تبليغاتX
زندگی
زندگی
بدون عشق نقشی است بر آب
برای خالی نبودن عریضه..
جواب سفیر فتعلی شاه به ناپلیون بناپارت

زماني فتحعليشاه سفيري به دربار ناپلئون فرستاده بود. در يكي از مهمانيهاي درباري؛ يكي از درباريان ( و به قولي خود ناپلئون) خواست متلكي بار سفير ايران كند؛ به او گفت " شنيده ام پادشاه شما بيش از 300 زن دارد. چه مرد زرنگي است!!!"؛ سفير رند كه مدتي در پاريس بوده و از كم و كيف قضاياي دربار فرانسه مطلع بود پاسخ داد:" اتفاقا اعليحضرت امپراتور فرانسه بسيار زرنگتر از پادشاه ايران هستند. چرا كه پادشاه ايران 300 زن شرعي و قانوني دارند و مجبورند بر اساس شرع اسلام ايشان را از نظر محل سكونت و ... نفقه دهند. درحالي كه اعليحضرت ناپلئون شوهر تمامي زنان دربار خود هستند؛ بي آنكه هيچ از اين بابت هزينه بفرمايند!!"
دست اين سفيره درد نکنه چه حالي داده به حول ناپلئون

2 نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:1  توسط کیهان  | 

روزت مبارک

اي واژه ي بكر جاودانه      اي شعر موشح زمانه

اي چشمه ي سينه جوش الهام   اي حس لطيف شاعرانه   اي مطلع و مقطع غزلها

اي لطف و ترنم ترانه     شبها كه زديده خواب گيرد     شعرم به سروده ي شبانه

بينم كه نشسته اي تو بيدار        بر بستر طفل پر بهانه

آوازه ي گرم لاي لايت    افكند طنين عارفانه

شاعر نه منم، تويي كه باشد    شعرت همه شور مادرانه

احساس تو را كسي ندارد      از توست مرا هم اين نشانه

 ---------------------------------------------

ظاهرا امروز در وطنم روز زن است.

این روز را به تمام زنان آزاده ایران تبریک می گویم و امیدوارم با تلاش خویش روز و روزگاری بهینتر از این را برای خو و فرزندانتان فراهم سازید.

آمین

----------------------------

این پیک تقدیم است به دریا و ثریا و پونه و  ماریا و عسل و مانا واقلیما و لبودا وشادی و.....علیرضا

ببخشید برک سبزی ست

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 9:24  توسط کیهان  | 

ادامه...

آلكس را به سرعت بستري و تحت مداوا قرار دادند.

من نيز تمام فرمها و مردارك را تكميل كردم و متذكر شدم كه فاكتور كليه هزينه ها را به ادرس من بفرستند.

مسول بيمارستان گفت كه به نظر مي رسد كه درگيري بوده و بايد پليس را در جريان قرار بدهيم.من هم گفتم هر كاري كه بنظرتان لازم مي ايد انجام دهيد.ضمنا آلكس خود مي تواند تمام وقايع را به پليس گزارش دهد و چنانچه نيازي به توضيحات بيشتر بود آدرس من نيز موجود است.

سپس همگي ما مراجعه كرديم.

وقتي كه به خانه(پانسيون من هانترس كلاب بود) رسيدم به عمه باربارا گفتم كه بايد لوازمم را جمع كنم و خودم را براي حداقل دو سال زندان آماده كنم.

همه بيش از آنكه براي آلكس ناراحت باشند نگران من بودند.

به سرعت با و كيلم تماس گرفتم و ما وقع را تعريف كردم.

ايشان هم گفت :كار بسيار خطر ناكي كردي اما نگران نباش.واقع قضيه اين بود كه من به هيچ وجه نگران نبودم.و به نظر خودم زندان نيز تجربه اي جديد مي توانست باشد و جايي جديد بود كه من تا كنون نرفته بودم.

چند روز از ماجرا گذشته بود يك روز فاكتور ي بدون رقم و سفيد از بيمارستان بستم رسيد.

در زير آن نوشته بود ضمن تشكر از شما كليه هزينه ها پر داخت گرديده است.

ضمنا هيچ كونه خبري هم دال بر شكايت از من نبود.

حدود ده روز بعد از ماجرا يك بهد از ظهر كه من و ديويد مشغول راست و ريس كردن وسايلمان در ماشين من جلوي كلاب بوديم آلكس با صورت باند پيچي شده و به همراه يك خانم بسيار زيبا از اتو مبيلشان پياده شدند.

راستش من و آلكس تا آن زمان هيچ وقت از همديگر خوشمان نيامده بود و حتي به هم سلام هم نمي كرديم.

به طرف ما آمدند.كم نمي دانستم منظورشان چيست و چه عكسالعملي بايد نشان دهم.

