تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

داستان شكار و شكار چي كه در خاطرتان هست؟واقيعت اين است كه در آن داستان نتوانستم حق مطلب را ادا كنم و بنظر خودم  طرحي كه در ذهن داشتم دقيقا هماني نيست كه تبديل به كلمات شد و ثبت  گرديد.با وجودي كه مي دانم  پياده كردن يك ايده و برون افكند محتويات ذهن  هميشه با موفيت كامل امكان ندارد.مثالي ميزنم.

شما ممكن است يك تصوير بسيار زيبا در ذهن داشته باشيد اما آيا دقيقا هم اين توان را داريد كه آن را تبديل به يك نقاشي بنماييد؟براي اينكه هر كس بتواند  محتويات ذهن خود را در عالم واقع به نوعي  پياده سازي نمايد بايستي در آن فن و هنر تبحر كافي داشته باشد.

يك  طراح سازه را در نظر بگيريد!با وجودي كه تمامي اجزا سازه را اول در ذهن تر سيم مي نمايدو بعد آن را بر مبناي يك سري پيش فرضهاي علمي و با محاسبات دقيق رياضي و هندسي بر روي كاغذ ترسيم مي كند و در نهايت سعي مي كند آنچه كه در ذهن داشته است و آنچه كه بر روي كاغذ ترسيم شده است را كاملا بر هم منطبق  نمايد .اما تا اينجا كار فقط ايده است كه ترسيم شده است.حال اگر بخواهد آن را در محيط مورد نظر اجرا نمايد  مطمينا  كاملا آن چيزي نخواهد بود كه در ذهن داشته و تا حدودي نيز متفاوت است با آنچه كه بر روي كاغذ ترسيم شده است.

مثلا شما دوست خوبم اميد را در نظر آوريد!

داستان كوتاهي نوشت فكر مي كنم به اسم :(خواب غربت زده).ايشان با چنان استعاره ها و لغات و اصطلاحات زيبا احساسات خود را بيان كرده كه كاملا  حس خود را توانسته به مخاطب منتقل نمايد.و خواننده را به آن حال و هوا و حسي كه آن زمان داشته  برده است.

اما من اين توان را در خود نمي بينم.و مانند مهندسي هستم كه ذهني پر  از ايده دارم ولي طرحهايي كه ترسيم مي كنم پر از اشتباه است و از آن بد تر هنگامي كه آن طرح را پياده مي كنم چندان با آنچه كه در ذهن داشته ام تطبيق نمي كند.و راستش به نظر خودم با اين كارم فقط ايده اي بسيار خوب را اذاله بكارت كرده ام.(ببخشيدكمي بي ادبي بود)ولي لغت ديگري براي آن به ذهنم نرسيد.

مقدمه دوم:

گاهي مقدمه  اي كه مي نويسم از اصل مطلب  مفصل تر مي شود كه البته اين هم   به واسطه ناشي بودن من در نوشتن است.

همه ما به نوعي تجربه كرده ايم كه حواس پنجگانه ما ممكن است دچار خطا گردد.

عمده ترين خطاها كه گاهي ممكن است جبران ناپذير باشند خطاي ديد است.

شنيده ايم و ممكن است نيز بعضي تجربه كرده باشند كه  كساني در صحرا دچار خطاي ديد شده اند و از فاصله اي دور بركه اي آب را مشاهده كرده اند و گاهي هم مكن است كساني جان خود را بر سر اين اشتباه ديد گذاشته باشند.

تا اينجا ممكن است هنوز مطلب مهمي  نگفته باشم.اما در بيابان همه چيز وهم آلود و غير واقعي است.ابعاد از فاصله دور چنان نزديك و در دست رس بنظر مي رسند كه انسان در تخمين فاصله دچادر اشتباه فاحش ميشود.يك بوته كوچك در فاصله 5 كيلومتري به اندازه يك درخت چنار به ارتفاع 5 متر به نظر ميرسد و يك جانور بسيار كوچك به اندازه يك شتر ديده ميشود.اين اشتباهات زماني كه تكرار شوند ره رو صحرا را دچار وحشت و اضطراب مي كنند.

