تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

: اسطورة ستاره زهره يا ناهيد.
گويند هاروت و ماروت كه ذكر ايشان در آية102 سوره بقره آمده است، دو فرشته بودند كه به معاصي و مفاسد آدميان در پيشگاه الهي خرده مي‏گرفتند. خداوند آنها را به صورت انسان در آورد و شهوت آدمي را در ايشان نهاد و به زمين فرستاد تا راستي و درستي پيشه كنند و به عدل و انصاف حكم نمايند. روزي زني به نام زهره شكايت از شوي خود نزد آنها برد. عاشق زن شدند؛ سر باز زد و چون اصرار كردند، به ايشان گفت بايد بت بپرستيد يا قتل كنيد و يا خمر خوريد. خمر را انتخاب كردند كه ظاهراً گناهش كمتر بود. چون در مستي زنا كردند و كسي در آن حال بر ايشان مطلع شد، او را كشتند تا رسوا نشوند. پس اسم اعظم را به آن زن آموختند و او به واسطة اسم اعظم قصد آسمان كرد. نگهبانان آسمان وي را منع كردند و خداوند او را به صورت ستاره اي مسخ كرد و در آسمان نگاه داشت.
زهره همان ناهيد ايراني است كه الهة عشق و باده، خنياگري و طرب و شادي است و در ادبيات فارسي شهرت فراوان دارد. مولانا در موارد متعددي به ويژگيهاي زهره اشاره كرده است:

-آن مطرب آسمان كه زهره ست
هم طاقت كار ما ندارد [10]
- چو زهره مي‏نوازم چنگ عشرت
شب و روز اي قمر از شيوة تو [11]
- دل پر درد من امشب بنوشيدست يك دُردي
از آنچه زهرة ساقي بياوردش رهاوردي [12]
- زهرة عشق هر سحر بر در ما چه مي‏كند؟
دشمن جان صد قمر بر در ما چه مي‏كند؟ [13]

مفسران قرآن در مسألة مسخ زهره اتفاق نظر ندارند، اما ميبدي هم داستان مذكور را آورده و هم حديثي از پيامبر(ص) نقل كرده است كه علت مسخ زهره را فتنه گري او براي هاروت و ماروت مي‏داند. [14]
مولانا با تأييد مسألة مسخ زهره به اين نكته نظر دارد كه در واقع وي نماد زنان زشتكاري است كه در پيشگاه الهي شرمسار شده‏اند:

چون زني از كار بد شد روي زرد
مسخ كرد او را خدا و زهره كرد [

..----------------------------------------------------------

پ.ن:بانوان محترم لطفن مرا به آنتی فمنیست بودن و مرد سالار بودن و و ... و.... متهم نفرمایید

لابد کیوان و اورانوس و پلوتون و نپتون و غیره و غیره مرد بودن و کارهای بد بد  و خاک توسری کردن وخدا هم قهرش کرفته آنها را مسخ کرده.

شاعر:

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت!!!؟

.خوب دیگه تحفه درویش و گفتم شاید به کار شما بیاد این پست آرش جان

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 9:8  توسط امیر کیهان  | 

تهديد و فرصت—2

جونم واستون بگه 2 ساعت به من فرصت داده شد كه وسايل مورد نيازم را بر دارم و يك ماشين با دو سر نشين يك خانم بلوند و يك آقا نيز  پايين منتظر ماندند تا من آماده رفتن  بشم.

من  هم در اين فاصله با دكتر ك-ع وكيل خانوادگي تماس گرفتم و گفتم كه وضعيتم اينجوريه و به دادم برس ضمنن سعي كن كه پدر متوجه فضيه نشه و كلي خواهش و تمنا كه اگر متوجه بشه باز هم طبق معمول كلي ناراحت و من هم كه در طول اين حيات منحوسم هميشه مايه درد سر و نگرانيش بودم ديگر نمي خواستم كه بيش از اين نگرانش كنم.

دكتر هم قول داد كه اين موضوع بين خودمان بماند هر چند كه من به دهن لقيش ايمان كامل داشتم .

