شكار...
ساعت حدود 21 به رختخواب رفتيم.بر روي يك سكو در هواي آزاد.خنكاي رختخواب خلسه عجيبي ايحاد كرده بود.چيزي سكر آور.هم مايل بودي بخوابي و هم دلت مي خواست تا ابد در همان حالت باقي بماني طاق باز و رو به آسمان.ستاره هاي ريز و درشت در آسمان چشمك مي زدند.مانند اينكه كودكي از سر شيطنت مشتي اكليل بر سطحي محد ب پاشيده باشد.نا منظم و پراكنده در هر جا..چقدر اين لحظات را دوست دارم.نگاه به آسمان و عوطه ور شدن در افكار دور و دراز.و چه دور از دسترس بنظر مي رسند اين نقطه هاي نوراني و گاهي چه نزديك.كافي ست دستت را دراز كني و يكي بچيني و اگر عاشق باشي آن را در گوشه موهاي عشقت بكاري.اما نگهداري آن بنظرم بسيار سخت تر از بدست آوردنش است.اين نيز تجربه ايست هر چند با رويا و تخيل همراه.
متوجه نشدم كي و چه وقت در ورطه خواب ناپديد شدم.بنظرم خوابيدن چيزي همانند بدنيا آمدن از زهدان مادر است.در يك لحظه از دنيايي به دنيايي ديگر .فاصله اين دو دنيا را حس مي كني و حس نمي كني.نمي داني كي گذر كردي از اين مسير باريك.زمانش را مي شود حدس زد ولي نه دقيق.در يك لحظه وارد عالمي ميشودي كه بارها تجربه اش كردي ولي چيز زيادي از آن در خاطرت نيست.تولدهاي مكرر و اين حلقه گذر پايان ناپذير همچنان ادامه دارد.شكلهاي آسمان براي لحظه اي در نظرم جان مي گيرند.خوشه پروين.شكار چي خرس بزرگ و خرس كوچك و....
صداي پارس سگي مرا از عالم روياهايم بيرون آورد.هنوز هوا كاملن تاريك تاريك بود.نگاهي به ساعت جيبي ام انداختم هنوز 3:30 دقيقه بامداد.
راهنما در كنارم ايستاده بود و آماده و جاظر.با همان عينك دودي.بدون عينك دودي هم چيز زيادي نميشد ديد آن وقت اين آدم عجيب....
وسايل من هم آماده بود.برنامه شكار يك روزه بود و فرار نبود شب را در كوه بمانيم .بنا بر اين به اندازه يك روز آذوقه وامكانات تدارك ديده بوديم.
صبح به خير.صبح به خيير!
خوب خوابيدي؟امروز بايد راه زيادي بريم!
گفتم يكي از بهترين خوابها....
به سرعت لباسهايم را پوشيدم و كوله پشتي را برداشتم.
راهنما در جلو و من به دنبالش.شكلاتي خوردم و پشت بند آن چند جرعه آب تا بتوانم سيكاري روشن كنم.بدون خوردن صبحانه سيكار كشيدن هيچ لطقي ندارد.
راهنما بون اينكه به پشت سر نگاه كند گفت:آقاي سپهر ؟گفتم بهتره مرا به اسم كيهان صدا بزني !
گفت بسيار خوب جناب آقاي كيهان:
خنده اي بلند كردم وگفتم اين كه بسيار بدتر شد.بابا بگو كيهان و خلاص!!
كفت آقاي كيهان...كفتم بله بفرماييد:
گفت ميداني اكر شما سيكار نمي كشيديد 100 سال عمر مي كردي؟
گفتم خوب بنظرت خالا چقدر عمر مي كنم؟
گفت فكر مي كنم 70-80 سال.
گفتم خوب همين هم زياده و ارزشش را داره ...
براي كوتاه كردن مسير از اين گپ و گفتگوها زياد بينمان رد و بذل شد.
خواستم كمي هم سر بسرش بگذارم.اما واقعيت اين است شخصيت محكم و استوار اين فرد عجيب مانع از آن ميشد كه به خودم اجازه سر به سر گذاشتن بدهم.
هوا كم كم روشن ميشد و من تازه متوجه شدم كه در به چه سمت حركت مي كنيم.از شيب ملايم يك تپه بالا رفتيم.سپس سرازير شديم شيب بسيار تند و سخره اي .رودخانه اي را پشت سر گذاشتيم.مجبور بوديم براي گذر از رودخانه گفش و شلوارهايمان را در آوريم.راهنما گفت اگر اجازه بدي روي دوش از رودخانه ردت مي كنم.تشكر كردم و اينكه خودم مايلم اول صبح تني نيز به آب بدهم.
سرد سرد بود آب رودخانه و در كنارش بوته هاي تمشك و درختان بيد و خرزهره...
از رودخانه گذر كرديم.راهي ساخته شده در شيب تند يك كوه سخره اي و گذر از آن سپس منظقه اي صاف و نسبتن هموار و مقصد كوه و دره روبرو ...كلاه از سر مي افتاد چنانكه مي خواستي راس آن را بر انداز كني.
به مقداري طناب نيز راهنما با خود آورده بود.به شوخي و جدي گفتم اين طناب ها براي چيه؟مگر فصد صخره نوردي داريم.
كفت آقاي كيهان در كوهستان همه چيز بدرد مي خوره حتي يك قلوه سنگ!!!!!!!!!!
