تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

غرور پلنگ-5

راهنما چنان حرف مي ز د كه انگار عزيز ترينش را بعد از سالها ديده است.پسرش را صدا زد و به من معرفي كرد.بيا بيا پسر بيا بشين اينجا  .بيا تا تعريف كنم برات از آقاي كيهان. و من مانده بودم كه چه عكس العملي بايد نشان بدهم.

اين همه تعريف و تمجيد و اغراق گويي  ؟!!راستش جسابي شرمنده شده بودم و خودم را لايق نمي دانستم شخصي كه هم سن و سال پدر م است اين همه تعريف كند.

پسرش نيز  احوال پرسي مفصلي با من كرد و اينكه چگونه پدرش هميشه تعريف من را مي كنه و...

به يكباره راهنما ساكت شد و چند لحظه اي مانند اينكگه به فكري عميق فرو رفته باشد.حيف از پشت آن عينك دودي بزرگ نمي توانستم حالت چهره اش را ببينم.

پرسيد: آقاي كيهان؟شما چرا هيچوقت از من نپرسيدي كه چرا اين عينك را هميشه به چشم مي زنم!؟

سوال غير منتظره اي بود و اصلن انتظار چنين سوالي را نداشتم.

گفتم:خوب.. من عادت ندارم از مسايل شخصي كسي سوال كنم.مطمين بودم اگر لازم باشد خودت به من مي گفتي.بنا بر اين در آن زمان كه ما آشنايي بسيار كمي با هم داشتيم بسيار دور از ادب مي دانستم .

گفت :شما در آن زمان كه بسيار جوان بودي رفتاري مانند مردان مسن داشتي!

من نيز به شوخي گفتم: همه مردان خانواده ما در جواني مانند مردان مسن رفتار مي كنند ولي وقتي كه پير شوند اداي جوانها را در مي ارن. اين شوخي من باعث شد كه لبخندي   تمام پهناي چهره اش را بپوشاند.

در يك لحظه عينك را از چهره بر داشت.!!

خداي من 3 شكاف عميف از بالاي ابرو  تا بالاي گونه راستش كشيده شده بود و به جاي چشم حفره اي خالي !!حالم دگر گون شد.گفتم نيازي نبود اين كار را بكني.

راستش منهاي  جاي زخمهاي عميق موازي  و آن حفره تو خالي چهر ه اي بسيار دلنشين داشت و مي توان ايشان را جز  مردان خوش قيافه به حساب آورد.اما اين زخمها و آن حفره خالي حاي چشم بيش از نمي از زيبايي چهر ه اش را از بين برده بود.

سرم را پايين انداختم و به عادت هميشگي سيگاري روشن كردم.به خودم جرات نمیدادم دوباره به چهره اش نگاه كنم.مي ترسيدم نار احت شود و خودم نيز بيش از هر كس ديگري ناراحت بودم.

بعد از مكثي كوتا گفت آقاي كيهان؟

گفتم بله!بفرماييدۀ

گفت من مي خوام اعترافي بكنم و از شما عذر خواهي بكنم.

سالهاست كه منتظر اين روز بودم كه شما را دوباره ببينم.راستش از اينكه شما را نبينم و بميرم هميشه نگران بودم.

الان خيالم را حت شد.فوطي سيكارش را در آورد و سعي كرد سيگاري بپيچد.دستش  مي لرزيد!

مي دانستم كه لرزش دستش از پيري نيست.

 قوطي سیگار را از دستش گرفتم و سيگاري پيچيدم و به دستش دادم!

گفتم نيازي به هيچ اعترافي نيست .من خودم همه چي را حدس زده بودم همان زمان.

گفت خير من تا نگويم دلم آرام نمي گيره.آن وقت اگر شما مرا بخشيدي بزرگترين هديه دنيا را به من داده اي.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:57  توسط امیر کیهان  | 

غرور پلنگ

در فاصله كمتر از 50 متر درست رو بروي ما .به سرعت سرم را عقب كشيدم.اين فصل فصل جفت گيري حيوات وحشي ست و پلنگ نيز همچنين.