دكتر نيز توصيه كرد كه همراهشان بروم  و ايشان ظرف امروز و فردا كارهاي قانوني را انجام خواهد داد و نمي گذارد من زياد توي هلفدوني بمانم.

من نيز چمدانم رابستم و يا علي مدد سوار ماشين شدم.

بعد از حدود كمتر از يك ساعت به مكان معود رسيديم.راستش من در ذهن خودم يك زندان با ديوارهاي بلند و قطور با سيم خار دار و با پليس مسلح مجسم كرده بودم و فكر مي كردم هنوز به محل زندان نرسيديم.اما وفتي كه مرا به دفتر كه بيشباهت به رسپشن هتل نبود معرفي كردن و رسيد تحويل گرفتند و به من دست دادند و خدا خافظي كردند كم مانده بود يك جفت شاخ همانند شاخ كرگدن از پيشانيم در بياد.

محوطه اي وسيع با چمن و درخت يك ساختمان مركزي چند طبقه و چندين ساختمان كوچكتر در اطراف بدون هيچ بگير و ببند.

به هر حال محل زندانم را نشانم دادند.اتاقي كوچك در طبقه دوم ساختمان مركزي با تختي و حمام و توالت و يخچال كوچولو و يه تلويزيون 12 اينچ و مقداري كتاب و مجله.

ساعت ورزش و صبحانه و نهار و شام و حضور و غياب و نيز به ديوار آويزان بود.

بعد از حدود 1 ساعت يك نفر آمد و گقت كه آيا مايل هستي اطراف را ببيني و با محيط اينحا آشنا بشي!؟

گفتم خواهش مي كنم خوشحال خواهم شد.

ايشان شروع كرد به صحبت كردن كه اينجا رعايت قانون و مقررات اصل اساسي ست و بايد فانون اينجا را مو به مو رعايت كني آن وقت كسي به شما كاري نخواهد داشت. و شمه اي از قوانين را برام گفت.

ضمنن گفت در اينجا ما كارگاهاي مختلف داريم و چنانچه مايل باشي مي تواني در هر كدام از آنها شركت كني.

گفتم چه كارگاهايي هست؟

گفت الكترونيك-كامپيوتر –كوزه گري –نقاشي-خياطي نجاري –بنايي و......

من نيز گفتم من خودم بنا هستم  خوشم مياد نجاري ياد بگيرم!

با هم به طرف كارگاه نجاري رفتيم بسيار تميز و مرتب حدود 20 نفر زير نظر يك استاد كار در حال نجاري بودند.

به همراهم گفتم آيا خانمها هم در اينحا زنداني هستند؟

گفت بلي بيشتر زندانيان اينجا را خانمها تشكيل مي دهند اما خوابگاهايشان جداست ولي در كارگاها  با هم كار مي كنند.

گفتم :اجازه هست سري به كارگاهاي ديگر هم بزنيم.

گقت با كمال ميل.

كار گاه بعدي خياطي بود.

وقتي كه وارد شدم به خدا بده بركت.90% خانم بودند آن هم اعلب زير 30 سال.با وجودي كه لباس  كار تنشان بود  اما زيبايي كاملن مشهود

همچنانكه شاعر مي فرمايد:

پري رو تاب مستوري ندارد

در ار بندي سر از روزن بر آرد

به همراهم گفتم همينجا خوب است .من در كارگاه خياطي مشغول خواهم شد.در پايان يه دست كت و دامن هم براي شما خواهم دوخت و چشمكي نثارش كردم.ايشان نيز مرا به رييس كارگاه يا سر استاد كه خانمي حدود 50 ساله مي نمود اما سر حال و قبراق معرفي كرد و گفت ايشان 45 روز مهمان ما هستند سعي كنيد در اين مدت خياط ماهري بشه و خدا خافظي كرد.

ايشان ساعت شروع و خاتمه كار در كار گاه را گفت و باز هم نظم و انظباط  و ...گوش زد كرد كه من هوش و هواسم جاي ديگري بود و اصلن نفهميدم كه چي گفت.