اما اين تنها صحرا نيست كه ما در آن سراب مي بينيم.

كوهستان نيز همين حالت را دارد.زماني كه خسته و فرسوده ايد از كوه پيمايي ناگهان با يك نقطه فلت مواجه ميشويد در فاصله نچندان دور(نقطه صاف).اما در واقع هيچ جاي صاف و همواري وجود ندارد و اتفاقا همانجايي كه شما بسيار صاف  و هموار تصور كرده ايد بسيار پر شيب و ناهموار و بي راه تر از جاهاي ديگر است.

اين ذهن خسته شماست و تمايلي كه بدن و ذهن و روان  به ديدن چنان مكاني دارد حس بينايي شما را وادار بي ديدن  واقعيت را آنگونه  كه مي خواهد مي كند.

اين مسايلي را كه مي گويم خود بارها تجربه كرده ام . چيزي نيست بجز تجربيات خودم.بنابر اين آنها را كاملا درك كرده ام.وهم كوهستان بسيار شديتدتر و وهشتناكتر از صحراست.تصويري از وراي مه ميبيني و فكر مي كني كه به مقصد نزديك شده اي كمي كه استراحت مي كني و مقداري مه بر طرف شود تازه ميفهمي آنچه كه ديده اي دره اي وحشت ناك است نه مقصد موعود.و تصور كنيد وقتي كه اين موضوع بارها و بارها براي شما پيش بياييد چه فشار رواني را بايد تحمل كنيد.با خود مي گوييد واقعيت كدام است.كدام تخيل  است چرا من اين همه اشتباه مي كنم.و در اين مواقع اگر از اراده اي قوي بر خوردار نباشيد به راحتي نابود خواهيد شد.اين موضوعي كه من مي گوييم شما زماني واقعا درك مي كنيد كه در آن شرايط قرار  بگيريد حالا هر چه كه بگويم فقط ممكن است كمي شما را به فكر وادار همين و بس.اما اگر در آن شرايط قرار بگيريد خواهيد فهميد كه من چه مي گويم.در كوهستان سرد و مه آلود بار ها و بارها چشمان شما به شما دروغ مي گويند.

در جنگل  وضع به گونه اي ديگر است.بعد از چند روز راه پيمايي در جنگل زماني كه ديگر همه چيز براي شما عادي مي شود و ديگر زيبايي جنگل شما را محسور نمي كند يواش يواش از فاصله اي دور و در عمق جنگل شما آوازهاي بسيار دلنشيني مي شنويد  و فكر مي كنيد كه حتما يك اجتماعي يا روستايي يا شهري در عمق جنگل وجود دارد.اما وقتي كه به نقشه نگاه مي كنيد متوجه ميشويد كه هيچ تنا بنده اي تا كيلومترها در آن جنگل زندگي نمي كند.اما شما هر لحظه واضح و واضحتر اين آوازها را ميشنويد.اما وقتي كه دقت مي كنيد فقط همهمه مبهمي است.باور بفرماييد من زيباترين نغمه ها را در جنگل شنيده ام و چه  اوهام زيبا و خيال بر انگيزي.اگر موسيقي دان بودم حتما آنها را به نت تبديل مي كردم.اما حيف كه موسيقي دانها  كمتر به اينگونه جاها مسافرت مي كنند.

شايد داستان و حكايتهاي جن و پري و ديو از همينجا نشيت گرفته باشد.هنگامي كه سرما ي بيش از اندازه  اندامها را مختل مي كند ديگر سرما را احساس نمي كنيد و  و بر عكس فكر مي كنيد كه گرما دارد كلافته تان مي كند و زماني كه  در صحرا به مرحله آفتاب زدگي ميرسيد و گرما دارد شما را از پا در مي آورد به شدت احساس سرما مي كنيد و بدن به شدت  از سرما ميلرزد و اين زماني است كه اگر متوجه نباشيد تا مرگ فاصله چنداني نداريد.

