گدا گر تواضع کند خوی اوست.
پ.ن:نظرتان را در مورد تواضع بنویسید.
پ.ن۲:اصلن تواضع آیا صفت خوبی ست؟
شاید همین باشد!!!؟
گدا گر تواضع کند خوی اوست.
پ.ن:نظرتان را در مورد تواضع بنویسید.
پ.ن۲:اصلن تواضع آیا صفت خوبی ست؟
سارا جان تولدت مبارک.![]()
![]()
![]()
![]()
امید وارم شاد و خوشبخت باشی و سالهای سال در آرامش زندگی کنی.آمین
ببري آهويي شكار كرد.
به قدر نياز از آن رفع كرسنگي كرد و بقيه آن را در بين شاخه هاي درختي براي فردا ذخيره كرد.
شغالي از دور شاهد اين ماجرا بود.وقتي كه ببر از آن محل دور شد رفت و تا توانست از لاشه شكار خورد و بر بقيه آن ادرار(منظور همان شاش مترجم)كرد.
روز بعد ببر براي رفع گرسنگي به سراغ لاشه شكارش رفت.اما تا به آن نزديك شد بوي زننده اي از آن به مشامش رسيد. از خیر خوردن آن گذشت.شغال از دور نظاره گربو.د و با صداي بلند خديد.
ببر متوجه شد موضوع از چه قرار است.با يك جهش شغال را گرفت و قبل از اينكه شغال بتواند بر روي خود ادرار كند آو را از هم دريد.
ادامه...
صبح روز اول سعي كردم كه كشتي در اطراف بزنم و از نزديك با موثعيت آشنا بشم.اولين جايي كه توجهم را جلب كرد باغ موصوف بود.
از دره سرازير شدم فاصله چنداني با بنه نداشت.
درختهاي در هم فرو رفته.بطوري كه آفتاب از لابلاي شاخه ها به زمين نمي رسيد.تقريبن شبيه باغ انار بود.اما درختها درخت انار نبودند.با كمي دقت فهميدم كه باغ تشكيل شده است از درختان مورد.چشمه اي در گوشه اي از باغ از زمين مي جوشيد.البته هيچ نشاني از كانال يا جويي براي آبياري نبود.فضايي وهم آلود و تا حدودي بكر.كناره هاي دره نيهايي بلند روييده بود.بطوري كه هركس كه وارد باغ مي شد حتي از روي كوه روبرو هم قابل رويت نبود.انبوهي درختان مورد و محيط موجود دلهره اي را ايجاد مي كرد كه قابل وصف نيست.
مسيري را كه طي كرده بوديم در ذهن مرور كردم.بنظرم در طول مسير و در فواصل معين نشانه هايي وجود داشت.
از مهماندارم پرسيدم كه اين درختها را كي نشانده است.؟خيلي ساده گفت هيچ كس.از زماني من يادم است بوده پدرم هم همين را گفته و حتي در زمان پدر بزگم و قبل از آ ن نيز اين باغ وجود داشته است.
همانظور كه مي دانيد درخت مورد در تاريخ قوم ايراني درختي مقدس است.آنچه كه براي من عجيب بود وجود اين باغ شاداب در ارتفاع و كوهستان.
كوهاي زاگرس همه جا پوشيده اند از درختان بلوط در دامنه ها درختچه بادام وحشي و همچنين عناب و پسته كوهي.در ارتفاعات بالاتر انجير وحشي و آلوي كوهي هم هست ولي اولين بار بود كه من يك باغ با صفاي مورد مي ديدم .
چند لحظه اي در ميان درختان مورد نشستم.عطر مورد و فضاي روحاني آنجا به نشاطم آورد.براي لحظه اي حود را در اعماق تاريخ يافتم.
زماني كه از اين مسير ارتشهاي شاهان هخامنشي و ساساني با كبكبه و دبدبه در حركت بوده اند.چاپارها در اين كوهستان در سايه وهم آلود اين درختان مورد لحظه اي آسوده اند و اكنون نيز جريان زندگي جاري ست هر چند كم فروغ.