به هر حال گفت ببين كداميك از اين آقايان يا خانمها مايل است كه شما به عنوان تاز ه كار بپذيرد.

من  هم تشكر كردم و چرخي در كار گاه زدم .در گوشه دنجي دختر خانمي مشغول خياطي بود مث پنجه آفتاب و ماه شب چارده.

گفتم اي دل غافل يار در زندان و ما گرد جهان مي گرديم.

رفتم نزديك و خودم را معرفي كردم و سلام و عليك و... اينكه من در طول عمرم چرخ خياطي را از 3 متري هم نديدم و اين اولين بار است كه از نزديك چرخ خياطي مي بينم و اگر امكان داره مرا به غلامي بپذيريد.

نگاهي به سر تا پاي من انداخت.در دل گفتم كافيه چند كلام با هم حرف بزنيم ديگر كار تمام خواهد بود و خدا كنه همون اول نگه نه كه كار خراب خواهد شد.

بسيار خو.ش صحبت و شيرين زبان و فتان و آفت جان و از بين برنده دين وايمان.

خوش آمد گفت و اينكه به چه جر مي به زندان افتاده ام.

من نيز در يك آن مانند برق از ذهنم گذشت كه اگر بگم يه استاد زپرتي  چلقوز را زدم كه لطفي نداره و باعث حيثیت و اعتبار نميشه كه.

بنا بر گفتم راستش مرا بخاطر سرقت مسلحانه از بانك دستگير كردن.!!!!!!!!!

و منتظر عكس العمل اين پريوش ماه پيكر شدم .

در يك لحظه از حا بلند شد و تا آمدم به خودم بجنبم 2-3 تا ماچ آبدار از لب و لوچه ام گرفت و من مانده بودم هاج و واج كه در اين جمله چه سحر و جادويي نهفته بود.

صندلي در كنارش بود مرا در نزديكترين حاي ممكن به خودش نشاند و گفت  کارت نباشه بعد از يك ماه استاد كامل خواهي بود در دوخت و دوز.

و بعد از 1 ساعت هردو به دنبال جايي خلوت تا نردي ببازيم از عشق.خدا بده بركت

اولين كاري كه كردم به دكتر زنگ زدم و گفتم كه مشكلم حل شده و ديگر زخمت نكشه اين همه راه دور و موضوع فيصله پيدا كرده.ايشان باور نمي كرد با اين وجود گفتم بابا جان من تبرعه شدم خلاص و تلفن را قطع كردم.

به هر حال روزهاي خوشي را در زندان شروع كردم .

كه شاعر عليه رحمه چه خوب فرموده است:

هر كجا تو با مني من خوشدلم

گر بود در قعر چاهي منزلم.

راستش روزها بنظرم مثل برق و باد مي گذشت و بسياربهتر و صد چندان از آن كلاسهاي خسته كننده و ملال آور  جضور در زندان لذت بخش بود.

در تعطيلات پايان هفته هم اعلام كردند كه هر كس مي تواند برود سر به خانه و خانواده بزند و بعد از تعطيلات بر گردد.راستش نه من و نه  ملينا هيچ كدام نمي خواستيم جايي بريم.بنا بر اين رفتيم و به خانم ريسس گفتيم كه ما جايي نداريم كه بريم و همينجا مي مانيم.ايشان هم گفت اين خلاف مفررات است و شما مي توانيد تعطيلات به كمپينگ بريد.

فردا صبح اتوبوسي آمد با كلي اجاق و چادر و باربي كيو و...ما و چندين زوج ديگر نيز همسفر شديم  ....

به هر حال 45 روز لذت بخش را ما سپري كرديم .البته تنها چيزي كه از آن بدم ميامد اين بود كه در هفته 2-3 روز بايد به اتاق روانشناس و روانپزشك مي رفتم و سوالات و تستهاي مختلف را پر مي كردم .و خسته كننده ترين كار همين بود در آن مدت.ظاهرن تمام كساني كه آنجا بودند مدت حبسشان بين 15 روز تا 6 ما بود و ملينا خانم  نيز با يكي دور روز اختلاق بعد از من آزاد شد و دعوتي به منزل.