صداي نعره هاي پي در پي براي جلب ماده پلنگ بود.پلنگ نر بالغي بود .بنظر بيش از 150 كيلو با سري بزرگ و زمينه پوست روشن و خالهاي سياه .به خودم نهيب زدم لا اقل نظاهر به شجاعت كن كسي متوجه نخواهد شد.صداي نعره هاي پلنگ كمتر شد و با فاصله .بنظرم وجود ما را در حريمش خس كرده بود.تنها چيزي كه باعث ميشد ما در ديدش نباشيم همان قطعه سنك بود.

جايي كه نشته بودم تقريبن هيچگونه تكيه گاهي نداشت.با كوچكترين حركت نا متعادل به قعر دره پرتاب ميشدم.وضعيت راهنما بهتر از من بود.لا اقل به ديواره تكيه داده بود و كمي بالاتر از من.اگر ايشان نيز كوچكترين حركت حساب نشده مي كرد من سقوط مي كردم و او نيز اين را مي دانسن.

نگاهي به چهره راهنما انداختم .نمي شد از زير آن عينك دودي بزرك جالت چهره اش را فهميد.

از گوشه چشم نگاهي ديگر به پلنگ انداختم.بنظر بسيار عصبي مي امد و آماده هجوم.به اطراف نگاه مي كرد و دمش همانند افعي آماده جهش تكان مي داد.

هيچكونه راه برگشت نداشتيم با كوچكترين حركت در معرض ديد اين حانور با شكوه و خطرناك فرار مي گرفتيم و با يك حركت او هردو يا بهتر بگم هر سه از آن ارتفاع به پايين پرتاب ميشديم.

هيچگونه شانسي نداشتيم.بنظرم يا هر سه (من و راهنما و پلنگ)بايد مي مرديم و يا بايد ريسك شكار پلنگ را مي پذيرفتم.راه ديگري بنظرم نمي رسيد.تفنگهاي ساچمه زني براي شكار پرندگان طراحي شده اند اما اگر با ساچه هاي چار پاره پر شوند فدرت تخريب زيادي دارند اما در اين ارتفاع و در اين فاصله و اين وضعيت....شانس ما شايد كمتر از 30% بود.

در آن لحظات گويي تمام عالم از حركت ايستاده بود.جرات پلك زدن نداشتم و حتي مي ترسيدم به شكل عادي نفس بكشم.شايد صداي نفسهايم را بشود؟

تصميم خودم را گرفتم.سعي كردم كمي خودم را بيشتر در موقعيت تعادل قرار دهم.راهنما نيز اين را درك كرده بود.در اين وضعيت اگر مي خواستم شليك كنم ممكن بود قشار قنداق تفنگ به پايين پرتابم كند.بنا بر اين سعي كردم بهترين موقعيت ممكن را پيدا كنم.پاي چپم را تكيه گاه كردم و شانه راستم نيز تكيه به قطعه سنگ جلويي!

موقعيت پلنگ را بر رسي كردم.به دور خودش مي چرخيد هر چند لحظه.ظاهرن او نيز موقعيت خطرناك خود را درك كرده بود و جاي مانور چنداني نداشت تنها راهي كه مي توانست بگذر  مسيري بود كه ما در آن قرار داشتيم و او هنوز نمي دانست چي در پشت آن فظعه سنگ در انتظارش است .آيا پنگ نر رقيب است كه مي خواهد ماده اش را تصاحب شود يا جانوري ديگر.

نفس عميقي كشيدم لوله تفنگ را از كوشه تخته سنگ به آرامترين شكل ممكن به طرف پلنگ نشانه گرفتم.

كاملن صبر كردم تا سر و سينه اش درست رو بروي ما فرار گيرد.اين بهترين حالت بود و همچنين خطرناكترين حالت.زيرا درست روبروي هم قرار مي گرفتيم و امكان ديده شدن و هجوم پلنگ بيشتر ميشد و از طرفي هم چنانچه سر و سينه پلنگ به سمت ما بود امكان اصابت ساچمه بيشتر به نقاط حساس بدنش بيشتر ميشد.