3 روز اول طبق برنامه تمام نقاط را در معيت دوستان و مهماندار گشتيم.روزهايي به ياد ماندني.اما كم كم خسته شدم.راستش نبود جايي براي دوش گرفتن و استحمام بشدت كلافه ام كرده بود.اگر چه هر روز چندين مرتبه با حوله خيس و صابون عرق از تن مي زدودم اما دلم براي يك دوش آب گرم لك زده بود.بنا بر اين به مهماندار گفتم كه فردا ما زحمت را كم مي كنيم و بهانه اي در مقابل اصرار هاي بي شايبه ايشان.
همان روز بعد از ظهر من خواستم كه به تنهايي گشتي در اطراف بزنم.بدون همراه.دوستان نيز مايل بودند استراحت كنند.
من نيز تفنگ سن تتين دولول ساچمه زني كاليبر 12 برداشتم و مسير ي را در پيش گرفتم.يكی از دوستان با صداي بلند گفت كه زودتر برگردم قبل از تاريك شدن هوا.
با دست اشاره كردم كه چشم.
هنوز مسافت زيادي نرفته بودم كه چادرها از ديد پنهان شد.در كوره راهي كه مسير گذر يك نفر بيشتر نبود با همان دختر رعنا و خرامان رو در رو شدم.
چاره اي نبود كنار كشيدم و بدون نگاه به چهره اش سلام كردم.با لحجه اي شيرين و محكم حواب سلامم را داد و همچنان احساس كردم به من خيره شده است.
نگاهم را از نوك انگشتان پايش رو به بالا خزيد.لحظه اي درنك كرد و دو باره نگاهم را دزديم.
با همان لحجه زيبا مورد خطاب قرارم داد.
امير كيهان؟دختران شهري بايث شده اند كه دختران عشاير در چشم شما جلوه اي نداشته باشند.
راستش من اصلن آدم كم رويي نيستم.اما در آن لحظه احساس مي كردم كه او مردي ست و من دختري 18 ساله.
كفتم ببخشي من اينجا مهمانم و شايسته نيست مهمان نسبت به ميزبان نظر سويي داشته باشد.گفت چرا نظر سو؟شما همكلام نميشي هيچ حتي حاظر نيستي نگاهي هم به من بيندازي؟
در اين چند روز مي خواستم كه چند كلام با شما صحبت كنم.
راستش موقعيت بسيار بدي بود!اصلن دلم نمي خواست آن شرايط ادامه داشته باشد.
از ايشان عذر خواهي كردم و گفتم كه چشم من بر مي گردم آن وقت در بين جمع شما هر سوالي كه داشتي پاسخ خواهم داد.و به سرعت سرازيري و شيب تند را گذشتم.بطوري كه خودم هم باور نمي كردم كه با آن سرعت بتوانم از آن شيب گذر كنم.
وقتي كه به انتهاي دره ر سيدم نگاهي به پشت سر انداختم!هنوز همچنان نگاهش به دنبالم بود و اخمي و شايد عصبانيتي وصف ناشدني.
به هر جهت.
مسير را ادامه دادم گذر گاهاي مختلف .نيمه اي از دامنه كوه تشكيل شده بود از تپه هاي گچي .برايم جالب بود.در اين تپه هاي گچي آثاري از فصيلهاي مختلف نيز مشاهده ميشد.
ساعتي مانده بود به غروب آفتاب . شيب مقابل دره را بالا رفتم.مي توانستم مسيري نسبتن هموار تر را براي برگشت انتخاب كنم.
چيزي شكار نكردم و اصولن قصد شكار و دل و دماغ شكار نداشتم با آن بر خورد رعنا!
در هنگام برگشت چشمم به يك الاغ افتاد.تنها گزينه اي كه به ذهن مي رسيد اين بود كه الاغ از آن ميزبانان من است.بنا بر اين خواستم لطقي كرده باشم و الاغ را جلو انداختم كه به بنه بياورم تا گرگها آن را شكار نكنند.منظقه گرگ بسيار بود و چوپانان شب تا صبح از گله نگاهباني مي كردند.اگر الاغ همانجا ميماند مطمينن طعمه گرگها ميشد.