باورتان نمي شود!!پدرش يه قاضي عاليرتبه بود و جز طبقه مرفه و چه زندگي شاهانه اي.

به هر حال من معتقدم  هر تهديدي را مي شود به فرصت تبديل كرد البته بشرطي كه مقداري تامل و تفكر وجود داشته باشد.

من و ملينا تا سالهاي سال دوستان خوبي بوديم براي هم و هنوز نيز گاهي ايملي از ايشان به دستم ميرسه و اين خاطره نيز با رسيدن يك ايميل از ايشان دوباره دردر ذهنم ياد آوري شد.

به هر حال روزهاي خوشي بود زندان نيز

 --------

پ.ن:اگر فرصت داشتم ویراش و غلط گیری  می کنم .اگر نه به بزرگی خود ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 16:0  توسط امیر کیهان  | 

تهديد ها را به فرصت تبديل كنيم!!

سالها پيش براي انجام كاري به يكي از كشورهاي اروپاي شمالي سفري داشتم.براي دانستن پاره اي اطلاعات و اصطلاحات كاري ناچار به شركت در كلاس آموزشي شدم كه تعداد زيادي افراد از مليتهاي مختلف در آن شركت داشتند.

بطور معمول در ابتداي شروع كلاس خودمان را معرفي كرديم ميزان تحصيلات و رشته تخصصي و مليت و...

وقتي كه نوبت به من رسيد و اعلام كردم مليتم ايراني ست احساس كردم كه چهره استاد تا حدودي در هم رفت و من هم به روي خودم نياوردم.بعد از آن به مناسبتهاي مختلف استاد مذبور سعي مي كرد به نوعي چهره اي نه چندان خوشايند از ايران و ايراني ارايه دهد و كوششهاي من هم براي خنثي كردن متلكها و سمپاشي هاي او چندان اثر نداشت.

روزی  بحث به خانواده و ازدازدواج كشيده شد. هر كس اظهار نظري مي كرد.

استاد مذبور هم  طبق معمول شروع به افاضات كرد.

بله در ايران روحانيون دختران مردم را براي ديگران صيغه مي كنند ولي حاظر نيستند كه دختر خودشان را براي كسي صيغه كنند.!!!

آقا ما هم حسابي به رك غيرتمان بر خود.من نه اطلاعي از صيغه داشتم و نه مي دانستم اصلن صيغه يعني چه.!اما با توجه به سابقه قبلي استاد و با توجه اينكه حرف ايشان بنظرم بي مورد آمد و نمي دانم چرا ربطش داد به ايران خيلي ناراحت شدم.اما سعي كردم با آرامش و ملايمت جوابي در خور بدهم.

اجازه صحبت خواستم و با اكراه اجازه داده شد.

من هميشه تعصب ايران و ايراني را دارم و داشتم

گفتم:جناب پروفسور ما در يك كشور اروپايي هستيم شما لطف كنيد و مثال از اينجا بزنيد تا براي ما قابل درك تر باشد .چه نيازي هست كه مثال شما از كشوري باشد كه ما تقريبن هيچگونه اطالاعاتي از فرهنگ و نحوه زندگي مردمش نداريم.

ضمنن آيا شما دختر داريد!؟

با اكراه جواب داد بي دارم!منظور؟

گفتم :شما تقريبن هيچگونه كنترلي بر دختران خود نداريد كه بالاي 15 سال باشند.حد اكثر مي توانيد به آنها توصيه كنيد  كه در هنگام هم خوابگي با دوست پسرشان از كاندوم استفاده كنند يا قرصهاي ضد حاملگي استفاده كنند و بيش از اين هيچ تواني در كنترل رفتارهاي جنسي آنها نداريد.

حاظرين در كلاس منتظر جواب منطفي و مستدل استاد بودند و سرا پا گوش.

اما جناب استاد به جاي جواب به طرف من آمد و با تهديد  و در كمال بي ادبي دستش را جلوي صورتم گرفت و گفت:

اين آقا هنوز رسوبات تعصب فرون وسطايي داره!!