آلكس جلو آمد و با صدايي كه كمي نامفهوم بود و تا خدودي شرمساري در چهره اش مشاهده ميشد گفت:آقاي سپهر همسرم را به شما معرفي مي كنم.

راستش از تعجب كم مانده بود كه دو تا شاخ بلند روي سرم سبز شود.

ايشان نانسي همسر من هستند .و نانسي با كمال وقار و تنازي دستش را به طرفم دراز كرد.

سعي كردم كه بر خودم مسلط باشم.حركت آلكس و نانسي براي من واقعا غير منتظره بود.

به ايشان دست دادم و اينكه از آشنايي با ايشان خوشوقتم.نانسي متوجه وضعيت من شد زيرا تا بنا گوش سرخ شده بودم.

با خنده مليحي گفت خيلي مايل بودم با شخصي آشنا بشم كه اينگونه آلكس را ادب كرده است و كمي با صداي بلند خنديد.

من هم ايشان را دعوت به سالن كردم.

چهار نفري سر يك ميز نشستيم.

عمه بار بارا و سمويل هم به ما ملحق شدند و پذيرايي جانا نه اي شد.

راستش نانسي چشم از من بر نمي داشت و اين بيشتر بايث آزارم ميشد.

من هم به شوخي گفتم حانم عزيز زيبايي شما خيره كننده است و ميترسم اين بار آلكس از حسادت حساب من را برسد.

نانسي گفت:آقاي... اصلا فكر نمي كردم با شخصي مثل شما مواجه شوم.شما بسيارظريفتر و با نزاكت تر از آني هستي كه من تصور مي كردم.فكر مي كردم كسي كه آلكس را به اين روز در آورده بايد يك غول وحشت ناك باشد اما شما...

گفتم اما من چي؟باور بفرماييد كه از ترس جان بود و الا من كه حريف آلكس نبودم.

خلاصه زيادي سرتان را درد نياورم.بعد از آن من جز دوستان خانوادگي آلكس شدم و هميشه در مهمانيهاي حانوادگي آنها جز دعوت شدگان اصلي بودم.

---------------------------

در حين تعريف اين وقايع براي اليزابت ناگهان آلكس و نانسي وارد شدند .حتما عمه بار بارا جريان آمدن مرا به اطلاع آنها رسانده بود.مي دانستم ديويد و همسرش هم بزودي ميرسند.

من به پيشواز آنها رفتم.و تقريبا با صداي بلند گفتم نانس عزيزم تو روز به روز زيباتر و جوانتر ميشي.

آلكس را در بعل گرفتم واقعا دلم براي همه آنها تنگ شده بود.

به شوخي گفتم نانسي عزيز شما هنوز اين پير مرد قر قرو را ترك نكرده اي؟

ايشان هم گفت:نمي شد چاقو را كمي پايينتر بزني تا من يه عمر از دستش راحت ميشدم. و همه ما خنديديم.

نانسي و آلكس واقعا عاشق هم بودند و من كمتر زن و شوهري ديده ام كه اينقدر به هم علاقه داشته باشند.

ديويد و همسرش نيز وارد شدند .جمعمان بعد از سالها جمع شده بود.

و گفتگوها و شوخي و خنده ادامه داشت.

در اين بين گفتم آلكس ؟!!داشتم داستان شرارتم را براي اليزابت تعريف مي كردم.

آره اليزابت عزيز!!؟ اينگونه بود كه لقب پسر شرور به من داده شد.

-----------------------

چنانچه حوصله داشته باشيد داستان دوستيم با ديويد و نحوه آشنايي ايشان با همسرش را نيز خواهم نوشت.

پ.ن به قول بعضي دوستان:اين نوشته آن لاين است و من هيچگونه اديت و اصلاحي نكرده ام راستش تمام نوشته هاي من همينگونه هستند.پس به بزرگواري خود غلطهاي املايي و انشايي مرا ببخشيد

2 نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 11:38  توسط کیهان  | 

ادامه.....
 

 

خوب ! اليزابت عزيز.حالا جريان ماوقع را از اول تا آخر برات تعريف مي كنم.

يك روز تقريبا سرد پاييزي من و ديويد نزديك ساعت 4 بعد از ظهر از شكار مرغابي برگشته بوديم.

من با دوست دخترم در همين جا قرار ملاقات داشتم. با همان لباس شكار وارد اينجا(منظور هانترس كلاب) شدم.روي يك چاهر پايه جلوي پيشخوان نشسته بودم و با دوستم در حال گفتكو بوديم.

صداي نخراشيده اي توجه ام را جلب كرد كه تقريبان با لحن بي ادبانه اي از بار من نوشيدني ديگري خواست.

سمويل سعي مي كرد هر طور شده ايشان را آرام كند و مرتبا خواهش مي كرد كه آرامتر صحبت نمايد.اما آن شخص همچنان تقريبا با داد و بيداد و كلمات ركيك همه را خطاب ميكرد.

