همراه با سلامتی و بهترین آرزوها![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زوزه گرگ 7
مقداري كه استراحت كرديم خستگي كاملن بر طرف شده بود. حالم كه جا آمد سعي كردم كمي به موقعيتي كه در آن بوديم فكر كنم!
نقشه را از جيب كوله پشتي بيرون آوردم و سعي كردم بفهمم كه در كجاي نقشه قرار داريم.موقعيتي كه از آن راه افتاده بوديم يك جاده جيپ رو بود. كه ما از جيپ پياده شده و با راننده خدا حافظي كرده بوديم. در آن زمان ما مستقيم به سمت شمال و ارتفاعات جركت كرده بوديم.اما از زماني كه دكتر موقعيت را گم كرده بود من مي دانستم كه تا حدود زيادي به سمت شمال شرق و سپس شرق و در نهايت به سمت جنوب مسير حركتمان بود.پيش خودم فكر كردم ما يك مسير به شكل هشت فارسي طي كرديم و در این مدت حدود 10 ساعت راه پيمايي حد اكثر بين 40 تا 50 كيلومتر توانسته باشيم طي كرده باشيم. بنا بر اين اگر زاويه جركتمان بين 35 تا 50 درجه باشه قاعدتن بايد دو باره نزديك همان جاده باشيم.
اما بر روي نقشه هيچ گونه دهكده اي يا آبادي وجود نداشت.يا نقشه ايراد داشت يا من در بر آورد مسير اشتباه كرده بودم.
خواستم هر طور شده سر صحبت را با جواني كه رو برويم نشسته بود و بر و بر به تفنگ و وسايلم با چشم خريدار نگاه مي كرد باز كنم.
نگاهي به چهره اش انداختم و لبخندي زوركي زدم و گفتم مثل اينكه به اسلحه خيلي علاقه داري ؟
بدون هيچ حركتي و با لحجه بخصوص گفت بلي .
گفتم پس بيا اينجا كنارم بشين تا نشانت بدم!
هنوز اين حرف از دهانم در نيامده بود با سرعت آمد و نشت اصلن مثل اينكه منتظر بود من كلمه اي صحبت كنم.
من نيز به سرعت خشاب خزانه تفنگ را از فشنگ خالي كردم و تفنگ را به دستش دادم.به چالاكي هر چه تمامتر چندين مرتبه گلنگدن تفنگ را جا بجا كرد! و گفت به اين مي گن تفنگ.
از اسم تفنگ پرسيد و كارخانه سازنده! من حاج و واج مانده بودم .مشخصات فني تفنگ را كاملن مي دانست.
گفتم خوب تو تفنگ چي داري ؟به همان سرعتي كه آمده بود كنار م به همان سرعت هم بيرون رفت و بعد از چند دقيقه بر گشت.با تفگي در دست.آن را به دستم داد نگاهي انداحتم:
آرا پش (چوب قلاب ماهي گيري) تفنگي قديمي مال زمان جنگ جهاني اول و ساخت فرانسه.بنظرم خوب نگهداري شده بود.گفتم آيا فشنگ اين تفنگها را ميشه تهيه كرد.خيلي راحت گفت خودما فشنگهاي اينها را درست مي كنيم.البته پوكه هاي قديمي داريم و چاشني و باروت مي خريم و مرمي آنها را هم با سرب و قالب درست مي كنيم.
اما متاسفانه سوزن اين تفنگ شكسته و كسي هم اينطرفها نيست كه در اين زمينه تخصص داشته باشه.
گفتم بازش كن ببينم .ماشه را فشار داد و گلن گدن را به عقب كشيد به راحتي باز شد.
اما پيشاني سوزن درون سوراخي بود و قابل رويت نبود.گفتم امكان داره اينها را از هم جدا كني.در چند ثانيه آن را از هم باز كرد مثل اينكه بار ها و بارها اين كار را كرده بود.
نگاهي به آن انداختم ديدم كه سوزن شكسته نشده بلكه زيادي به عقب رفته و بايد قاعدتن فنري پشت آن باشد كه سوزن را به جلوتر هل دهد.با كمي دستكاري سوزن درست در جاي خود فيت شد.گفتم كه دوباره آن را سر هم كند به همان سرعت كه بازش كرده بود آن را بست.گفتم بنظرم تفنگت درست شده باشد.باور نمي كرد.گفتم خوب بريم امتحانش كنيم.گفت با فشنگهاي خودت آن را امتحان كنيم.گفتم آخه فشنگهاي تفنگ من كه به اين تفنگ نمي خوره.رفت و چند عدد فشنگ كهنه آورد.با هم بيرون رفتيم در ايوان خانه كوه روبرو را نشانه گرفت يكي دوبار ماشه را كشيد اما عمل نمي كرد.نگاهي به چاشني فشنگها كردم ديدم كه سوزن عمل كرده و بر روي چاشني اثر گذاشته.فهميدم كه اشكال از فشنگهاست.دوباره چند فشنگ ديگر در حزانه قرار دادم و با اولين فشار ماشه صداي شليك بلند شد.قهقه بلندي سرداد و دستي به شانه ام زد و خوشحال از اينكه تفنگش روبراه شده است.اما من در دل به خودم لعنت فرستادم كه چرا اين كار را كردم ولي كاري بود كه شده بود.