دريا نيز اوهام خاص خود را دارد.زماني كه براي مدت زيادي در دريا و بر روي امواج زندگي كنيد و تا كيلومترها هيچ چيز به جز آسمان و دريا را نبينيد يواش يواش مشاعر انسان دچار اختلال مي شود.هنگامي كه دريا صاف است و مي توانيد روشناي ماه و ستارگان را بر سطح دريا ببينيد درست در همين لحظه تخيلان بر واقعيت پيشي مي گيرند.چه آوازهاي خوشي كه من در اين اوقات نشنيدم و چه تصاوير رويايي كه نديم.آنچه كه ديدم و شنيدم به بيان در نمياييد.بايد نقاش بود تا بتواني آن تصورات را به تصوير بكشي و موسيقي دان باشي تا آن نغمه ها را به نت تبديل كني.

در روز نيز در پهنه اقيانوس مخصوصا هنگامي كه دريا متلاطم باشد براي هر لحظه كشتي اقيانوس پيمايي را مي بيني كه از فاصله اي نچندان دور در حال گذر است حتي خدمه  آن را هم مشاهده مي كني.اما كافي است كه مثلا با دوربين چشمي به آن نگاه كني آن وقت ميفهمي كه هيچ چيز وجود ندارد يا اينكه اگر با بي سيم تماس بگيري هيچ جوابي از آن كشتي دريافت نمي كني.

بنا بر اين من فكر مي كنم كه بشر حق دارد اين همه داستانسرايي كند  و آنچه را كه اشتباه حواس است را به موجودات ماورايي نسبت دهد.البته همينجا متذكر شوم كه من به هيچ وجه منكر اينگونه موجودات نيستم.اما فكر مي كنم اگر هم وجود دارند شيوه زندگي آنان بگونه اي است كه نمي توانند در ذهن و تفكر ما ايجاد شبهه نمايند و اصولا كاري به كار انسانها ندارند.بگذريم اصلا قصد ندارم وارد اين مقوله شوم.

سعی می کنم داستانی بنویسم ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:9  توسط امیر کیهان  | 

وداع با زندگي

بعضي از دوستان به بازي وبلاگ دعوتم كردن.

راستش من هم مثل اميد بنا به دلايل شخصي از اينگونه بازيها چندان خوشم نمياد.اما بخاطر احترام به دوستان و پاسخ به محبتهايشان  در اين بازي شركت مي كنم.ضمنن اين چندان هم بازي نيست و مي تواند براي برخي از ماها پيش بياد.

سوال اين است:

اگر بدانيد به هر دليلي 3 ماه ديگر فقط زنده هستيد 3 كار كه مايليد انجام بديد كدامها هستند؟

البته من اصولن در زندگيم و تا به اين سن رسيده ام تقريبن از 25 سالگي برنامه ريزي هاي 5 ساله داشته ام و سعي كردم حتي المقدور 90تا95% از برنامه از پيش تعيين شده را انجام بدم و تاكنون هم موفق بودم البته بنظر خودم.

و اما:

من مرد عيالواري هستم:امير مهر داد و امير تيرداد و مادرشان.البته مادرشان چندان وابستگي به من نداره ولي خوب در هر حال مرد شرقي تا حدود زيادي احساس مسوليت مي كند ديگر!مگر نه؟

1-اولين كار ي كه مي كنم مسايل قانوني در رابطه با بچه ها را انجام مي دم قيم قهري آنها خواه نا خواه پدربزرگشان است .اما مسايل مالي آنها را از هم اكنون سر وسامان ميدم و فرار دادهاي لازم را مي بندم و ودكتر ك. ا  وكيل خانوادگي را مسول پي گيري امور آنها مي كنم.اين كار ها حدود يك ماه يا كمي بيشتر طول مي كشد.

2- مي ماند براي من كمتر از 2 ماه. خوب يه قرار وبلاگي با دوستان مي گذارم.همه را در يك جا جمع البته با همكاري اميد.بعد به يك مسافرت دسته جمعي هر كجا كه اكثريت راي دادند ميريم البته چون من بايد روزهاي آخر عمرم باشد بنا بر اين كمي تا قسمتي دوستان بايد رعايت حال مرا بكنند و سعي كنند اين آخر عمري روي حرفم حرف نزنند.بنا بر اين من ترجيحن جزاير كاراييب را انتخاب مي كنم مدت 20 روز براي بر نامه ريزي و مسافرت و بازگشت فكر مي كنم كافي باشد.در بين اين كار ها دلم مي خواد چند تا كار كوچولو اميد در اين كار ها ظاهرن حبره است.يه كادوي تولد براي آرش مي خريم.اين كادو بايد يك مطب شيك و پيك و مبله در خيابان وليعصر نرسيده به ميدان تجريش حدود هاي ايستگاه پسيان ... آره نزديك  موسسه لعت نامه دهخدا باشه بهتره با يه تابلوي شيك كه اميد طراحيش كرده و و كارتهاي ويزيت آرش

