وز داس سپهر سر نگون سوده شدم
دردا و ندامتا که تا در نگرم
نابود به کام خویش نابوده شدم![]()
شاید همین باشد!!!؟
وز داس سپهر سر نگون سوده شدم
دردا و ندامتا که تا در نگرم
نابود به کام خویش نابوده شدم![]()
ادامه دارد
از اتومبيل پياده شدم.چمدان سفري برزنتي ام را از ماشين پايين آوردم.درست روبروي درب ورودي كلاب نگا اهي به ساختمان انداختم.تابلوي آن تغيير كرده بود.تابلويي جديد اما برند و مشخصات هيچ تغييري نكرده بود.
نگاهي به پنجره اتاق طبقه دوم انداختم.اتاقي كه سالهاي سال از آن خاطره داشتم.عمو مهران و من.سالهايي كه با هم بودن را تجربه كرديم.پنجره بسته بود و پرده زضخيمي از مخمل لاجوردي آن را پوشانده بود.
براي لخظه اي با خود انديشيدم طي اين سالهايي كه نبودم چه كس يا كساني در آن زندگي كرده اند.
قبل از ورود مي دانستم كه درون ساختمان هيچ تغييري نكرده.همه چيز همانند 5 سال قبل خواهد بود.
يك بعد از ظهر آفتابي اوايل ماه مي.نسيم ملايمي مي وزيد.نفس عميقي كشيدم و وارد سالن نيمه تاريك كلاب شدم.
صداي موسيقي ملايمي در فضاي سالن پيجيده بود.تن موزيك اينفدر پايين بود كه به زحمت شنيده ميشد.
نگاهي به انتهاي سالن انداختم.چند مشتري در پشت ميزهاي سالن نشسته بودند و دو نفر خانم از آنها پذيرايي مي كردند.
در اين ساعت روز معمولا اينجا خلوت است.
روبروي بار اصلي بر روي يك چهار پايه نشستم.
.
خانمي كه اولين بار بود آنجا ميديدمش خوش آمد گفت و دوباره به كار خودش مشغول.
در گوشه اي سامويل پشت ميز بزرگ خود نشسته بود و سرگرم حساب كتاب و لابد تنظيم صورت حسابهاي پرداخت نشده.
خوش و بشي با خانم جوان بار من كردم و سفارش نوشيدني.
سامويل لحظه اي سرش را بلند كرد و نگاهي گذرا به چره ام انداخت و دوباره مشغول كار خود شد.من نيز چيزي نگفتم.
سامويل دوباره بعد از چند لحظه سرش را بلند كرد.مانند اين بود كه از خواب بيدار شده باشد.نگاهي ناباورانه به من انداخت.براي لحظه اي در بهت فرو رفت.
سپس مانند اينكه از خوابي عميق بيدار شده باشد از جايش بلند شد.و با صداي بلند و فرياد مانند گفت:
خداي من باربار بيا ببين كي آمده؟
چيزي كه من طالب آن نبودم و دلم نمي خواست كسي متوجه حضورم در آنجا بشود.مي خواستم سري به خانواده سمويل بزنم و بروم.چندان وقتي نداشتم.مي دانستم اگر دوستان متوجه حضورم شوند ديگر به سادگي امكان رفتن از آنجا نيست و بايد دست كم يك هفتعه بايد در آنجا بمانم.
سامويل به طرفم آمد .منو در آغوش گرفت.و مرتب با صداي بلند باربارا را صدا ميزد.
مشتريان و خدمه آنجا متوجه شده بودند.
ديگر فايده نداشت كه به سامويل چيزي بگويم.
عمه باربارا دوان دوان آمد.
پير تر شده بود.آما همچنان چالاك و سر حال.
سامويل گفت: باربارار :ديدي گفتم اين پسره شرور هر كجا كه باشد همين روزها پيداش ميشه.و همانطور كه من را در بغل گرفته بود
مرتب سرزنشم ميكرد.
عمه باربار كه هميشه اشكش در مشكش بود.
با صداي بلند گفت پير مرد بچه ام رو ول كن بزار قد و بالاش را خوب ببينم.
راستش من نيز با همه سنگ دلي داشت اشكم سرازير ميشد.
عمه باربار شرو كرد به بوسيدن پيشانيم و نوازش كردنم.هر لخظه كمي از من دور ميشد بر اندازم ميكرد و دوباره ناباورانه در آغوشم مي كشيد.
سامويل يكي از خدمه آنجا را صدا زد كه چمدان من را به طبقه بالا ببرد.و گفت كيهان اتاق خودت همچنان تميز و مرتب آماده است.مگه باربارا اجازه ميده كه كسي آنجا بره.هر هفته با دست خودش آن را گرد گيري و مرتب مي كنه
وبا تحكم به باربار گفت اين بچه خسته است راه دوري آمده بزار بشينيم گلويي تازه كنه آن وقت تو هم هي بشين ور دلش و نق بزن.
باربارا گفت كيهان از آخرين باري كه ديدمت 5 سال گذشته شنيدم كه بد جوري مريض شدي مرتب خبرت را مي گرفتم از پدر
و با اشك گفت پسر كوچولوي خودم چقدر شكسته شده چهره ات.طي اين مدت بايد خيلي بهت سخت گذشته باشد.و باران سوالات بي شمار.
من هم گفتم نه عمه جان تو كه مي داني من نمي گذارم بهم سخت بگذره اجازه هم كه نمي دي جواب سوالهات را بدم.
در همين لخظه خانم جوان و برازنده اي نيز به جمع سه نفره ما پيوست.
ادامه دارد