حاشيه دره را در پيش گرفتيم.در هنوز مقداري زيادي صعود نكرد بوديم كه در پناه يك صخره ايستاد.مسير باد را بر رسي كرد.و گفت قبل از ظلوع آفتاب بايد صبحانه بخوريم و الا ديگر فرصت نخواهيم داشت.
سريعتر ار آنچه كه فكرش را بكني صبحانه و چايي را مهيا كرد. از ابتدا تا انتها شايد كمتر از 20 دقيقه.و تنها در اين لحظه بود كه قوطي توتون را از جيبش بيرون آورد و سيكاري پيچيد و روشن كرد . و من تا اين لحظه بيش از 5 دانه سيگار كشيده بودم.
راهنما نقشه مسير را با دست روي زمين كشيدچند خط كج و معوج.و من هيچي نفهميدم.گفتم مگر مسير در مقابلمان نيست؟
گفت بلي!!
گفتم خوب با دست نشان بده كه ما بايد كجا بريم و از چه مسيري!
گفت ما اكر بخوايم با اين تفنگ چيزي شكار كنيم بايد در مسير شكار قرار بگيريم.و تنها مسير نيز آن نقطه است.
راستش براي لحظه اي فكر كردم دارد شوخي مي كند يا سر بسرم مي گذارد.
مسير كه نشان مي داد ديواره اي بود به ارتفاع بيش از 1500 متر و من با دوربين هرچه نگاه كردم هيچ مسيري براي رسيدن به آن نقطه اي كه كفته بود نمي توانستم پيدا كنم.
چيزي نگفتم.
به راهمان ادامه داديم.خود 500 متر مسير را به آساني در دهانه دره طي كرديم.و هرچه بالاتر مي رفتيم و از دهانه به سمت درون دره مسير صعب العبور تر و دشوار تر ميشد و همچنان خطرناكتر. و هر لحظه خطر سقوط.
اما از سرعت راهنما هيچ كاسته نمي شد.همانند يك بز وحشي از صخره ها و ديواره ها بالا مي رفت و من مانده بودم كه با اين عينك دودي و اين لباس و كفش چگونه مانند عنكبوت به دواره مي چسبد و بالا مي رود.
راستش داشتم حسابي كم مي آوردم.در نقطه اي مكث كردم..با صدايي نحوا مانند كفت به پايين نگاه نكن و من اين را مي دانستم.
گفت هنوز هيچ كس همپاي من تا اين نقطه كه آمده اي نيامده فكر نمي كردم تا اينجا بتوانيي بيايي.و به سرعت از ديواره همانند يك مارمولك بالا رفت.
چند متر ديگر به دنبالش رفتم.معلوم بود در تمام مدت زير چشمي مرا نيز مي پاييده .گفت 100 متر كه بالاتر بريم مسير راحت تر ميشه .
به هر حال چار هاي نبود.يك لحظه فكر كردم اين مرد عجيب دارد حتمن مي خواهد مرا منصرف كند.و همينطور در ذهن خودم مرور مي كردم مسير را و اينكه ...
سرعتم بسيار كند شده بود و فاطله را هنما با من بسيار زياد.زياد كه مي كويم يعني حدود 10-12 متر.براي لحظه اي به بالا نگاه كردم .راهنما به سكويي رسيده بود.دنبال جاي پايي مي گشتم كه طناب را آويزان كرد.
گفت بگير . اينقدر مغرور نباش.سر ظناب را گرفتم و مانند پر كاهي مر ا از ديواره بالا كشيد.
به پايين كه نگاه كردم رودخانه خروشان ته دره همانند حويباري بارم بود و درختان تنومند هر كدام بوته اي كوچك بنظر مي رسيدند.
راهنما نگاهي از سر رضايت به من انداخت و لبخندي زدو.سپس گفت تاكنون به جز خودم شما اولين نفري هستي كه به اين نقطه تونستي صعود كني.و با لبخند گفت يالا هنوز بايد برويم.اما از آن سكو به بعد ديگر بيشتر به شكل افقي حركت مي كرديم و ارتفاع را اندك اندك بالا مي رفتيم..
در به پايين كه نگاه مي كردي فقط ديواره اي را مي ديدي بدون هيچ مانعي قعر دره و بالا نيز همچنان ديواره اي بود كه هنوز بيش از 300 متر ادامه داشت.گفتم بايد بالا تر برويم؟گفت خير ديكر بالاتر نميريم.گفتم آيا راهي هست كه بالا تر بريم گفت بلي همواره!!!!!!!
و هموار بودنش ديواري بود 90 درجه.!!!!!!!!
گفتم بسيار خوب معني هموار بودن را فهميدم.
كمي كه جلوتر رفتيم سكويي بد كه جايي براي نشستن 2 نفر داشت و بر آمدگي صخره اي ديد رو به حلو را مختل كرده بود و نمي شد ديواره مقابل را ديد.
راهنما گفت همينجا نفسي تازه كنيم.
جرعه اي آب نوشيديم و سيكاري روشن كردم!
در يك لحظه صداي نعره هاي پي در پي مهيبي موي بر اندامم سيخ كرد.
به آرامي و از گوشه چشم و حاشه صخره نگاهي به پشت آن انداختم.
براي لحظه اي تمام انرژي بدنم تخليه شد و احساس كردم كه خون در شريانهايم برعكس شده است.
ادامه...