تهديد و فرصت—2
جونم واستون بگه 2 ساعت به من فرصت داده شد كه وسايل مورد نيازم را بر دارم و يك ماشين با دو سر نشين يك خانم بلوند و يك آقا نيز پايين منتظر ماندند تا من آماده رفتن بشم.
من هم در اين فاصله با دكتر ك-ع وكيل خانوادگي تماس گرفتم و گفتم كه وضعيتم اينجوريه و به دادم برس ضمنن سعي كن كه پدر متوجه فضيه نشه و كلي خواهش و تمنا كه اگر متوجه بشه باز هم طبق معمول كلي ناراحت و من هم كه در طول اين حيات منحوسم هميشه مايه درد سر و نگرانيش بودم ديگر نمي خواستم كه بيش از اين نگرانش كنم.
دكتر هم قول داد كه اين موضوع بين خودمان بماند هر چند كه من به دهن لقيش ايمان كامل داشتم .
دكتر نيز توصيه كرد كه همراهشان بروم و ايشان ظرف امروز و فردا كارهاي قانوني را انجام خواهد داد و نمي گذارد من زياد توي هلفدوني بمانم.
من نيز چمدانم رابستم و يا علي مدد سوار ماشين شدم.
بعد از حدود كمتر از يك ساعت به مكان معود رسيديم.راستش من در ذهن خودم يك زندان با ديوارهاي بلند و قطور با سيم خار دار و با پليس مسلح مجسم كرده بودم و فكر مي كردم هنوز به محل زندان نرسيديم.اما وفتي كه مرا به دفتر كه بيشباهت به رسپشن هتل نبود معرفي كردن و رسيد تحويل گرفتند و به من دست دادند و خدا خافظي كردند كم مانده بود يك جفت شاخ همانند شاخ كرگدن از پيشانيم در بياد.
محوطه اي وسيع با چمن و درخت يك ساختمان مركزي چند طبقه و چندين ساختمان كوچكتر در اطراف بدون هيچ بگير و ببند.
به هر حال محل زندانم را نشانم دادند.اتاقي كوچك در طبقه دوم ساختمان مركزي با تختي و حمام و توالت و يخچال كوچولو و يه تلويزيون 12 اينچ و مقداري كتاب و مجله.
ساعت ورزش و صبحانه و نهار و شام و حضور و غياب و نيز به ديوار آويزان بود.
بعد از حدود 1 ساعت يك نفر آمد و گقت كه آيا مايل هستي اطراف را ببيني و با محيط اينحا آشنا بشي!؟
گفتم خواهش مي كنم خوشحال خواهم شد.
ايشان شروع كرد به صحبت كردن كه اينجا رعايت قانون و مقررات اصل اساسي ست و بايد فانون اينجا را مو به مو رعايت كني آن وقت كسي به شما كاري نخواهد داشت. و شمه اي از قوانين را برام گفت.
ضمنن گفت در اينجا ما كارگاهاي مختلف داريم و چنانچه مايل باشي مي تواني در هر كدام از آنها شركت كني.
گفتم چه كارگاهايي هست؟
گفت الكترونيك-كامپيوتر –كوزه گري –نقاشي-خياطي نجاري –بنايي و......
من نيز گفتم من خودم بنا هستم خوشم مياد نجاري ياد بگيرم!
با هم به طرف كارگاه نجاري رفتيم بسيار تميز و مرتب حدود 20 نفر زير نظر يك استاد كار در حال نجاري بودند.
به همراهم گفتم آيا خانمها هم در اينحا زنداني هستند؟
گفت بلي بيشتر زندانيان اينجا را خانمها تشكيل مي دهند اما خوابگاهايشان جداست ولي در كارگاها با هم كار مي كنند.
گفتم :اجازه هست سري به كارگاهاي ديگر هم بزنيم.
گقت با كمال ميل.
كار گاه بعدي خياطي بود.
وقتي كه وارد شدم به خدا بده بركت.90% خانم بودند آن هم اعلب زير 30 سال.با وجودي كه لباس كار تنشان بود اما زيبايي كاملن مشهود
همچنانكه شاعر مي فرمايد:
پري رو تاب مستوري ندارد
در ار بندي سر از روزن بر آرد
به همراهم گفتم همينجا خوب است .من در كارگاه خياطي مشغول خواهم شد.در پايان يه دست كت و دامن هم براي شما خواهم دوخت و چشمكي نثارش كردم.ايشان نيز مرا به رييس كارگاه يا سر استاد كه خانمي حدود 50 ساله مي نمود اما سر حال و قبراق معرفي كرد و گفت ايشان 45 روز مهمان ما هستند سعي كنيد در اين مدت خياط ماهري بشه و خدا خافظي كرد.
ايشان ساعت شروع و خاتمه كار در كار گاه را گفت و باز هم نظم و انظباط و ...گوش زد كرد كه من هوش و هواسم جاي ديگري بود و اصلن نفهميدم كه چي گفت.