نشانه رفتم.در آن لحظه هيچ احساسي نداشتم نه ترس و نه دلهره و نه اضطراب.بنظرم تبديل به يك ابزار مكانيكي شده بودم.اصلن موقعيت زمان و مكان را حس نمي كردم.در يك لحظه سرو گردن و سينه پلنگ در يك راستا فرار گرفتند و اين درست لحظه ي ايدال من بود.هيچ شانسي براي فشنگ گذاري مجدد و شليك دوم وجود نداشت بنا بر اين لرزش دست و يا حتي كوچكترين خطا از نظر من معنيش مرگ بود و عجيب خطر را در آن لحظات حس نمي كردم.تا قبل از آن چرا !جتي ترسيده بودم اما موقعي كه تصمصم گرفتم ديگر مرگ نيز مفهوم خودش را از دست داده بود.

به دقت نشانه گرفتم درست پيشانيش.در يك لخظه صداي تفنگ در دره ها پيچيد و تبديل به صدها صداي پژواك دار شد.

لوله تفنگ را پايين آوردم.پلنگ همچنان مغرور و با ابهت سر جاي خود ايستاده بود و به دنبال محل صدا.به علت انعكاس صدا  نمي توانست محل شليك را تشخيص دهد.و من از گوئشه تخته سنگ چشم از او بر نمي داشتم ثانيه هايي به درازناي سالي.

پلنگ لحظه اي بر روي 2 پاي عقب نشست در اين لحظه چقدر بنظرم مظلوم و قابل ترحم آمد.

نمي توانستم تشخثص دهم ساچمه دقيقن به كجايش اصابت كرده.در يك چشم به هم زدن مانند فنر خودش را جمع كرد و با 3-2 جهش بلند خود را به ما رساند و در آخرين جهش با سر خود را به تخته سنگ پناه ما كوبيد.صداي خرد شدن جمجمه اش را شنيدم زيرا فاصله اش در آن لظه كمتر از نيم متر با من بود.سپس هماند پر كاهي در آسمان معلق شد و به پايين صخره ها پرتاب شد.و رد سقوطش را با چشم دنبال كردم.و تنها در اين لحظه بود كه حس كردم دوباره دارم تنفس مي كنم. و خون به شكل عادي در بدنم جريان پيدا كرد..به حالت عادي برگشتم و به ياد آوردم كه تنها نيستم و راهنما را نيز به همراه دارم.نگاهي به چهر هاش انداختم براي اولين بار در چهر هاش لبخند و شادي كودكانه اي ديدم كه تا آن لحظه نديده بودم.دستش را دور گردنم  حلقه كرد و پيشانيم را بوسيد و گفت متشكرم.و من ندانستم كه تشكرش براي چي بود.؟!!

با زحمت فراوان به پايين رسيديم.من بسيار مغموم و ناراحت بودم براي چي نمي دانم.

راهنما به سرعت دست بكار شد و پوست پلنگ را از لاشه اش جدا كرد و گفت اين تقديم به شما و ناز شست  شماست.

گفتم مال خودت باشه من نمي خوام اما يك دانه از ناخنهايش را براي من در بيار.ناخن بي اغراق در حايي كه به پوست وصل ميشد  ۳ سانتيمتر بود وبلندي آن منهاي قوس 5 سانت و نيم بود.كه انتهاي آن را بعدها دادم در فاب نقره نصب كردند و زنجيري نقره نيز به آن وصل كردم و در مواردي از آن به عنوان گردن بند استفاده مي كردم.

 

سالها از اين ماجرا گذشت.

روزي در يك سفر كاري گذرم به شهرستاني افتاد.در خيابان به عادت معود در ايام بيكاري قدم مي زدم و سيگار دود مي كردم و ويترين مغازه ها را نگاه مي كردم.

لحظه اي پشت ويترين مغازه اي درنگ كردم.فروشگاه لوازم شكار بود. و من نيز مانند كودكاني كه چشمشان به ويترين پر و پيمان يك مغازه اسباب بازي فروشي مي افتد پايشان سست مي شود و از رفتن باز مي مانند نتوانستم از آن بگذرم.

نگاهي دقيق به ويترين انداختم.دوربين قديمي شكاري انگليسي .باروت دان قديمي و چندين نوع ابزار شكار انتيك كه بر روي همه آنها نوشته شده بود فروشي نيست نشان از قدمت اين مغازه داشت.

شخصي هم سن و سال خودم به من خوشامد گفت و من نيز چند سوال را جع به قيمت اجناس.نگاهم به ديوار مقابل افتاد پوست پلنگي به ديوار زده شده بود و بي اغراق بيش از نيمي از ديوار را پوشانده بود ديواري كه مساحت كمي هم نداشت.

