افسوس..
افسوس که بی فایده فرسوده شدم
وز داس سپهر سر نگون سوده شدم
دردا و ندامتا که تا در نگرم
نابود به کام خویش نابوده شدم
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 15:50  توسط کیهان
|
هانترس...
ادامه..
من جلوي پاي ايشان بلند شدم اما باربارا و سمويل فقط كمي نيمخيز شدند.انتظار داشتم كه ميزبانانم ما را به هم معرفي كنند.اما اين كار را نكردند.
بنابر اين بايستي اين خانم جوان ار قبل با من بايد آشنا باشد!
اما هرچه به ذهنم فشار مي آوردم ايشان را نمي شناختم.
با هم سلام احو.الاپرسي كرديم .اما من همچنان ذهنم مشغول بود.زيرا به هيچ و جه نمي توانستم قبول كنم كه خانواده سمويل شخصي را كه من نمي شناسم و بر ما وارد ميشود را به من معرفي نكنند.
همينظور كه ذهنم مشغول زير و رو كردن تمام كساني بود كه ممكن است ايشان باشد به حركات و طرز گفتار ايشان هم دقت مي كردم..مي دانستم كه ايشان را جايي ديده ام اما كجا؟
ضمنا بايد فرد تحصيل كرده اي هم باشد .اين از نحوه بيان كلمات ايشان معلوم بود.همچنين طرز راه رفتن و لباس پوشيدن ايشان نيز نشان مي داد كه علاوه بر تحصيل كرده از يك خانواده متشخص هم هست.
صحبت كردن اايشان با من نيز نشان از يك آشنايي ديرين داشت.اما كجا و كي؟من واقعا ناراحت بودم ار اين وضع و كمي هم احساس دلخوري از عمه باربارا مي كردم كه با معرفي ما به هم مرا از اين مخمصه نجات نداد.
بعد از حدود 10 دقيقه عمه باربارا متوجه وضعيت وخيم من شد.و با تعجب گفت:
كيهان؟!!نكنه اليزابت را بجا نياوردي؟
با كمال شر مندگي گفتم :خير عمه اصلا بجا نياوردم. و اين موضوع داشت منو ديوانه مي كرد خوب شد به دادم رسيدي و گرنه حسابي كلافه تر ميشدم.
باور بفرماييد مانند اين بود كه بار بسيار سنگيني از روي دوشم برداشته باشند.
به نظر من اصلا با زماني كه ايشان را ديده بودم هيچ وجه تشابهي نداشت.اگر شما بتوانيد يك شفيره اي كه تبديل به پروانه شده را تشخيص دهيد كه اين پروانه همان شقيره است من نيز مي توانستم اليزابت را بعد از اين سالها بجا بياورم.
بعد از اينكه فهميدم ايشان اليزابت است مقداري راحتر شدم و گفتگو را راحت ادامه ميدادم.
چايي و شيريني صرف شد. حدود يك ساعت تمام عمه باربارا سوال كرد و من جواب دادم.سامويل هم گاهي سوالاتي مي كردواما اليزابت!ايشان سوالات بسيار جالبي مطرخ مي كرد.از آب و هوا گرفته تا فرهنگ و آداب و رسوم مردم.از نحوه پوشش گياهي و جانوران وحشي .
ديگر آن يخ اوليه بين من و اليزابت آب شده بود و به راحتي با هم صحبت مي كرديم.
من هم سوالاتي از ايشان كردم.اينكه چكار مي كند و براي آينده شغليش چه برنامه اي دارد؟
گفت كه دارم محيط زيست مي خونم و ديگر در حال اتمام است دوره تحصليش و اينكه رزومه داده كه در اداره نگهداري حيات وحش كار كند و....
وقتي كه به 5 سال قبل بر مي كردم و اليزابت را بخاطر مي آورم دختركي بود شيطان و مو بور با صورتي ككمكي و من هيچ وقت فكر نمي كردم كه وقتي بزرگ شد بتواند چنگي به دل بزند .
اما انصافا بسيار زيبا شده بود.و من حالا كه خوب به چهره اش دقيق مي شوم توي دلم به خودم گفتم كه بايد مي توانستم ايشان را بجا بياورم.
ديگه تقريبا گفتگو ها خيلي خودموني شده بود و جمع حسابي گرم شوخي و خنده.
كه اليزابت گفت:
كيهان؟شما اصلا شرور بنظر نمي آيي!..
براي لحظه اي فكر كردم كه اشتباه شنيده ام!
تقريبا متحير شده بودم!
شرور؟؟!!
جمع براي لحظه اي متحير شده بودند.
براي اينكه اين حالت نا خوشايند ادامه نداشته باشد گفتم:اتفاقا من خيلي هم شرور هستم.
باربارا معترضانه گفت بتي؟!!اين چه حرفيه ميزني؟
اليزابت خيلي معصومانه گفت:ماما ؟شما و پدر هر وقت كه حرفي از كيهان به ميان مياد مي گيد اين پسر شرور معلوم نيست كجاست؟معلوم نيست چه بلايي سر ش آمده .معلوم نيست...
ااين بار سمويل اعتراض كرد .و گفت بتي؟آن فقط يه شوخي است.
كه من به داد هر 3 نفر رسيدم و گفتم:اليزابت عزيز من داستان شرارتم را برات تعريف مي كنم البته اگر عمه باربارا اجازه بده.ضمنا حكايتش هم خالي از لطف نيست.