به هر حال گفت ببين كداميك از اين آقايان يا خانمها مايل است كه شما به عنوان تاز ه كار بپذيرد.
من هم تشكر كردم و چرخي در كار گاه زدم .در گوشه دنجي دختر خانمي مشغول خياطي بود مث پنجه آفتاب و ماه شب چارده.
گفتم اي دل غافل يار در زندان و ما گرد جهان مي گرديم.
رفتم نزديك و خودم را معرفي كردم و سلام و عليك و... اينكه من در طول عمرم چرخ خياطي را از 3 متري هم نديدم و اين اولين بار است كه از نزديك چرخ خياطي مي بينم و اگر امكان داره مرا به غلامي بپذيريد.
نگاهي به سر تا پاي من انداخت.در دل گفتم كافيه چند كلام با هم حرف بزنيم ديگر كار تمام خواهد بود و خدا كنه همون اول نگه نه كه كار خراب خواهد شد.
بسيار خو.ش صحبت و شيرين زبان و فتان و آفت جان و از بين برنده دين وايمان.
خوش آمد گفت و اينكه به چه جر مي به زندان افتاده ام.
من نيز در يك آن مانند برق از ذهنم گذشت كه اگر بگم يه استاد زپرتي چلقوز را زدم كه لطفي نداره و باعث حيثیت و اعتبار نميشه كه.
بنا بر گفتم راستش مرا بخاطر سرقت مسلحانه از بانك دستگير كردن.!!!!!!!!!
و منتظر عكس العمل اين پريوش ماه پيكر شدم .
در يك لحظه از حا بلند شد و تا آمدم به خودم بجنبم 2-3 تا ماچ آبدار از لب و لوچه ام گرفت و من مانده بودم هاج و واج كه در اين جمله چه سحر و جادويي نهفته بود.
صندلي در كنارش بود مرا در نزديكترين حاي ممكن به خودش نشاند و گفت کارت نباشه بعد از يك ماه استاد كامل خواهي بود در دوخت و دوز.
و بعد از 1 ساعت هردو به دنبال جايي خلوت تا نردي ببازيم از عشق.خدا بده بركت
اولين كاري كه كردم به دكتر زنگ زدم و گفتم كه مشكلم حل شده و ديگر زخمت نكشه اين همه راه دور و موضوع فيصله پيدا كرده.ايشان باور نمي كرد با اين وجود گفتم بابا جان من تبرعه شدم خلاص و تلفن را قطع كردم.
به هر حال روزهاي خوشي را در زندان شروع كردم .
كه شاعر عليه رحمه چه خوب فرموده است:
هر كجا تو با مني من خوشدلم
گر بود در قعر چاهي منزلم.
راستش روزها بنظرم مثل برق و باد مي گذشت و بسياربهتر و صد چندان از آن كلاسهاي خسته كننده و ملال آور جضور در زندان لذت بخش بود.
در تعطيلات پايان هفته هم اعلام كردند كه هر كس مي تواند برود سر به خانه و خانواده بزند و بعد از تعطيلات بر گردد.راستش نه من و نه ملينا هيچ كدام نمي خواستيم جايي بريم.بنا بر اين رفتيم و به خانم ريسس گفتيم كه ما جايي نداريم كه بريم و همينجا مي مانيم.ايشان هم گفت اين خلاف مفررات است و شما مي توانيد تعطيلات به كمپينگ بريد.
فردا صبح اتوبوسي آمد با كلي اجاق و چادر و باربي كيو و...ما و چندين زوج ديگر نيز همسفر شديم ....
به هر حال 45 روز لذت بخش را ما سپري كرديم .البته تنها چيزي كه از آن بدم ميامد اين بود كه در هفته 2-3 روز بايد به اتاق روانشناس و روانپزشك مي رفتم و سوالات و تستهاي مختلف را پر مي كردم .و خسته كننده ترين كار همين بود در آن مدت.ظاهرن تمام كساني كه آنجا بودند مدت حبسشان بين 15 روز تا 6 ما بود و ملينا خانم نيز با يكي دور روز اختلاق بعد از من آزاد شد و دعوتي به منزل.
باورتان نمي شود!!پدرش يه قاضي عاليرتبه بود و جز طبقه مرفه و چه زندگي شاهانه اي.
به هر حال من معتقدم هر تهديدي را مي شود به فرصت تبديل كرد البته بشرطي كه مقداري تامل و تفكر وجود داشته باشد.
من و ملينا تا سالهاي سال دوستان خوبي بوديم براي هم و هنوز نيز گاهي ايملي از ايشان به دستم ميرسه و اين خاطره نيز با رسيدن يك ايميل از ايشان دوباره دردر ذهنم ياد آوري شد.
به هر حال روزهاي خوشي بود زندان نيز
--------
پ.ن:اگر فرصت داشتم ویراش و غلط گیری می کنم .اگر نه به بزرگی خود ببخشید