با اين عنوان:دكتر يكي از همين آرش ها پزشك خانواده و...انرژي درماني...

البته انتخاب منشی دیگر باید به سلیقه خود آرش باشه!مگه نه؟به ما چه که چه  جور منشیی می پسنده ایشان

بعد هم يه حلال خواهي از دريا و امانت كوچولويي كه مال دخترم سارا ست و سالها پيشم مانده را سعي مي كنم هر طور هست به دستش برسانم.

بعد از باز گشت از مسافرت و خدا حافظي و ماچ و بوسه و اشك و آه از دوستان خدا خافظي مي كنم.

3- مانده براي من يك ماه.:در اين يك ماه طبق معمول تا ساعت 10-11 مي خوابم بعد...با بچه ها  امير مهر داد .و امير تير داد به هر كجا كه مايل بودند ميريم پارك  شهر بازي و..  و از 8-9 شب تا هر وقت كه بشود ميشينم كنار پدر و كلي با هم درد دل مي كنيم و گل مي گيم و گل مي شنفيم تا هر وقت كه ايشان خسته بشه و بره بخوابه.بعد من هم دو گيلاس شراب ميريزم يا يه مشروب سبك و با ننه تيرداد راجع به هنر و سبكهاي هنري و ....گپ و گفتگو و..بقيه قضا يا... البته در در اين بين سعي مي كنم وبلاگهاي دوستان را بخونم و كامنت هم براشان بنويسم.

بنظرم حق داشته باشم يك ماه آخر را اينگونه بگذرانم!

البته انشالا كه همه شماها 100 سال با شادي و شاد كامي زندگي كنيد و من نيز همچنين.آمين
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 12:11  توسط امیر کیهان  | 

دوستان عزيز

مي خواستم راجع به صابيين مندايي مطالبي جمع آوري و در اينجا به عنوان يك پست قرار بدم.براي همين سرچي در گوگل كردم.اطلاعات فراواني در اين زمينه وجود داردو و اين سايت نيز توسط يكي از همين به دينان نوشته شده است.بنا بر اين هر نوشته اي از من به عنوان زيره به كرمان بردن است.پس بهتر است كه مطالب را از خود ايشان بخوانيد كه به حقيقت نزديكتر خواهد بود تا من كه اطلاعات چندان موثقي ندارم.و ممکن است دچار اشتباه شوم.بنا بر این از دوستانی که علاقمند به این موضوع استند از وبلاگ زیر می توانند اطلاعات بسیار با ارزشی بدست آورند

اميدوارم از خواند مطالب آن لذت ببريد.

http://margenesa.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 15:47  توسط امیر کیهان  | 

گذر از تاريكي

نگاهش به انتهاي افق به نقطه اي دور دست خيره شده بود!لرزش خفيفي در صدا و چهره!آفتاب در حال غروب  همانند گويي نارنجي رنگ آخرين شعا هاي نورش را با سماجت تمام بر زمين نثار مي كرد!

گويي زمان ايستاده بود.تقريبن هيچ صدايي نمي شنيدم. سكوت غروب و وهم  بيابان همران با شعاع كم فروغ آفتاب بر سطح بركه حالتي رويايي بوجود آورده بود.

بعد ار سكوتي طولاني  همانطور كه به نقطه اي نا معلوم خيره شده  بود نفس عميقي كشيد.گويي بار سنگيني را بعد از مدتها راه پيمايي بر زمين نهاده باشد.