آقا ما را مي گي  ديگه نتونستم خودم را كنترل كنم و بهترين فرصت بود تا دق دلي اين مدت كه از دستش خون دل خورده بودم را در بيارم.

به سرعت بلند شدم و دستش را كه جلوي صورتم بود از مچ گرفتم و چنان پيچاندم كه نعره اش بلند شد و با بغل پا چنان محكم زدم زير پاش كه در جا به روي زمين غلتيد.و گفتم براي اين توهين بايد كفشم را در دهنت فرو كنم!!

در يك لحظه دونفر قلچماق كه نمي دانم از آسمان نازل شدن يا از زمين در آمدند باز و هاي من را گرفتند و از كلاس بيرون بردند. و به اتاقي راهنمايي كردند.ليواني نوشيدني برام آوردند و در اتاق را بنظرم از بيرون قفل كردند.

من نيز سيگاري روشن كردم و نوشيدني را نوشيدم و تا حدود زيادي آرامشم را به دست آوردم.

بعد از حدود 20 دقيقه  چند نفر آدم ميانسان مرد و زن وارد اتاق شدند و با آرامش و ملايمت شروع  به صحبت با من كردند و چيزهايي ياداشت كردند.

به هر جهت 2-3 ساعت از ماجرا كه گذشت چندين پرسشنامه به من دادن و سوالهاي روانشنا سي مختلف و من نيز با كمال دقت همه را پر كردم.

روز بعد در محل اقامتم نامه اي به دستم رسيد كه در آن مرا دعوت به جايي كرده بودن.

وفتي رسيدم مرا وارد يه سالن نسبتن بزرگ و مجلل كردند و حدود 10-12 نفر آدمهاي جا افتاده دور  میزی نشسته بودند و صندلي نيز در كنار آنها براي من خالي گذاشته بودند.

هر يك خود را معرفي كردند و رشته هاي تخصصي خودشان را هم گفتند.روانشناش-جامعه شناش –مردم شناش- روانكاو....و همينطور.

من نيز خودم را معرفي كردم.

سپس شروع كردند به ترتيب سوالهاي مختلف پرسيدن.از ريز ترين زواياي زندگي تا مسايل عام و جهاني.بنظرم فيلم نيز مي گرفتند البته من دوربين نديدم ولي احساس كردم كه در جايي بايد دوربين كار گذاشته باشند.

بعد از پايان كار پذيرايي مختصري شد  و من از  سالن خارج شدم.مرا به اتاقي ديگر راهنمايي كردند و خواهش كرند كه مدتي منتظر بمانم اگر امكان دارد و تفريبن همه گونه امكانات سرگرمي در اتاق بود.

بعد از خدود دو ساعت  2 نفر از آن افراد در زدند و سپس وارد اتاق شدند خانم ميان سال و آقاي مسني.

بعد از كمي صحبتهاي مقدماتي   گفتند كه ما بخاطر برخوردي كه پيش آمده متاسف هستيم و به اين خاطر ناچار شديم مقداري وقت شما را بگيريم.بررسي هاي بعمل آمده ما نشان ميده كه شما در آن برخورد مقصر اصلي نبوده اي  و محرك اصلي استاد  كلاس بوده كه به علت اينكه در مورد فرهنگ كشور شما اطلاعات نداشته و همچنين نمي توانسته در مقابل حرفهايي كه زده رفتار شما را پيش بيني كنه مقصر اصلي ست.

اما ما با عرض پوزش بايد به اطلاع شما برسانيم كه باید 45 روز به زندان بروي !!

راستش من خودم را براي بيش از اينها و برخورد بسيار شديدتر  آماده كرده بودم گفتم:من بايد سريعن با وكيلم  تماس بگيرم و شما نمي توانيد اينگونه مرا محكوم به زندان كنيد!!