در همان حال شخصي را ديدم كه پشت ميزي نشسته  بود و در حال تعمير وسيله اي يا تميز كاري آن.در جا خشكم شد.بله همان مرد با همان عينك دودي.بسيار پير تر شده بود اما بنظرم قبراق و سر حال ميامد.

سلامش كردم با حركت سر و صدايي بسيار آرام و از روي بي حوصلگي جواب داد.

گفتم پدر جان اين پلنگ را شما شكار كردي؟

لجظه اي سر بر داشت و با صدايي محكم و استوار گفت:

اين پلنگ را پلنگي مثل خودش شكار كرده و دوباره مشغول كار خود شد.

خواستم شيطنتي كرده باشم.دست در جيب كردم و ناخن پلنگ را بيرون آوردم و گفتم پس من نيز اين را تقديم شما مي كنم تا در پايين آن پوست آويزان كني. و جوان نيز همچنان با تعجب شاهد اين گفتگوي نا متعارف ما بود.

پيرمرد دوبار ه سر بر داشت به دقت به دست من كه ناخن  پلنگ را از در دست گرفته بودم نگاه كرد و با فرياد مانندي گفت آقاي كيهان؟؟!!!و با سرعت به طرفم آمد و  به هم دست داديم و سخت مرا در آغوش گرفت.پير مرد هنوز نيز بعد از سالها توانمند مي نمود.

و مرتب مي گفت آقاي كيهان دنيا چقدر كوچك است و چقدر دلم مي خواست دوبار ه ببينمت.

بگذريم بعد از ماچ و بوسه و قربان صدقه زياد دعوتم كرد نشستم كنار ش و بسرعت سفارش نوشيدني داد.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:0  توسط امیر کیهان  | 

شكار...

ساعت حدود 21 به رختخواب رفتيم.بر روي يك سكو در هواي آزاد.خنكاي رختخواب خلسه عجيبي ايحاد كرده بود.چيزي سكر آور.هم مايل بودي بخوابي و هم دلت مي خواست تا ابد در همان حالت باقي بماني طاق باز و رو به آسمان.ستاره هاي ريز و درشت در آسمان چشمك مي زدند.مانند اينكه كودكي از سر شيطنت مشتي اكليل بر سطحي محد ب پاشيده باشد.نا منظم و پراكنده در هر جا..چقدر اين لحظات را دوست دارم.نگاه به آسمان و عوطه ور شدن در افكار دور و دراز.و چه دور از دسترس بنظر مي رسند اين نقطه هاي نوراني و گاهي چه نزديك.كافي ست دستت را دراز كني و يكي بچيني و اگر عاشق باشي آن را در گوشه موهاي عشقت بكاري.اما نگهداري آن بنظرم بسيار سخت تر از بدست آوردنش است.اين نيز تجربه ايست هر چند با رويا و تخيل همراه.

متوجه نشدم كي و چه وقت در ورطه خواب ناپديد شدم.بنظرم خوابيدن چيزي همانند بدنيا آمدن از زهدان مادر است.در يك لحظه از دنيايي به دنيايي ديگر .فاصله اين دو دنيا را حس مي كني و حس نمي كني.نمي داني كي گذر كردي از اين مسير باريك.زمانش را مي شود حدس زد ولي نه دقيق.در يك لحظه وارد عالمي ميشودي كه بارها تجربه اش كردي ولي چيز زيادي از آن در خاطرت نيست.تولدهاي مكرر و اين حلقه گذر پايان ناپذير همچنان ادامه دارد.شكلهاي آسمان براي لحظه اي در نظرم جان  مي گيرند.خوشه پروين.شكار چي خرس بزرگ و خرس كوچك و....

صداي پارس سگي مرا از عالم روياهايم بيرون آورد.هنوز هوا كاملن تاريك تاريك بود.نگاهي به ساعت جيبي ام انداختم هنوز 3:30 دقيقه بامداد.

راهنما در كنارم ايستاده بود و آماده و جاظر.با همان عينك دودي.بدون عينك دودي هم چيز زيادي نميشد ديد آن وقت اين آدم عجيب....