درست مثل اينكه مخاطبش كس ديگري ست.گفت:

مي داني كه من شكارچي حرفه اي هستم... يعني بودم !تا چند سال پيش من از راه شكار ارتزاق مي كردم!در فصل شكار پرندگان مهاجر پروانه شكار مخصوص مي گرفتم.روزي چندين پرنده شكار مي كردم و مي فروختم.مشترياني داييمي هم داشتم.هميشه سفارش مي دادند كه چه پرنده اي مي خواهند و من هم ادر اسرع وقت شكار مي كردم و تحويل مشتريان مي دادم.

بيشترين مشتريان شكارهاي پرندگان آبزي هم  صابين مندايي(1) هستند.اين قوم در خوزستان به صبي معروفند و پيروان حضرت يحيا تعميد دهنده هستند. و خوردن گوشت پرندگان آبزي مثل قاز و اردك ظاهرن جزي از مراسم ديني آنهاست.اغلب مردماني بسيار مهربان هستند و بيشتر شغل آنها طلا فروشي و طلا سازي ست.سرشان به كار خودشان گرم است و بسيار مهربان هستند و خوش حساب و مردم دار.

در فصول ديگر سال نيز ماهي گيري مي كنم و ماهي هايي كه صيد مي كنم علاوه بر اينكه خانواده ام مصرف مي كنند  بقيه را بازار ماهي فروشان مي برم و به آنها مي فروشم.

ولي الان مدت 3-4 سال است كه شكار به طور حرفه اي را كنار گذاشتم و گاهي تفريحي به شكار ميام يا اينكه به عنوان راهنما دوستان را همراهي مي كنم.

قضيه از اينجا شروع شد.

حدود چهار سال پيش  پروانه شكار بزرگ گرفتم(منظور قوچ وحشي) با چند نفر از دوستان راهي شديم. مسيري كه پيش رو داشتيم صعب العبور و داراي صخره هايي بلند و شيب هاي تند بود.

من جلو بودم و 2 نفر از دوستان پشت سرم جركت مي كردند.خواستم از روي يك صخره به صخره اي پايينتر كه چندان ارتفاعي نداشت بپرم.يك لحظه نمي دانم چه اتفاقي افتاد تعادلم را از دست دادم  و براي اينكه سقوط  نكنم خود را به عقب كشيدم  و باشدت از پشت سر به صخره برخورد كردم و نفش زمين شدم.

بعد پشت سرش را با دست نشانم داد پارگي بسيار گسترده و شكافي عميق در پشت سرش  وجود داشت و حاي بخيه هاي بسيار كه البته در شرايط عادي معلوم نبود زيرا موهايش روي آنها را پوشانده بود.

نقش بر زمين شدم و ديگر هيچ حركتي نمي توانستم بكنم.

چشمهايم مي ديد وگوشهايم مي شنيد اما قادر به هيچگونه حركتي نبودم و نمي توانستم تكلم كنم.

صداي  همراهانم را مي شنيدم  كه با سرعت  دستمال بزرگي را رو.ي زخمم بستند.بعد هم كمك خبر كردند نمي دانم چند ساعت گذشت تا مرا به پايين كوه و ماشين منتقل كردند.

اما مي شنيدم كه مي گفتند مرده ! و ناراحت بودند و صداي حق حق گريه آنها را مي شنيدم.

بعد لحظه اي ديگر نه چيزي ديدم و نه چيزي شنيدم گويي براي كسري از ثانيه وارد تونل تاريكي شده باشم.

دوباره همه جا روشن شد.

روشن روشن.بعد كم كم  به حالت عادي برگشت.جسد خودم را مي ديدم كه روي تخت افتاده همراهان را مي ديدم  كه غمگين بودند و انگار من در ارتفاعي بالاتر از ديگران فرار داشتم.نه غمگين بودم و نه شاد.وراي ديوارها را هم تا فاصله اي نسبتن زياد مي ديدم.نمي توانم آن حالت را توصيف كنم هرچه بود حالت بدي نبود.گونه اي بود كه من هيچ تحربه اي از آن نداشتم و نمي توانم آن را توصيف و تعريف كنم.

لحظه اي همانگونه و از ارتفاع به اطراف نگريستم و بعد....

بعد از لحظه اي به جايي وارد شدم همانند يك اتاق بزرگ با يه ميز بزرگ در وسط  يا چيزي شبيه به ميز.