شاخه درختچه اي شكستم و چند ضربه كوچك به الاغ نواختم اما الاغ به جاي اينكه مسير بنه را در پيش بگيرد سعي مي كرد به انتهاي دره فرار كند.
به هر زخمتي بود الاغ را در مسر دلخواه هدايت كردم.
در فاصله اي از بنه با دو شيار و دره كم عمق چشمه آبي وجود داشت.در گوشه اي از چشمه درخت اناري روييده بود. الاغ شروع به نوشيدن آب از چشمه كرد و من هم روبرويش آن طرف چشمه با فاصله اي كمتر از 2 متر آب به سر و رويم زدم .
آب خوردن الاغ طولاني شدوبه تفنگم تكيه داده بودم و با تعجب نگاهش مي كردم كه چگونه مي تونه اين همه آب بنوشد اين الاغ زبان بسته.
در يك آن احساس كردم در حال تر كيدن است. مانند اين فيلهاي بادكنكي مثل اينكه بادش كني!!بزرگ و بزرگتر ميشد.تا جايي كه به اندازه يك فيل بزرگ شد.
سرش را از آب چشمه بر گرفت.با چشمهاي از حدقه در آمده نگاهم كرد و با زبان فصيح فارسي اين جمله را گفت:
امير كيهان ديگر نمي خواهي دست از سرم برداري؟
راستش لحظه اي فكر كردم كسي دارد سر بسرم مي گذارد به اطراف نگاه كردم و همه جا را بر انداز كردم.اما كسي ديگري به جز من و الاغ آن اطراف نبود.
صدا دوباره گفت من هستم امير كيهان كجا را نگاه مي كني؟لطفن دست از سرم بردار و برو پي كارت.
راستش... چه مي توانستم به اين الاغ زبان بفهم بگم؟بجز اينكه كمي تا قسمتي همچين رعشه بر اندامم افتاد و گفتم عذر مرا پذزير الاغ جان راستش از كجا بدانم تو چه هستي....
و در يك لحظه نمي دانم كه چه شد ...هيچ اثري از الاغ موصف وجود نداشت.
پ.ن:آرش جان اين را من به حساب چي بگذارم؟
يادها و خاطره ها
قيافه و هيبت ميزبان بسيار متفاوت بود از زماني كه ديده بودمش.
لباس رسمي كامل كت و شلوار و دكمه سردست و دستمال گردن!اما در اينجا به گونه اي ديگر.لباس محلي و تفنگي حمايل.هيبت ديگري بود كه كاملن با محيط اينجا همگون و هماهنگي داشت.
خوش آمد گويي و احوال پرسي مفصل
همه امكانات پذيرايي فراهم بود.ميزبان تعريف كرد كه اين بنه يكي از پسرعموهايش است و هر سال همين موقع براي شكار كبك به اين منطقه ميايد.و در واقع به نوعي شراكت با پسر عمويش و پسرهاي او.
زندگيشان بر مبناي معيشت دامداري و كوچ نشيني!اين منطقه ييلاق آنها بود و زمستان با سرد شدن هواي كوهستان به دشت كوچ مي كنند.
با غروب آفتاب گله كه تعدادشان به تخمين بيشاز 500 گوسفند بود از كوه سرا زير شد و در بين چادرها آرام گرفتند.
مرد هاي بنه يكي يكي آمدند و معرفي شدند.
هنگام شب و با تاريك شدن هوا آرامش و سكوت عجيبي حكم فرما شد.به جز صداي پارس گاه و بي گاه سگهاي گله و زوزه شغال واحيانت گرگ و گاهي صداي زنگوله بزغاله اي ديگر صدايي نبود.كور سوي چراعهاي نفتي فاصله اي بيش از 2 متر اطراف را بيشتر روشن نمي كرد.گويي تاريكي قدرت مطلق بود.
آسمان شفاف و يك دست.
ستاره ها درخشان و انبوه.گويي مي توانستي دست ببري و دانه دانه آنها را از شاخه آسمان بچيني .