دوباره بر گشتيم به اتاق و از او پرسيدم كه اسم اين دهكده چيست و و تا جاده چقدر فاصله داره و ...به همه سوالها جواب داد كه اينجا دهكده دايمي نيست و زمستانها كه هواي كوهستان بسيار سرد ميشه ما ناچار ميشيم كه احشام و دامهايمان را به اينجا منتقل كنيم و ارديبهشت ماه كه هوا رو به گرمي ميره دوباره اينجا متروك ميشه و فقط چند نفر پير مرد و پير زن اينجا مي مانند.
و اينكه تمام خانواده هاي اينجا با هم فاميل نزديك و پسر عمو هستند.
هوا جسابي تاريك شده بود.فانوس نفتي را روشن كردند و روي پنجره گذاشتند.بعد از مدتي صدايي زنانه شنيده شد.يكي از مردها به بيرون رفت با آفتابه ولكني در دست و گفت دستهايتان را بشوريد شام آماده است.بعد از چند لحظه دوباره همان صدا و و دستي زنانه سيني بزرگي را از لاي در به دست يكي از مردان داد و به سرعت نگاهي به ما انداخت و رفت.
تعارف كردند دور هم نشستيم يك سيني پر از برنج و چند قظعه بسيار بزرگ گوشت.و چندين نان كلفت .
پير مرد گفت بفرمايييد نا قابل است.و خود شرو ع كرد.قطعه اي از نان را مي كند قطعه بزرك از گوشت و آن را در برنج مي چرخان لقمه اي به اندازه يك مشت و آن را در دهان مي گذاشت و با نوك انگشت اشاره به درون دهان هل مي داد.ا ین كار را چنان با مهارت انجام مي داد كه حتي يك دانه برنج هم نمي ريخت.من هم سعي كردم كه همان كار را انجام بدم اما در ابعاد كوچكتر...انصافن خوشمزه بود ولي شام خوردن با اعمال شاقه بود براي من با آن شيوه.
بعد به همان سرعت كه سيني غذا را آورده بودن به همان سرعت نيز بردند و باز هم آفتابه و لگن براي شستن دست.
سپس چندين استكان چايي پياپي و....من بالاخره نفهميدم كه دكتر با آن پير مرد چي مي گفت تمام مدت با هم حرف مي زدند.
يك لحظه به ذهنم رسيد اگر پوتينهايمان را ببرند كاملن بي دفاع خواهيم شد.دستمال بزرگي از كوله ا م بير ون آوردم و نزديك بخاري پهن كردم بعد گفتم كه پوتينهاي ما از برف خيس شده اند اگر اجازه بديد آنها را نزدك بخاري بگذارم تا خشك بشن و بعد آآنها را چرب كنم.
حس كردم اين حرف چندان به مذاقش خوش نيامده اما من به روي خودم نياوردم و رفتم بيرون و پوتينهاي خودم و دكتر را آوردم و بر روي دستمال گنار بخاري گذاشتم.آشكارا مي ديدم كه نقشه جوان نقش بر آب شده است.
ادامه دارد
زوزه گرگ 6
چند لحظه مكث كرديم.صداي پارس به طور متناوب شنيده ميشد.بنظر چندان هم دور نبود.
به انتهاي دره رسيده بوديم.پيچ انتهاي دره را به طرف درون آن طي كرديم.گرگها درست در سمت چپ ما در بلندي كه از آن پايين آمده بوديم قرار داشتند.فاصله كمتر از 200 متر و بنظر مي رسيد هر آن آماده حمله اند.تفنگ را سر دست بلند كردم.با اولين شليك يكي از آنها به زمين افتاد و از شيب تپه به پايين غلطيد و درست در جند متري ما متوقف شد.هنوز لرزش خفيفي در بدنش وجود داشت.رد خون سرخ بر سفيدي برف منظره ناخوشايندي بوجود آورده بود.