گردا گرد آن تعداد زيادي آدم نشسته بودند يا شبيه به آدم من دقيقن نمي دانم يا يادم نمي اد چهره هايشان چه شكلي بود اما صدايشان كاملن ملايم و رسا بود.

همانند يك محاكمه يا دادگاه شروع كردند از من سوالات مختلف پرسيدند.

از همه چي  مي پرسيدند و هر كدام هم سوالات خاصي مي پرسيدند.

مثلن يكي از آنه فقط سوال راجع به نحوه رفتار من با پدر مادر م را مي پرسيد.ديگري نحوه رفتارم با كودكان و ديگري بر خوردم با حيوانات و درخت و آب و گياه و خلاصه هر چيز كه در طبيعت بود. و سوالت پي در پي و بي امان.

زبانم اصلن در اختيار خودم نبود.من مي خواستم جوابي بدهم اما  زبانم خود به خود جواب واقعي را مي داد.

نمي دانم چه قدر زمان گذشت.اما نگار سوالها پايان ناپذير بود.

عمده ترين سوالهايشان در رابطه با طبيعت بود.

جظه اي سكوت بر همه بر همه جا حكم فرما بود.صدايي از پشت سر شنيدم.همه محاكمه كنندگان ساكت شدند.

من صاحب صدا را نمي ديدم و سعي هم نمي توانستم بكنم كه ببينم.

اما صدا گفت اين شخص را بر گردانيد.هنوز بايد در همين كالبد زندگي كند يا چيزي به اين مضمون.

البته متوجه نشدم كه چگونه از آن مكان خارج شدم يا شايد هم يادم نمياد .

براي لجظه اي مثل اينكه از خواب بيدار شده باشم.چشمها را باز كردم.ديدم دستگاهاي زيادي به بدنم وصل است و در بيمار ستان هستم.

پزشكي در حال معينه من بود.تكاني به خودم دادم دكتر چند قدم به عقب رفت و با تعجب نگاهي به من كرد.مثل اينكه با جانور عجيبي رودر رو شده باشه با تعحب به من نگاه مي كرد .شلنگ اكسيژني كه در گلوي من فرو كرده بودند اذيتم مي كرد و نمي توانستم جرف بزنم با اشاره  گفتم كه بيرونش بياورند.

بعد از چند لحظه همه پزشكان و پرستارهاي آن بخش بالاي سرم حاظر شدند و من هم دست و پا مي زدم كه شلنگ اكسيژن را از گلوم بيرون بكشند.

به هر حال هيچكدام باور نمي كردند كه من زنده امبعد از حدود 10-15 دقيقه كه به نظر من يك سال گذشت دستگاها را از بدنم جدا كردند و من نشستم لبه تخت و گفتم اكر امكان داره غدا به من بدهند.

بعدن  فهميدم كه من نزديك به يك ماه در حالت كما و مرگ مغزي بودم و ديگر كاملن از من قطع اميد شده بود.

فرداي آن روز با اصرار خودم از بيمارستان مرخص شدم و هر چند كه پزشكان مي گفتند كه كاملن سالم هستم ولي مايل بودند كه چند روز ديگر هم تحت نظر باشم.

به هر حال من اين وقايع را به هيچ كس نگفتم. و بعد از مدتي كاملن از ذهنم پاك شدند.اما دوباره در اثر يك حادثه دوباره همه آنها به خاطرم باز گشتند  و ديگر فراموششن نمي كنم.

بعد از آن حادثه و يا د آوري مجدد آن  سعي كردم كه رفتارهايم را تغيير بدهم.

راستش من در آن لحظات چندان راضي نبودم دوباره بر گردم به اين دنيا برايم خوشايند بود آن حالت.

و حالا هم گاهي آرزو مي كنم كه زودتر برم.

تقريبن هوا تاريك شده بود و نگاهش و جهره اش بسيار ملكوتي و آسماني بنطر مي رسيد.

==============================

پ.ن: صابيين مندايي پيروان حضرت يحيي تعمید دهنده هستند.بيشتر در خوزستان و عمدتن در حاشيه رودخانه ها زندگي مي كنند زيرا هرروز بايد در آب روان غسل كنند.