شبي رويايي و دل انگيز اما تا حدودي غمگين و سنگين.گويي دستي شما را با اعماق تاريخ پرتاب كرده است.10 هزار سال يا 1000 سال يا نه لا اقل 200 سال پيش.
تنها چيز مدرني كه وجود داشت چراغ قوه و تفنك بود و راديو ترانزيستوريي كه تقريبن هيچ ايستگاهي را نميشد با آن شنيد به جز خش و خش .گويي امواج راديويي نيز نتوانسته بود در ديوار تنهايي و سكوت اين كوهستان رسوخ نمايد.
تلفنهاي همراه هم كاملن بي مصرف.
هم خوش حال بودم از اينكه مي توانم هفته اي را بي دغدغه و با خيال آسوده بگذرانم و هم اينكه به نوعي شب برايم دلگير بود و وهم آلود.
عروب شبانگاهي خنكاي نسيم كوهستان و صداي ساز سوزناك چوپان و آواز غمگنانه همراه او.
شبي بود...
قرار شد كه ما 5 روز مهمان باشيم و هر روز برنامه اي براي شكار كبك و تيهو...
صبح زود بيدار شدم.آفتاب نزده.قبراق و سرحال.بدون هيچ گونه خستگي.
تحت سفري من را بيرون از چادر نصب كرده بودند.صدا قدمهايي ملايم باعث بيداريم شد.
شخصي آفتابه ولكن آب را در نزديك تختم گذاشت و مثل نسيم گذتشت.با لباسهايي رنگارنگ و دامني چين در چين و خرامان و سبكبال همچ. نسيم.به آرامي از گوشه چشم نگاهي دزكي كردم چند قدم كه دور شد انگار مي دانست كه نگاهش مي كنم.لبخندي زد و به سرعت گذشت.
چوپانها گله را به سرعت به حركت در آوردند به سمت دامنه جنوبي كوهستان . سگهاي گله بدنبالشان.
ما نيز بيدار شديم.
صبحانه مفصل.عسل وحشي كوهستان.كره .ماست و شير و نان گرم دست پخت زنان ايل.و نمك به حرام بايد باشي كه نظر سويي به كسي داشته باشي كه مهمانشي .
زنان نيز به جنب و جوش افتادند براي كارهاي روز مره.با لباسهاي الوان.قامتهاي رعنا وحركت قدمها خرامان.و نگاههايي وحشي.و من هميشه گريزان از رد نگاه آنها.سعي مي كردم در تمام اوقاتي كه مهمانشان بودم نگاهم با نگاه هيچكدام طلاقي نكند.
بعد از صرف صبحانه نگاهي به اطراف انداختم.
در فاصله 200-300 متري روبروي بنه و در دامنه تپه اي به بلنداي 500 متر كه بي شباهت به كله قند نبود باغي با صفا مشاهده ميشد.دره اي كوچك بين بنه وباغ قرار داشت.
.....
ادامه دارد
مرور خاطرات
چند سال پيش مهماني داشتم.
شخصي محترم و از بزرگان يكي از ايلات ايران.يك ايراني اصيل.از پذيرايي و هر گونه احترام دريغ نورزيدم.كه از قديم گفته اند احترام مهمان احترام به خود است جال اگر اين مهمان از بزرگان باشد كه صد چندان.
صحبتهاي زيادي رد و بدل شد.از طايفه و عشيره و نحوه زندكي آنها مسكن و....خلاصه من كه علاقمند به اينگونه مسايل هستم چندين ساعت در اين رابطه گفتگو شد.
دوستي در مهماني حاظر و گفت كه امير كيهان بسيار علاقمند است به اينگونه زندگي و مسافرتهاي زيادي در اين رابطه داشه است.
مهمان محترم هم رسمن دعوت كرد كه جنانچه علاقه مند باشم مي توانم مهمان ايشان باشم براي هفته اي در دل طبيعت.
من نيز از خدا خواسته.
مدتها از اين ماجرا گذشت.تقريبن فراموش كرده بودم.يك روز قاصدي آمد و دعوت و ال وعده وفا.فلاني گفته كه منتظرت هستم و من هم اينجا هستم تا با هم برويم.
چند لحظه اي طول كشيد تا بخاطر آوردم موضوع چي بوده .
