگر كوچكترين اشتباهي بكني حتمن تير خواهي خورد اينها  قصد كشتن ما را دارند اما ما بايد سعي كنيم بدون اينكه از آنها بكشيم يا زخمي كنيم از دستان فرار كنيم.

سپس اضافه كرد من اول به سرعت خودم را به پشت آن تخته سنگهاي مقابل ميرسانم بعد به سمت آنها شليك مي كنم و تو خودت را به من برسان.ضمنن يادت باشد سعي كن كه كتف راستت به سمت آنها باشه و هيچوقت پشت به آنها حركت نكن ضمنن سعي كن سرعتت را زياد نكني !بهترين حالت براي يه تير انداز اين است كه شما پشتت به او باشد و به سرعت بدوي!پهناي  پشت بهترين هدف است ضمنن  چونكه ما حدود 300 متر با آنها فاصله داريم و آنها چندان به تفنگهاي خود اعتماد ندارند هميشه بالا تر از تو را هدف مي گيرند بنا بر اين اگر بدوي تير آنها به تو خواهد خورد.سپس گفت من فقط نگران تو هستم پس خوب بخاطر بسپار كه چه گفتم!

من سعي كردم موضع خوبي بگيرم و چند وجه لبه هاي صخره مقابل را در ديد داشته باشم.

دكتر به سرعت شيب را حركت كرد  به عمق دره رسيده  و حاشيه مقابل دره را سعي كرد به همان سرعت و به شكل خنده داري طي كرد كاملان كتف راستش به سمت من و دشمن بود و مانند يه خرگوش چابك جركت مي كرد مثل اينكه باله مي رقصد خنده ام گرفته بود كه يك لحظه  ديدم باران تير به سمتش سرازير شد.من نيز تمام لبه هاي صخره را با تير ميزدم هر حا كه حدس مي زدم تير انداز آنجاست .اين كار من از شدت تير انازي آنها كم كرد اما همچنان تيرها را ميديدم كه در اطراف دكتر به برفها برخورد مي كنند و برف به سر و صورت دكتر پاشيده ميشد.با يك جهش بلند خود را در پس تخته سنگها پنهان كرد.

حالا نوبت من بودباورم نمي شد كه بتوانم به خوبي دكتر تاكتيكي كه يادم داده بود را اجرا كنم اما مي دانستم كه چاره ديگري ندارم ضمنن خيالم راخت بود كه الان ديگر دكتر در موضع خوبي قرار گرفته و به راحتي مي تونه دشمن را ببينه و در صورت لزوم به سمت آنها شليك كنه!

وقتي كه كمي از حجم آتش آنها كاسته شد و دكتر نيز چندين تير به سمت آنها شليك كرد با دست اشاره كرد كه من نيز حركت كنم!

مردد بودم اما مگر راه ديگري هم بود؟

به همان ترتيب كه دكتر جركت كرده بود حركت كردم!

ظاهرن آرايش تير اندازي آنها فرق كرده بود و از هم فاصله گرفته بودند. هنوز به عمق دره نرسيده بودم كه صفير گلوله ها ر ا مي شنيدم كه از كنارم رد ميشدند و گاهي هم از چند ميليمتري صورتم گرما و ارتعاش آنها را حس مس کردم.يكي دو ظربه نيز حس كردم كه به كوله پشتي ام خورد!

شايد طي كردن عرض دره در زير باران تير آنها كمتر از چند دقيقه طول كشيد ولي همان چند دقيقه براي من به اندازه يك سال طول كشيد.نزديك به تخته سنگهايي كه دكتر در پشت آنها پناه گرفته بود رسيدم كمي خسته شده بودم و حس مي كردم كه تيرها با دقت بيشتري به سمتم  شليك مي شوند حتي يكي از آنها يكي از بندهاي جلوي كوله پشتي را نيز پاره كرد و....