كتاب مقدسي هم دارند به اسم كنزا ربا (گنج خداوند) زبان مخصوص به خود و خط مخصوص به خود دارند.

من(نگارنده)با بعضي از آنها دوستي دارم مردماني بسيار خوش مشرب و مهربان هستند.هر روز به سمت ستاره شمالي نماز مي گذارند به همين دليل بعضي قكر مي كنند آنها ستاره پرست هستند.در حالي كه يكتا پرست هستند و نيز معتقدند كه منجيي در عالم ظهور مي كند .

روحانيون آنها به مندي معروفند.

كنزا ربا مشتمل بر 2 كتاب است:كنزا ربا   و كنزا ربا يمينا

....

پ.ن2: من از آرش عزيز خواهش مي كنم چنانچه برايش امكان دارد هم از نظر بيولوجيك  و هم از نظر كاسموپولوژي اين واقع را تفسير فرمايند.

زيرا ايشان در هر دو زمينه صاحب نظر و متخصص هستند.

پ.ن۳:ظاهرن دوستان چنانکه از کامنتهایشان بر میاد علاقمند به دانستن در مورد  صابیین مندایی هستند.من نیز اطلاعات پراکنده ای دارم در مورد آنان  و از نشست و بر خاست و دوستی با بعضی از آنها این اطلاعات را بدست آورده ام.

اگر حوصله ای بود سعی می کنم یک پست اختصاصی در مورد آنها بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 14:47  توسط امیر کیهان  | 

حدود 30 ساله بنظر مي رسيد.با پوستي تيره. به نشانه حضور مداوم در طبيعت.كم صجبت و خجالتي  اما چهره اي كه اعتماد به نفس در آن مشهود بود با هيكلي ورزيده و نگاهي بي تفاوت.

در كنار بركه اي نشسته بوديم. كفشدوزكي در آب افتاده بود و دست و پا مي زد.با تكه اي چوب آن را از آب بيرون آورد با نگاهي عاشقانه و با لطافتي تمام كه از دستهايي به آن زمختي بعيد بود آن را بر روي شاخه گياهي سبز گذاشت.كفشدوزك با زحمت چند قدم حركت كرد و لحظه اي درنگ.سپس بالهاي زيباي فرمز با خالهاي سياهش را از هم گشود و پرواز كرد.نگاهش به دنبال كفشدوزك تا يی نهايت دوخته شده بود.گويي دوستي عزيز  براي ابد از وي خداخافظي كرده بود و با صدايي نجوا مانند گفت خدا خافظ كفشدورك زيبا.

 اولين بار بود مي ديدمش و اولين بار كه با هم به شكار مي رفتيم.تمام مناطق را مثل كف دستش مي شناخت و عادات پرندگان را.مي دانست كجا باتلاق است و كجا شوره زار و بهترين مسير كجاست.در همين چند ساعت كه  رفتارش را زير نظر گرفته بودم فهميدم بسيار ماهر است در شكار و از آن ماهر تر در خود دار بودن و كم حرفي.اما امان از زماني كه شروع مي كرد به حرف زدن راجع به موضوعي كه به آن علاقه داشت.شكار!

مي خواستم سر صحبت را باز كنم دوباره.

گفتم به حيوانات خيلي علاقه داري؟

گفت من شكارچي هستم !

گفتم اما كفشدوزك را از آب بيرون آوردي آن هم با اين همه دلسوزي و مهرباني!

نگاهش و كلامش چه بي ريا همانند يك كودك.

گفت: من شكار چي هستم !سرشت آدمي با شكار عجين است.اما هرچيزي قاعده و قانون دارد.من نيز قوانين خودم را دارم در شكار و در هنگام حظور در طبيعت.

گفتم خوب حالا اين قوانين تو كدا مين هستند!بگو تا من نيز بدانم!

مثل اين بود كه اصلن حرفم را نشنيده است!

كودكانه نگاهي به من كرد و گفت مي خوام موضوعي برا برات تعريف كنم!البته اگر حو.صله داري!

گفتم :من حوصله ام زياده بگو.

ادامه دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 16:1  توسط امیر کیهان  |