چند روز طول كشيد تا مقدمات سفر آماده شد.دو نفر همراهم بودند و به راهنمايي فرد راهنما عازم نواهي مركزي كوهاي زاگرس محل زندگي ايل موصوف.
به يك آبادي رسيديم ماشين را در حياط بزرك و درندشت خانه اي پارك كرديم وسايل را جمع و حور كرديم چادر و پتو و وسايل شكار و...چهدر اسب آنجا برايمان فراهم كرده بودند.اسبابها را بار يكي از آنها كرديم و خود سوار بقيه.
اسب سواري در راهاي پيج در پيج و در دل كوهستان برايم هميشه لذت بخش بوده است. تكانهاي ملايم آدم را به خلصه فرو مي برند و هر لحظه احساس آرامشي عجيب را احساس مي كنم در چنين لحظاتي .چندين ساعت با سرعتي كند و يكنواخت در دل كوهستان م مسير هاي مال رو حركت كرديم.
چندين كوه و دره را پشت سر گذاشتيم.بسترهاي خشك رودهانه و مسيل ها.رودخانه هاي نه چندان بزرگ كه لذتي داشت با اسب از آنها گذر كردن و آب تا سينه اسبها .پاها را جمع مي كني تا خيس نشوند و گاهي ميل مي كني كه از همان بالا خود را به درون اين آب سرد و شفاف پرتاب كني.
بعد از حدود 4 ساعت به محل موعود رسيديم. آخرين مسير بالا رفتن از يك كوه بود و رسيدن به دامنه كوه بعدي.
اين دو كوه از ابتدا به هم چسبيده بودند و همانند پلكان. سپس به شكل عدد هفت فارسي از هم دور ميشدند و بينشان يك دره عميق بوجود ميامد كه به مرور وسعت آن زياد تر مي شد و در انتهاي آن رودخانه اي خروشان وجود داشت كه از كيلومترها دورتر صداي غرش دعد آساي آن را ميشد شنيد.
در دامنه كوه بعدي از فاصله 2-3 كيلومتري ميشد تعدادي سياه چادر را مشاهده كرد.در اين كوهستان به جز اين سياه چادرها هيچ جاي مسكوني ديگري به چشم نميامد.
تعداد چادرها 5 عدد بود كه 4 تاي آنها را به شكل مربع 2 در جلو و 2 تا در عقبتر با فاصله خدود 200 متر از هم.
و يك سياه چادر هم با فاصله اي خدود 50 متر از بقيه چادرها بر پا شده بود.
از همانجا مي دانستم احتمالن اين چادر را براي ما بر پا كرده اند.
نزديك كه شديم با صداي شديد سگها پذيرايي شديم و صداي آشناي همراه آنها را رام و مطيع كرد.
سپس چند نفر كه آنجا بودند به پيشواز آمدند و با شليك تير هوايي به ما خوشامد گفتند.
پياده شديم بعد از احوالپرسي و وارد سياه چادر محل پذيرايي خود شديم/
طول سياه چادر حدود 12 متر و عرض آن 4 متر بود.اطراف آن ارتفاع آن در بلنترين نقطه بيش از 3 متر بود و 4 ديرك عمودي آن را بر پا داشته بودند.اطراف آن را هم با ريسمانهاي محكم به زمين ميخ كرده بودن.در اطراف چادر نيز جويي كنده شده بود تا باران و سيل به زير چادر سرازير نشود.
در وسط چادر نيز اجاقي تعبيه شده بود.
اطراف چادر را نيز با حصيرهاي نيين كه بسيار شكيل و زيبا بافته شده بود حصار كرده بودن.به اين حصيرها چيت يا چيق درست يادم نيست ) مي گفتند.بر روي اين حصيرها كه خود به اندازه كافي زيبا بودند جاجيمهايي بسيار نفيس و رنگارنگ انداخته بودندو
كف سياه چادر نيز با نمدهايي بسيار عالي و قطور فرش شده بود و بر روي هر نمد قاليچه اي پهن كرده بودند و مخده هايي نيز براي لم دادن
....
ادامه دارد