به هر حال خودم را به پشت سنگها پرتاب كردم!

دكتر بي وقفه شليك مي كرد. وقتي كه مرا ديد لبخندي زد و گفت سالمي؟گفتم فكر مي كنم ولي كوله پشتيم و لباسهام سوراخ سوراخ بايد شده باشند.

گفت براي لخظه اي فكر كردم كه حتمن تير خواهي خورد ولي ماشالا خوب تونستي تيرها را رد كني.

كوله پشتي را از پشت باز كردم!

نگاهي به وضعيت خودم و دكتر انداختم  موقتن در امان بوديم.تخنه سنگهايي كه پشت آنها پناه گرفته بوديم سنگر طبيعي بسيار خوبي بود و تفريبن به جر از پشت سر از هيچ طرفي كسي نمي توانست ما را هدف قرار بده.

اما پشت سرمان چندين تپه ماهور كوتاه با تك درختهايي و ديگر هيچ گونه جانپناه.

خواستم شوخي بكنم!گفتم دكتر بهترين جاست براي نهار خوردن!خيلي جدي گفت بله جا بهتر از اينجا گيرمان نمياد.

با دور بين تفنگ دشمن را يكي يكي نگاه كردم هنوز با بهت و حيرت در پشت سنگهاي لبه صخره داشتند ما را نگاه مي كردند.و گاهي تيري نيز شليك مي كردند هر چند خود مي دانستند كه بی هوده و بي اثر است.اما واقعيت اين بود كه اگر من و دكتر اراده مي كرديم مي تونستيم همه آنها را با تير بزنيم.راستش من از همان اول تكليفم با گرگها معلوم بود ولي با اين گرگ صفتها نمي دانستم بايد چكار كنم!بخاطر مشتي خرت و پرت و 2 تفنگ نه چندان ارزشمند آنها فصد جان ما را كرده بودند اما من چي؟آيا بايد بخاطر دفاع از خودم و دكتر آنها را با تير ميزدم!يا وسايل را بهشان مي دايدم و خلاص!اما بنظرم آنها تنها به گرفتن وسايل و تفنگها راضي نبودند كافي بود ما را بي دفاع ببينند  و بعد معلوم نبود كه چه خواهد شد!

آنها براي اينكه به ما نزديك شوند بايد از صخره ها پايين ميامدند و سپس همان مسيري  كه ماطي كرده بوديم را ..اما اين كار براي آنها چندان ساده نبود!

من آنها را زير نظر كرفتم!دكتر نيز به سرعت پريموس را روشن كرد 2 قوطي كنسرو را در يك ظرف خالي كرد و شروع كرد به داغ كردن غذا!من مطمين بودم كه دكتر مي داند كه چكار دارد مي كند!

شكارچيان انسان را ديدم كه از لبه صخره ها با احتیاط دور شدند و به سمت پايين دره خركت كردند .درست حدس زده بودم آنها بايد به انتهاي دره مي رسيدند بعد از حاشيه تپه مقابل به سمت ما ميامدند و تا آن مسر راطي كنند لا اقل نيم ساعت طول مي كشيد.اما 2 نفر از آنها همان بالا صخره ماندند اگر ما از پشت سنگها حابحا بشيم به سمت ما شليك كنند.

به سرعت چند قاشق غذا خوريم!كمي برف در ظرف آب كزد و قهوه و ...راستش خيلي سر حالتر شدم و روحيه ام كاملن خوب شده بود بعد از اين پذيرايي.

دكتر اطراف را بدقت نگاه كرد و گفت هدف بعدي ما رفتن به پشت آن تپه  است ولي اينبار بايد به شكل زيگ زاگ جركت كنيم!2 سيگار پياپي كشيدم!

دكتر وسايل را به سرعت جمع كرد ...

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 12:36  توسط امیر کیهان  | 

زوزه گرگ 8

ساعت حدود 21 پير مرد شب به خير گفت و 4  پتو  براي ما آورد. و خود به اتاق ديگري رفت كه بخوابد.