گفتند البته اين حق شماست و مي تواني اعتراض كني.اما شما بايد همين امروز به زندان معرفي بشي و در آنجا مي تواني بقيه اقدامات را بعمل بياري.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 12:36  توسط امیر کیهان  | 

سوال‌هاي زير را از بچه‌هاي 5 تا 10 ساله پرسيده‌اند. اما انگارجواب‌هاي آنها خيلي بچگانه نيست!

  بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟

«۸۴سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

«مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله

در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله

مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟ (قابل توجه امید )

«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله

«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» کني، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟

«هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله

«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوري است؟

«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد.» لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تيپي در عشق

«اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله

«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گري، 7 ساله
«زيبايي يک چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.» کريستينه، 9 ساله

 

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟

«مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.» ديو، 8 ساله

عقايد محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله

«عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.» بابي، 8ساله

«خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله

ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد

«يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد.» آوا، 8 ساله

راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد

«به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد.» دل، 6 ساله

«يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست. » آلونزو، 9 ساله

«يکي از راه‌هايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ کرده.» بارت، 9ساله

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.» براد، 8 ساله

«اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست مي‌کنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» کريستينه، 9 ساله

وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فکر مي‌کنند؟

«به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش مي‌شد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله

چطور مي‌شود عاشق ماند؟ «اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.» رندي، 8ساله

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:26  توسط امیر کیهان  | 

 

راستش گاهی اوقات پیش میاد که مثلن دنبال وسیله ای ابزاری!برگ سندی چیزی مدتها گشته ام و پیدا نکرده ام!یا هنگام رفتن به مسافرت سعی کرده ام که تمام وسایل  مورد نیاز را همرا ببرم.اما درست در لحظه ای خاص به وسیله ای نیاز پیدا کرده ام که همراه نیاورده ام و حتی ۱٪ هم احتما این را نمیدادم که ممکن است نیازی به آن پیدا شود!

بنظرم قوانین مرفی این موضوعات را به خوبی تببین می کند.

با هم بخوانیم:نه!بهتره  زحمت بکشید و برید از سایت زیر آن را بخونید.الیته اگر مایل بودید

www.iran-goftogoo.com/forums/index.php?showtopic=14482 - 138k

 

"اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه حتمن احمقی پیدا میشه و همون يه راه رو پيدا مي کنه"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 8:23  توسط امیر کیهان  | 

غرور پلنگ-6

 شروع به صحبت كرد!به طوري با سرعت حرف مي زد كه من گاهي نمي توانستم رد كلماتش را بگيرم.

مانند اين بود كه مدتها اين همه حرف را يكجا تلمبار كرده و حالا روزنه اي پيدا شده تا بسرعت به بيرون پرتاب شوند.

مانند اين بود كه هيچ مخاطبي ندارد و فقط براي خودش و دل خودش جملات را بيان مي كند.

و  اگر درست يادم باشد بنظرم با اين جمله شروع كرد:

من از دوران جواني هميشه ب آن منظفه براي شكار مي رفتم.

ماهي يكي دوبار

گاهي براي شكار بز كوهي و گاهي براي شكار كبك و كبوتر

بسته به فصل شكار.

ديگر تمام اين منطقه را مثل كف دستم ميشناسم.مي دانم پشت هر بوته و تخته سنگ چي هست.مسير تمام جانوران.محلهاي خوردن آب.مي دانم زمستان بيشتر در كدام منطقه و تابستان در كدام منطقه هستند.اصلن آن منطقه جزيي از وجودم و زندگيم شده بود.

حيوانات درنده منطقه را هم ميشناختم بسياري از آنها را بارها و بارها ديده بودم و جتي براي بعضي از آنها اسم گذاشته بودم.هيچ كاري به كار همديگر نداشتيم.من هم مثل آنها شكار چي بودم.

مي داني كه هيچ شكارچي با شكارچي ديگر دشمن نيست.ممكنه بدش بياد ولي دشمني هر گز!!

روزي كه از آن منظقه مي گذشتم  دو پلنگ نر و ماده ديدم!

از فاصله اي دور مرافبشان بودم با هم بازي مي كردند و بسيار شاد و سر حال بنظر مي رسيدند.