به راهمان ادامه داديم درون دره شدت باد بسيار كاهش يافته بود.هنوز مسافت زيادي طي نكرده بوديم كه چندين سگ از فاصله نزديك شروع به پارس كردند.باور كنيد شايد يكي از بهترين لحظات عمرم زماني بود كه با آن سگهاي نه چندان مهربان مواجه شديم.آشكارا دكتر هم خوشحال بنظر مي رسيد.
هرچه جلوتر مي رفتيم سكها ضمن عقب نشيني با شدت بيشتري پارس مي كردند و سعي مي كردن كه فاصله شان را با ما حقظ كنند.اما در آن اطراف هيچگونه نشان از آبادي به چشم نمي خورد.
مقداري كه جلو تر رفتيم در دامنه مقابل دره دودي را مشاهده كرديم.بله. احساس كردم خون با شدت بيشتري در رگهايم جريان پيدا كرده.زندگي چهره مهربان تري نشان داد. و تا قبل از آن چقدر خودم را در مقابل طبيعت كوچك و ناتوان احساس مي كردم و هر لحظه منتظر مقهور شدن آن بودم.
در آن لحظات است كه آدمي قدر زندگي را مي داند.در لحظات سختي است كه براي زندگي مي جنگي و سعي مي كني آن را حفظ كني .كوچكترين تزلزل در اين شرايط موجب مرگ و نابودي ست.
كمي كه جلوتر رفتيم سگها به هيچ وجه حا ضر به عقب نشيني نبودند و شايد اگر چند قدم جلوتر مي رفتيم به سمت ما هجوم مي آوردند.به همين دليل گفتم دكتر چكار كنيم؟اينها را كه ديگر قرار نيست با تير بزنم؟
در همين لحظه صداي بانگ بخصوصي از طرف مقابل شنيده شد.سگهااز شدت پافشاري و سرو صدايشان كاسته شد و كمي عقب نشستند.
به سمت صدا نگاه كردم.شبه انساني ديده ميشد.چند صوت ممتد زد.بعد با زبان خاصي چيزي گفت.
من كه چيزي نفهميدم اما دكتر ظاهرن منظور او را فهميد.گفت بريم جلو اما با احتياط.
در فاصله كمي از ما پيرمردي ديديم با چوبدستي بزرگي در دست و لباس عجيب غريب و كلاه پوست بسيار بزرگ كه سر و گردنش در آن فرو رفته بود .
سلام كرديم و دكتر چيزي گفت:
پيرمرد گفت آيا آشنا هستيد. و اين كلمه را چندان مهمان نوازانه بر زبان نياورد.
دكتر گفت غريب هستيم.راه گم كرديم. در عين حال كه دكتر داشت با او حرف مي زد من سريعن به اطراف نگاهي انداختم.چندين كلبه در حاشيه دره وجود داشت.ضمنن چندين تخته سنگ بسيار بزرگ نيز در كنار ما بود و در شرايط اضظرار پناه خوبي مي توانستند باشند.
پير مرد گفت صداي تير شنيدم شما بوديد؟دكتر گفت بله گرگهايي در همين نزديكي هستند ناچار به شليك شديم.لبخندي بر لب پير مرد نقش بست و گفت آيا از آنها هم زديد؟
دكتر گفت دو تا از آنها را تا حالا زديم و لي تعدادشان بنطرم بيشتر از 6 تا بايد باشه.
آشكارا خوشحالي را ميشد در چهره پير مرد ديد.تعارفي كرد كه بنظرم از سر ناچاري بود و معلوم بود كه چندان اعتمادي به ما ندارد.
سگها ديگر پارس نمي كردند و سكوت سنگيني بر فضا حكمفرما بود فقط صداي قدمهاي خودمان را ميشنيدم قرچ قرچ قرچ... صداي فرو رفتن پا در برف و شكستن لايه نازك يخ روي آن.
از كنار تخته سنگها كه رد شديم خود را كاملن بي دفاع يافتم و بدون پناه گاه. محوطه اي صاف و يكدست پوشيده از برف و چندين خانه سنگي كه بنظر چندان كوچك نمي آمدند.در حياطي را باز كرد حياط مانندي بود كه تمام حاشيه آن را طويله هايي باريك و طولاني ساخته بودند و در بلند ترين نقطه در دامنه كوه خانه مسكوني ساخته شده بود تمامن از سنگ. با چندين پله وارد ايواني با 3 ستون شديم در ايوان كفشهيمان را از پا بدر آورديم و وارد اتاقي نسبتن بزرگ شديم.پنجره بسيار بزرگي داشت رو به يرون و ارتفاع پنجره از زمين بنظر بيش از 3 متر ميشد ولي از دون اتاق ارنفاع آن كمتر از نيم متر بود و ميشد از پنحره تمام حياط و طويله و كوه مقابل را بخوبي ديد و ظاهرن براي همين كار اين پنجره را ساخته بودند.وارد اتاق كه شديم با محيطي بسيار گرم و راحت مواجه شديم.