با دكتر تنها مانديم.گفتم دكتر وضعيت را چطور مي بيني؟گفت پيرمرد آدم خوبيه ولي  بنظرم جوانها مقداري شرور هستند  حتي پير مرد هم نگران بود كه نكنه آنها به ما آسيبي برسانند.

گفتم خوب چكار بايد كرد.در اين شرايط  و در اين شب سرد ما كه نمي تونيم بريم.دكتر گفت نه اين به مراتب خطرناكتره.

به هر حال براي خوابيدن آماده شديم.گفتم دكتر من سعي مي كنم دير تر بخوابم شما خسته اي بخواب  وقتي كه من خواستم بخوابم بيدارت مي كنم.گفت باشه.اگر خوابت نمي اد تا من كمي بخوابم.

كسيه خوابهايمان را آماده كرديم دكتر تا وارد كيسه خواب شد بنظرم در حا به خواب عميقي رفت.اين مرد آهنين در خواب چه قيافه مصومي داشت درست مثل يك كودك به خواب رفته بود.

من فتيله چراغ نفتي را پايين كشيدم.چند كنده هيزم در بخاري انداختم.درب اتاق هيچگونه چفت و بستي نداشت. كنده اي هيزم نيز پشت در كذاشتم.چنانچه كسي در اتاق را باز مي كرد با صداي افتادن كنده هيزم مطمينن اگر خوابم مي برد از خواب بيدار ميشدم.

رفتم از پشت پنجره نگاهي به بيرون انداختم.شيشه هاي پنجره كوچك بودند و حداكثر 30*30 سانتيمتر . قاب پنجره از چوب.

از روي كوچكي شيشه ها حدث زدم كه بايد فاصله زيادي تا جاده ماشين رو باشد.زيرا حمل كردن شيشه بزرگتر از اين با اسب و يا پاي پياده بسيار سخت خواهد بود.

شيشه ها از درون اتاق يخ زده بودند و بيرون معلوم نبود.يكي از شيشه ها را از يخ پاك كردم.

مهتاب تمام و كمال همه جا را روشن كرده بود و تللو نور كم رنك ما ه بر روي برفها و كوهستان مقابل منظره وهم انگيزي را بوجود آورده بود.احساسي توام با دلهره و دلتنگي.نمي دانستم كه دلتنگم يا بيشتر دلهره دارم. اما هرچه بود احساس خوشايندي نبود.

سايه هايي در بيرون در آن سوز و سرما در رفت و آمد بودند.صداي پارس سگي شنيده ميشد. و صداي زوزه گرگ در دور دستها.بنظرم سگها و گرگها بين هم پيامهايي رد و بدل مي كردند.

چند نفر در فاصله اي دور تر در سراشيتبي حياط پوشيده از برف سر در گوش هم گذاشته بودند و پچ پچ مي كردند.در نور كمرنگ مهتاب ميشد حدس زد كه 2 نفر از آنها همان جوانهايي هستند كه ديده بودم.

كنار بخاري نشستم و كتري پر از آب را روي بخار گذاشتم كه قهوهاي درست كنم.تا آب بجوشد  دستيمالي به تفنگها كشيدم تا زنگ نزنند .هر دو را مسلح كردم تفنگ دكتر را در كنارش زير كيسه خواب قرار  دادم.دكتر تكاني خورد اما بيدار نشد.

تفنگ خودم ....

سيگاري روشن كردم.از توي كوله مقداري  نسكافه در ليوان ريختم و آبجو.ش روي آن.ترجيح دادم تلخ بنوشم.پوتينهاي خودم و دكتر را چرب كردم  احساس مي كردم فردا روز خوبي نخواهيم داشت.