سعي كردم از ديدشان پنهان بمانم. دفعات بعد هم آنها را ديدم گاهي از فاصله نزديكتر.آنها هم مرا مي ديدند اما سعي مي كرديم كه در مسير هم قرار نگيريم.من نيز سعي مي كردم كه هيچ وقت خيلي به آنها نزديك نشم و يا بالا تر از آنها فرار نگيرم. پلنگها خوششان نمياد كسي بالاتر از آنها باشد.سعي مي كردم كه چشم در چشم آنها نشوم.

پلنگ بسيار كم رو ست و شرم و حياي عجيبي دارد اين حيوان.شرم آن از بسياري از ما انسانها خيلي بيشتر است.

به هر حال اگر با هم دوست نبوديم لا اقل دشمن هم نبوديم.من و پلنگها احترام همديگر را حفظ مي كرديم.!

يك روز طبق معمول براي شكار به همان منظقه رفتم.آن زمان  گله هاي كل و بز وحشي بسيار زياد بودند و در يك روز مي شد بيش ار 30-40 تا از آنها را ديد.شكار آنها نياز به تلاش زيادي نداشت.من مي دانستم كه  پلنگهاي منطقه نيز شكار گر همين بزان وحشي هستند و من در شكارشان سهيم هستم.نوعي شراكت و همزات پنداري با آنها داشتم.اصلن اگر مدتي آنها را نمي ديدم دلم برايشان تنگ ميشد. در فاصله اي نسبتن ايمن مينشستم و با آرامش كامل به آنها نگاه مي كردم آنها نيز به من نگاه مي كردند و ظاهرن هم هيچگونه احساس نگراني نداشتند و ديگر وجود مرا پذيرفته بودند و به من عادت كرده بودند.

روزي طبق معمول براي شكار به منظقه رفتم.هنوز به منطقه پلنگها نرسيده بودم.آغتاب تاز ه داشت طلوع مي كرد و من با خيال راحت از حاشيه يك  صخره بالا مي رفتم!

در يك لحظه ضربه اي سنگين به سر و صورتم خورد.اول  فكر كردم شايد سرم به لبه  صخره خورده است.اما ضربه دوم كاري بود و خون تمام صورتم را پوشانده بود برا لحظه اي توانستم از گوشه چشم چپم صورت پلنگ را ببينم  كه در چند سانتيمتري صورتم قرار داشت.تا اين لحظه دو ضربه چنگاهاي سهمگين پلنگ بر سر و صورتم وارد شده بود ضربه سومي در كار نبود قصد داشت سرم را كامل در دهان بگيره.تمام تلاشم را كردم تا تفنگ را از ضامن خارج كنم و تيري شليك كردم.صداي تير باعث شد كه پلنگ از من جدا بشه تير دوم نيز بي هدف شليك كردم و پلنگ در ميان  صخره ها ناپديد شد.

ضربه اول چنگال پلنگ به فرق سرم خورده بود.بعد جاي زخم  را نشانم داد.ضربه اول چندان كاري نبود.اما ضربه دوم كا ملن مرا از پاي در آورده بود.همانطور كه مي بيني ....وضعيت صورتم و چشمم...

راهنما نفس بلندي كشيد.سيكاري روشن  کردم و دادم دستش.

نگاهي به چهره ام انداخت و لبخندي زد.مثل اينكه از چيزي خجالت مي كشيد!!

دوباره شروع به صحبت كرد.

خون از چشم و صورتم فوران مي كرد.مي دانستم  به زودي در اثر خونريزي از حال خواهم رفت. سعي كردم به سرعت دستمام را به نيمه چهره ام بچسبانم و محكم بگيرم و با دست ديگر خون روي چشم ديگرم كه سالم بود را پاك كردم.

با تمام توانم سعي كردم كه خودم را به آبادي برسانم.به هر حال با چه ذلتي توانستم به جايي برسم.

مرا به بيمارستان شهر رساندند و پزشكان ناچار به تخليه چشمم شدند. چشمي كه از وسط پاره شده بود و از جدقه بيرون آمده بود.