وسايل من هم آماده بود.برنامه شكار يك روزه بود و فرار نبود شب را در كوه بمانيم .بنا بر اين به اندازه يك روز آذوقه وامكانات تدارك ديده بوديم.

صبح به خير.صبح به خيير!

خوب خوابيدي؟امروز بايد راه زيادي بريم!

گفتم يكي از بهترين خوابها....

به سرعت لباسهايم را پوشيدم و كوله پشتي را برداشتم.

راهنما در جلو و من به دنبالش.شكلاتي خوردم  و پشت بند آن چند جرعه آب تا بتوانم سيكاري روشن كنم.بدون خوردن صبحانه سيكار كشيدن هيچ لطقي ندارد.

راهنما بون اينكه به پشت سر نگاه كند گفت:آقاي سپهر ؟گفتم بهتره مرا به اسم كيهان صدا بزني !

گفت بسيار خوب جناب آقاي كيهان:

خنده اي بلند كردم وگفتم اين كه بسيار بدتر شد.بابا بگو كيهان و خلاص!!

كفت آقاي كيهان...كفتم بله بفرماييد:

گفت ميداني اكر شما سيكار نمي كشيديد 100 سال عمر مي كردي؟

گفتم خوب بنظرت خالا چقدر عمر مي كنم؟

گفت فكر مي كنم 70-80 سال.

گفتم خوب همين هم زياده و ارزشش را داره ...

براي كوتاه كردن مسير از اين گپ و گفتگوها زياد بينمان رد و بذل شد.

خواستم كمي هم سر بسرش بگذارم.اما واقعيت اين است شخصيت محكم و استوار اين فرد عجيب مانع از آن ميشد كه به خودم اجازه سر به سر گذاشتن بدهم.

هوا كم كم روشن ميشد و من تازه متوجه شدم كه در به چه سمت حركت مي كنيم.از شيب ملايم يك تپه بالا رفتيم.سپس سرازير شديم شيب بسيار تند و سخره اي .رودخانه اي را پشت سر گذاشتيم.مجبور بوديم براي گذر از رودخانه گفش و شلوارهايمان را در آوريم.راهنما گفت اگر اجازه بدي روي دوش از رودخانه ردت مي كنم.تشكر كردم و اينكه خودم مايلم اول صبح تني نيز به آب بدهم.

سرد سرد بود آب رودخانه  و در كنارش بوته هاي تمشك و درختان بيد و خرزهره...

از رودخانه گذر كرديم.راهي ساخته شده در شيب تند يك كوه سخره اي و گذر از آن سپس منظقه اي صاف و نسبتن هموار و مقصد كوه و دره روبرو ...كلاه از سر مي افتاد چنانكه مي خواستي راس آن را بر انداز كني.

به مقداري طناب نيز راهنما با خود آورده بود.به شوخي و جدي گفتم اين طناب ها براي چيه؟مگر فصد صخره نوردي داريم.

كفت آقاي كيهان در كوهستان همه چيز بدرد مي خوره حتي يك قلوه سنگ!!!!!!!!!!

حاشيه دره را در پيش گرفتيم.در هنوز مقداري زيادي صعود نكرد بوديم كه در پناه يك صخره ايستاد.مسير باد را بر رسي كرد.و گفت قبل از ظلوع آفتاب بايد صبحانه بخوريم و الا ديگر فرصت نخواهيم داشت.

سريعتر ار آنچه كه فكرش را بكني صبحانه و چايي را مهيا كرد. از ابتدا تا انتها شايد كمتر از 20 دقيقه.و تنها در اين لحظه بود كه قوطي توتون را از جيبش بيرون آورد و سيكاري پيچيد و روشن كرد . و من تا اين لحظه بيش از 5 دانه سيگار كشيده بودم.

راهنما نقشه مسير را با دست روي زمين كشيدچند خط كج و معوج.و من هيچي نفهميدم.گفتم مگر مسير در مقابلمان  نيست؟

گفت بلي!!

گفتم خوب با دست نشان بده كه ما بايد كجا بريم و از چه مسيري!

گفت ما اكر بخوايم با اين تفنگ چيزي شكار كنيم بايد در مسير شكار قرار بگيريم.و تنها مسير نيز آن نقطه است.