ساعت حدود 2 بامداد!! صداي خفيف در و متاقب آن افتادن كنده درخت.تفنك روي زانوانم بود.جوان سبيل كلفت سري به داخل اتاق كشيد تعجب را در نگاهش مشهود بود وقتي كه ديد من هنوز بيدارم.گفت : آمدم ببينم پتو از رويتان كنار نرفته بخاري خاموش نشده.گفتم نكنه سرما بخوريد!!

از او تشكر كردم . گفتم با اجازه شما من چند كنده هيزم درون بخاري انداختم.

جوان با همان سرعت رفت.

دكتر نيز بيدار شد.گفتم دكتر خوب خوابيدي ؟گفت عالي!حالا تو بگير بخواب!

من نيز درون كيسه خوابم رفتم.هنوز خوابم نبرده بود كه خوابهاي آشفته به سراغم آمدند.كابوس كولاك...

گرگهايي كه از همه طرف اخاطه ام كرده بودند و دندانهاي سفيد خود را سعي مي كردندد در تنم فرو كنند.

دستي موهايم را نوازش مي كردم!گفت تب كردي كيهان هذيان مي گي؟دستي مهربان!ليواني آب به دستم داد!چشمهاي مهربان  همان انگشتهاي كشيده !

گفتم برايم كمي پيانو بزن!گفت بهتره استراحت كني!سرم را روي زانوانش گذاشت!گفت گيهان تو جقدر بچه اي!لجباز و يك دنده مثل بچه ها!صداي دريا بود ملايم و دلنشين!گونه اش را به پيشانيم چسباند.احساس آرامش كردم!مثل بچه اي در آعوش مادرش!

از گوشه چشم به دستهايش نگاه كردم ناخنهاي بلند و دستهاي چروك و پشم آلود.مثل ناخن پلنگ! نه اين چهره دريا نبود!نمي دونم چي بود هرچه بود او نبود!عفريته اي بود!دريا را به گوشه اي پرتاب كرد و خود با پنجه هاي وحشتناكش سعي مي كرد كه سرم را در هم بفشارد.

من نيز تمام تلاشم را مي كردم كه تفنگم را هر طور شده بدس بيارم و دفاع كنم.....

براي لحظه اي دريا آن موجود را هل داد و من تونستم از چنگش رها بشم و لوله تفنگ را بر روي شقيقه اش بگذارم خواستم ماشه را بكشم اما ديدم درياست!مانده بودم كه چكار بكنم!

از خواب بريدم با اين كابوس وحشت ناك ! عرق سرد بر بدنمش نشسته بود.

دكتر بيدار بود! گفت خواب بد ديدي!

گفتم نگو خواب بد ! بسيار بد تر از بد! نمي خوابيدم بهتر بود.زيرا بسيار خسته تر از زماني بودم كه به خواب رفتم.

به دكتر گفتم اگر مي توني تو بخواب من ديگر خوابم نمي بره.

ساعت حدود 7 صبح ميشد اشعه خورشيد را بر قله كوه ممقابل از پنجره ديد.بسرعت با كتري آبجوش و مقداري شكلات دو نوشيدني درست كردم دكتر هم بيدار شد.نوشيدني را نوشيديم كه پيرمرد در زد و وارد شد.صبح به خيري و ...

دكتر گفت ما مي خوايم زحمت را كم كنيم.

تعارفي كرد كه صبحانه و...ما تشكر كرديم و گفتيم اگر راه را نشان بديد سپاسگذار خواهيم شد زيرا همراهانمان حتمن نگران ما هستند.

دكتر مقداري پول به پيرمرد تعارف كرد.كمي من و من كرد و پذيرفت.البته اينكه خجالتم و دست و بالمان تنگ است و نبايد از مهمان پول گرفت ولي اسكناسها را از يقه پلوور به زير سراند و در جيب پيراهنش گذاشت و آشكارا خوشحال .

به سرعت آماده رفتن شديم.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 11:52  توسط امیر کیهان  |