راستش از آن روز ديگر تقريبا اين لقب روي من ماند.
ادامه دارد
2
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 11:8  توسط کیهان
|
ادامه هانترس...
......
از اتومبيل پياده شدم.چمدان سفري برزنتي ام را از ماشين پايين آوردم.درست روبروي درب ورودي كلاب نگا اهي به ساختمان انداختم.تابلوي آن تغيير كرده بود.تابلويي جديد اما برند و مشخصات هيچ تغييري نكرده بود.
نگاهي به پنجره اتاق طبقه دوم انداختم.اتاقي كه سالهاي سال از آن خاطره داشتم.عمو مهران و من.سالهايي كه با هم بودن را تجربه كرديم.پنجره بسته بود و پرده زضخيمي از مخمل لاجوردي آن را پوشانده بود.
براي لخظه اي با خود انديشيدم طي اين سالهايي كه نبودم چه كس يا كساني در آن زندگي كرده اند.
قبل از ورود مي دانستم كه درون ساختمان هيچ تغييري نكرده.همه چيز همانند 5 سال قبل خواهد بود.
يك بعد از ظهر آفتابي اوايل ماه مي.نسيم ملايمي مي وزيد.نفس عميقي كشيدم و وارد سالن نيمه تاريك كلاب شدم.
صداي موسيقي ملايمي در فضاي سالن پيجيده بود.تن موزيك اينفدر پايين بود كه به زحمت شنيده ميشد.
نگاهي به انتهاي سالن انداختم.چند مشتري در پشت ميزهاي سالن نشسته بودند و دو نفر خانم از آنها پذيرايي مي كردند.
در اين ساعت روز معمولا اينجا خلوت است.
روبروي بار اصلي بر روي يك چهار پايه نشستم.
.
خانمي كه اولين بار بود آنجا ميديدمش خوش آمد گفت و دوباره به كار خودش مشغول.
در گوشه اي سامويل پشت ميز بزرگ خود نشسته بود و سرگرم حساب كتاب و لابد تنظيم صورت حسابهاي پرداخت نشده.
خوش و بشي با خانم جوان بار من كردم و سفارش نوشيدني.
سامويل لحظه اي سرش را بلند كرد و نگاهي گذرا به چره ام انداخت و دوباره مشغول كار خود شد.من نيز چيزي نگفتم.
سامويل دوباره بعد از چند لحظه سرش را بلند كرد.مانند اين بود كه از خواب بيدار شده باشد.نگاهي ناباورانه به من انداخت.براي لحظه اي در بهت فرو رفت.
سپس مانند اينكه از خوابي عميق بيدار شده باشد از جايش بلند شد.و با صداي بلند و فرياد مانند گفت:
خداي من باربار بيا ببين كي آمده؟
چيزي كه من طالب آن نبودم و دلم نمي خواست كسي متوجه حضورم در آنجا بشود.مي خواستم سري به خانواده سمويل بزنم و بروم.چندان وقتي نداشتم.مي دانستم اگر دوستان متوجه حضورم شوند ديگر به سادگي امكان رفتن از آنجا نيست و بايد دست كم يك هفتعه بايد در آنجا بمانم.
سامويل به طرفم آمد .منو در آغوش گرفت.و مرتب با صداي بلند باربارا را صدا ميزد.
مشتريان و خدمه آنجا متوجه شده بودند.
ديگر فايده نداشت كه به سامويل چيزي بگويم.
عمه باربارا دوان دوان آمد.
پير تر شده بود.آما همچنان چالاك و سر حال.
سامويل گفت: باربارار :ديدي گفتم اين پسره شرور هر كجا كه باشد همين روزها پيداش ميشه.و همانطور كه من را در بغل گرفته بود
مرتب سرزنشم ميكرد.
عمه باربار كه هميشه اشكش در مشكش بود.
با صداي بلند گفت پير مرد بچه ام رو ول كن بزار قد و بالاش را خوب ببينم.
راستش من نيز با همه سنگ دلي داشت اشكم سرازير ميشد.
عمه باربار شرو كرد به بوسيدن پيشانيم و نوازش كردنم.هر لخظه كمي از من دور ميشد بر اندازم ميكرد و دوباره ناباورانه در آغوشم مي كشيد.
سامويل يكي از خدمه آنجا را صدا زد كه چمدان من را به طبقه بالا ببرد.و گفت كيهان اتاق خودت همچنان تميز و مرتب آماده است.مگه باربارا اجازه ميده كه كسي آنجا بره.هر هفته با دست خودش آن را گرد گيري و مرتب مي كنه
وبا تحكم به باربار گفت اين بچه خسته است راه دوري آمده بزار بشينيم گلويي تازه كنه آن وقت تو هم هي بشين ور دلش و نق بزن.
باربارا گفت كيهان از آخرين باري كه ديدمت 5 سال گذشته شنيدم كه بد جوري مريض شدي مرتب خبرت را مي گرفتم از پدر
و با اشك گفت پسر كوچولوي خودم چقدر شكسته شده چهره ات.طي اين مدت بايد خيلي بهت سخت گذشته باشد.و باران سوالات بي شمار.
من هم گفتم نه عمه جان تو كه مي داني من نمي گذارم بهم سخت بگذره اجازه هم كه نمي دي جواب سوالهات را بدم.
در همين لخظه خانم جوان و برازنده اي نيز به جمع سه نفره ما پيوست.
ادامه دارد
2
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 11:48  توسط کیهان
|