راستش براي لحظه اي فكر كردم دارد شوخي مي كند يا سر بسرم مي گذارد.

مسير كه نشان مي داد ديواره اي بود به ارتفاع بيش از 1500 متر و من با دوربين هرچه نگاه كردم هيچ مسيري براي رسيدن به آن نقطه اي كه كفته بود نمي توانستم پيدا كنم.

چيزي نگفتم.

به راهمان ادامه داديم.خود 500 متر مسير را به آساني در دهانه دره طي كرديم.و هرچه بالاتر مي رفتيم و از دهانه به سمت درون دره مسير صعب العبور تر و دشوار تر ميشد و همچنان خطرناكتر. و هر لحظه خطر سقوط.

اما از سرعت راهنما هيچ كاسته نمي شد.همانند يك بز وحشي از صخره ها و ديواره ها بالا مي رفت و من مانده بودم كه با اين عينك دودي و اين لباس و كفش چگونه مانند عنكبوت به دواره مي چسبد و بالا مي رود.

راستش داشتم حسابي كم مي آوردم.در نقطه اي مكث كردم..با صدايي نحوا مانند كفت به پايين نگاه نكن و من اين را مي دانستم.

گفت هنوز هيچ كس همپاي من تا اين نقطه كه آمده اي نيامده فكر نمي كردم تا اينجا بتوانيي بيايي.و به سرعت از ديواره همانند يك مارمولك بالا رفت.

چند متر ديگر به دنبالش رفتم.معلوم بود در تمام مدت زير چشمي مرا نيز مي پاييده .گفت 100 متر كه بالاتر بريم  مسير راحت تر ميشه .

به هر حال چار هاي نبود.يك لحظه فكر كردم اين مرد عجيب دارد حتمن مي خواهد مرا منصرف كند.و همينطور در ذهن خودم  مرور مي كردم مسير را و اينكه ...

سرعتم بسيار كند شده بود و فاطله را هنما با من بسيار زياد.زياد كه مي كويم يعني حدود 10-12 متر.براي لحظه اي به بالا نگاه كردم .راهنما به سكويي رسيده بود.دنبال جاي پايي مي گشتم كه طناب را آويزان كرد.

گفت بگير . اينقدر مغرور نباش.سر ظناب را گرفتم و مانند پر كاهي مر ا از ديواره بالا كشيد.

به پايين كه نگاه كردم رودخانه خروشان ته دره همانند حويباري بارم بود و درختان تنومند هر كدام بوته اي كوچك بنظر مي رسيدند.

راهنما نگاهي از سر رضايت به من انداخت و لبخندي زدو.سپس گفت تاكنون به جز خودم شما اولين نفري هستي كه به اين نقطه تونستي صعود كني.و با لبخند گفت يالا هنوز بايد برويم.اما از آن سكو به بعد ديگر بيشتر به شكل افقي حركت مي كرديم و ارتفاع را اندك اندك بالا مي رفتيم..

در به پايين كه نگاه مي كردي فقط ديواره اي را مي ديدي بدون هيچ مانعي قعر دره و بالا نيز همچنان ديواره اي بود كه  هنوز بيش از 300 متر ادامه داشت.گفتم بايد بالا تر برويم؟گفت خير ديكر بالاتر نميريم.گفتم آيا راهي هست كه بالا تر بريم گفت بلي همواره!!!!!!!

و هموار بودنش ديواري بود 90 درجه.!!!!!!!!

گفتم بسيار خوب معني هموار بودن را فهميدم.

كمي كه جلوتر رفتيم سكويي بد كه جايي براي نشستن 2 نفر داشت و بر آمدگي صخره اي ديد رو به حلو را مختل كرده بود و نمي شد ديواره مقابل را ديد.

راهنما گفت همينجا نفسي تازه كنيم.

 جرعه اي آب نوشيديم و سيكاري روشن كردم!

در يك لحظه صداي نعره هاي پي در پي مهيبي موي بر اندامم سيخ كرد.

به آرامي و از گوشه چشم و حاشه صخره نگاهي به پشت آن انداختم.

براي لحظه اي تمام انرژي بدنم تخليه شد و احساس كردم كه  خون در شريانهايم برعكس شده است.

ادامه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:0  توسط امیر کیهان  |