بخاري هيزمي در وسط اتاق روشن بود و در روبروي درب بخاري اجاق مانندي ساخته شده بود و مقداري زعال درون آن بود و قوري چايي با عطري خوش .... وهوس نوشيدن چايي را در من صد چندان كرد.
پيرمرد ما را به بالاي اتاق راهنمايي كرد اما من ترجيح دادم در نزديكترين مكان ممكن به بخاري و پنحره بنشينم.
كوله پشتي را در كناري گذاشتم فشنگ را از لول تفنگ خارج كردم اما خزانه آن را كاملن خالي نكردم.كسي چه مي داند چه پيش خواهد آمد!؟
دكتر در حال گفتگو با ميزبان بود و من لباسهاي رو و كلاه و عينك را در كناري گذاشتم.
هنوز چند لخظه نگذشته بود كه خستكي و گرماي مطبوع اتاق و زمزمه دكتر و با ميزبان خوابي مفرط را داشت به من تحميل مي كرد که مقاومت در مقابل آن تقريبن محال بنظر مي رسيد.
ميزبان 3 استكان چايي ريخت. و تعارف كرد.نوشيدن آن چاي در آن لحظات شايد لذيذترين و مظبوع ترين نوشيدني بود كه در تمام عمرم نوشيده بودم.چايي با عطر دارچين.... چايي دوم!
و من از ميزبان اجازه حواستم كه سيگاري روشن كنم.قوطي سيگارش را تعارف كرد.
و خود نيز يكي روشن كرد دكتر سيگاري نبود.
خود را با سيگار سر گرم كردم سيگار كه تمام شد مقاومت من هم در مقابل خواب به پايان رسيد.براي لحظه ای همچنان نشسته و تكيه داده به پشتي خوابم برد شايد براي كمتر از 1 دقيقه عميقترين خواب عمرم را تجربه كردم خوابي كه بعد از آن فقط يكبار ديگر در آغوش دريا اتفاق افتاد.
با صداي باز شدن درب و سلام و عليك چند نفر از خواب بيدار شدم.همان چند لخظه خستگي و كوفتگي تمام روز را از تنم به در برده بود چنان سبكبال و راخت بودم كه اگر ناچار می شدم همان لحظه راهپيمايي كنم برايم اصلن دشوار نبود.
بي اختيار دستم به طرف تفنگ رفت اما نيازي نبود موقعيت را فهميدم .2 مرد جوان وارد شدند.با رفتارهايي خشن و نه چندان مهربان!
رفتارشان اصلن دوستانه بنظر نمي رسيد هرچند كه سعي مي كردند به ظاهر خونسردي خود را از دست ندهند.
سلام و عليك و گپ و گفتگو و اينكه از كجا مي آييد و به كجا مي رويد و در منطقه چه كساني را مي شناسيد و سوالهايي كه ظاهرن بي انتها و پايان نا پذير بود و دكتر هم با حوصله جواب تمام سوالها را مي داد و من سعي مي كردم كه كمتر مورد خطاب و سوال آنها قرار بگيرم زيرا نه حوصله پاسخ به آن سوالها را داشتم و نه مفهوم بسياري از كلمات را مي فهميدم بنا بر اين سعي كردم كه تا حدود زيادي در گفتگو شركت نداشته باشم.
سرم را پايين اندا خته بودم و دومين سيگار را روشن كردم.
يكي از جوانها درست رو بروي من نشسته بود نزديك در ورودي. زير چشمي به دقت نگاهش كردم.بدني ورزيده داشت با ريشي كاملن تراشيده و سبيلهاي آويخته.كلاهش را در كنارش بر روي فرش گذاشته بود موهاي سياه و كوتاه همانند پر كلاغ. سنش خدود 35 ساله ولي بايد 30 ساله باشد و خشونت طبيعت در اين نواحي چهره هار ار زودتر پير مي كند.
در چشمانش برق خاصي وجود داشت و يك لخظه هم از تفنگ من چشم بر نمي داشت.
از اين وضعيت هيچ خوشم نيامد. احساس نا خوشایندی داشتم! دکتر سخت گرم گفتگو بود و جوان دیگر نیز حریصانه و زیر چشمی به تفنگ و وسایل دکتر چشم دوخته بود.
ادامه.........