از اين ماجرا چند سال گذشت.من همه اش به اين موضوع فكر مي كردم كه چرا مورد حمله پلنگ قرار گرفتم من كه كاري به كار او نداشتم؟

اصلن تا حدودي با آنها انس گرفته بودم.گاهي هم فكر مي كردم شايد مرا به جاي شكار اشتباهي گرفته و فكر كرده كه من شكار هستم در آن تاريك و روشن صبح.!!

 واقعيت اين است كه من  كينه پلنگ را به دل گرفتم و مي خواستم كه هر طور شده از آن پلنگ انتفام بگيرم.اما ديگر برام امكان نداشت.با اين وضعيت چشم.

تا اينكه روزي به من گفتند كه شخصي به نام كيهان خواسته كه شما راهنماي شكارش باشي و هزينه هم پرداخت مي كند.

البته من چندان براي دريافت مزد نبود ولي به ذهنم رسيد كه بهترين فرصت همين زمان است و مي توانم انتقام خودم را از پلنگ بگيرم

به همين خاطر آن روز قبول كردم.

اما وقتي كه شما را ديدم پشيمان شدم.شما بسيار جوان بودي و به نظرم نا كار آزموده.مخصوصن وقتي كه گفتي كي خواهي با تفنگ ساچمه زني و چند تا تير چارپاره به شكار بريم كاملن از نقشه اي كه كشيده بودم پشيمان شدم.

ولي مقدار بيشتري كه با شما آشنا شدم  فكر كردم كه از عهده كار بر ميايي.بر نامه و مسير را طوري تنظيم كردم كه ناچار به رودر رو با پلنگ شويم و سعي كردم كه اين فرصت را از دست ندهم و انتقام خودم را با دست تو از پلنگ بگيرم.

بقيه داستان را هم كه خودت مي داني!

گفتم بله  ميدانم ! و تقريبن هم بعد از اينكه پلنگ را شكار كرديم  فهميدم كه شكار  و به كمينگاه رسيدن براي پلنگ نقشه تو بوده ولي واقغيت اين است كه نمي دانستم چرا و به چه منظوري اين كار را كردي و

همه اش در ذهن خودم دنبال اين موضوع مي گشتم كه چرا؟

آيا مي خواست مرا امتحان كند؟

مي خواست مرا تنبه كند و به من ثابت كند كه بچه ننه و دردانه بودن!

مي خواست.......!!

راستش من به حواب قاطعي نمي رسيدم براي اين عمل تو!

تا آن زمان هم من پلنگ را در تلويزيون و جد اكثر در باغ وحش ديده بودم!!بنا بر اين هيچ آمادگي و يا حتي هيچ علاقه اي به شكار پلنگ نداشتم.

اما اگر تو از من مي خواستي  حاظر بودم انتقامت را از پلنگ بگيرم.ولي نه با يك تفنگ ساچمه زني كاليبر 12 و با صداي بلند زدم زير خنده!

سعي كردم جو را عوض كنم.ته دلم مقداري از دستش ناراحت بودم اما به روي خودم نياوردم.چايي را نم نمك بر روي زبان مزه كردم. از قوطی او سگاری  پيچيدم  و آتش زدم!

سعي كردم كه به هيچ چيز فكر نكنم. و برا لحظه اي تمام آن وقايع از جلوي چشمم گذشت.

حماقتهاي يك جوان و كينه يك  فرد ميانسال چه فاجعه اي مي تواند به بار بياورد.!!؟

اما هيجان شكار و حضور در طبيعت جزيي از وجود من است!

اصلن مهمترين انگيزه من براي ادامه زندگي شاید همين حضور در طبيعت است.

نگاهي به چهره راهنما انداحتم بسيار آرامتر شده بود.مانند اينكه بار گراني را بعد از طي يك  مسافت طولاني زمين گذاشته بود.

پسرش نيزعاشقانه  و با اشتياق صورت شيار شده پدرش را مي نگريست.و بنظرم در دل تجسینش می کرد.

لحطه خوبي بود!!

تا بعد........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:52  توسط امیر کیهان  |