من هم به طرف صاحب صدا برگشتم.نگاهي به او انداختم.در نظر بگيريد مردي با قد حدود 190 سانت و وزني بيش از 90 كيلو.

خيلي با ملايمت گفتم آقاي عزيز لطفا آرامتر!شما ظاهرا اينجا را با ميخانه هاي محلات پست لندن اشتباه گرفته ايد.

چشمتان روز بد نبيدند همينكه اين حرف از دهانم خارج شد مثل اينكه آن آقا منتظر چنين كلمه بود.

چناند لگدي به چاهر پايه اي كه روي آن نشسته بودم زد كه با چهار پايه چند متر آنطرفتر پرتاب شدم.

جواني و انعطاف عضلات و همچنين سبكي وزنم (قدم 175 و وزنم حدود 60 كيلو بود آن زمان)بايث شد كه بتوانم با زحمت زياد تعادل خود را حفظ كنم و چندان آسيبي نبينم.

اما مگر دست بر دار بود.

دوباره به طرفم هجوم آورد.سمويل مرتب مي گفت:كيهان از جلوي اين گاو وحشي برو كنار و خودت را درگير نكن.

راستش براي من خيلي ننگ آور بود جلوي چشم همه مخصوصا دوستم جا را خالي كنم و فرار نمايم.بنا بر اين كله شقي كردم.

چهار پايه را بلند كرد و به طرفم پرتاب نمود.به هر بدبختي بود خودم را از شر آن ضربه خلاص كردم.ولي اين شراط نا مساوي چندان قابل دوام نبود و اگر ضريه اي به من ميزد حتما از پا در مي آمدم.

سعي كردم من هم به جاي دفاع حمله نمايم .مشتي به طرف شكمش زدم.ولي مثل اين بود كه به يك گوني پر از كاه ضربه زده باشمك و كوچكترين تاثيري بر او نداشت به جز اينكه بيشتر عصباني شود و همچنان ناسزاا گويان به طرفم هجوم آورد.

شانس ديگر من اين بود كه چن گلاس اضافي نوشيده بود و تعادل درستي نداشت.

دوباره چهار پايه اي برداشت و به طرف سرم پرت كرد.سرم را عقب كشيدم ولي كمي پشت ابروي مرا خراش داد و خون جاري شد.

براي لحظه اي يادم آمد كه كارد شكاري هنوز به كمرم آويزان است.

كارد هاي شكاري ساخت كارخا نه وود من در بين شكارچيان از معروفيت و محبوبيت خاصي بر خوردارند.

نمونه اي كه من داشتم داراي تيغه اي پهن و دولبه بود با طول تيغه خدود 30 سانتيمتر.

اين كارد ها داراي قبضه اي توخالي هستند كه درون آن قلاب و نخ ماهي گيري و سوزن و نخ و مو چين و يك تيخ كوچك و چند دانه چوبكبريت در درون آن قرار داده ان كه در شرايط اضطراري بسيار به درد بخور هستند و انتهاي قبضه با يم بلت بزرگ و خوش تراش بسته شده است.

راستش من قصد صدمه زدن به ايشان را نداشتم ولي بايد هر طور امكان داشت شرش را كم مي كردم.

وقتي كه دوباره به طرفم هجوم آورد خودم را به عقب كشيدم و در همان لخظه يك ضربه با انتهاي كارد به گيجگاه او زدم.باور بفراييد مانند اين بود كه به يك ديوار بتوني ضربه زده باشم.دست خودم درد گرفت.

ظاهرا ضربه خوبي زده بودم چونكه از شدت حمله اش كاسته شد ولي دست بر دار نبود و همچنان با چهار پايه سعي مي كرد به من ضر به اي بزند.

برا لحظه اي خواستم كه ضربه اي با تيغه كارد به بازوي آلكس بزنم.اما ايشان سكندري خورد و ضربه كارد من به جاي اينكه به با زو يا كتف الكس بر خورد كند ضربه به زير كوش ايشان و تمام فك پايين الكس خورد.

يك لحظه سفيدي استخوان فك ايشان را ديدم دقيقا از زير لاله گوش سمت چپ تا انتهاي فك پايين را شكافته بود.

الكس مثل يك بوفالوي تير خورده با صورت به زمين افتاد.

فرياد زدم سمويل كشتمش زود باش يك خوله بيار.

سمويل با سرعت يك ملحفه نمي دانم از كجا آورد.به سرعت الكس را بلند كرديم و به وانت من منتقل كرديم من سر ايشان را در بغل گرفته بودم و سعي مي كردم كه جلوي خونريزي را بگيرم نمي دانم كي بود كه رانندگي مي كرد .

به سرعت الكس را به بيمارستان رسانيدم.

ادامه دارد

2 نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 15:23  توسط کیهان  |