زندگی عشق است و دیگر هیچ
«زندگی با تمام لحظه هایش، لحظه های شادی وغم، امید و ترس، فقط فرصتی برای آموختن عشق است.
آموختن عشق آن گونه که می تواند باشد، همان گونه که بوده و همان گونه که هست»
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:50  توسط کیهان
|
سیاست چیست؟
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه، از پدرش می پرسه: پدرجان! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی؟ پدرش فکری میکنه و میگه: بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی. من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت دولت هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه. کلفتمون ملت مستضعف و پابرهنه هست، چون از صبح تا شب کار میکنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس میخونی و پسر فهمیدهای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی. پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب میپره، میره به اتاق برادرکوچکش و میبینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی گُه خودش دست و پا میزنه. میره تویِ اتاق خواب پدر و مادرش و میبینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرورفته و هرکاری میکنه مادرش از خواب بیدار نمیشه. میره توی اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه، میبینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده و ..... میره و سرجاش میخوابه. فردا صبح باباش ازش میپرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر میگه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت مستضعف و پابرهنه رو میده، در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری میکنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره تویِ گُه خودش دست و پا می زنه!
بر گرفته از وبلاگ شبگردو با اجازه ایشان
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 16:12  توسط کیهان
|
روح بزرگ یک...
پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنجسنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.
2
نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:5  توسط کیهان
|
تقدیم به آرش
چون نیست زهرچه هست جز باد به دست
چون هست زهرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
انگار که هرچه نیست در عالم هست.
2
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 11:44  توسط کیهان
|
عطر و انتهای زمان
بعضي اوقات برايتان پيش آمده كه بدون اينكه كار خاصي داشته باشيد در خيابان پرسه بزنيد؟
آن روز من هم بدون هيچ دليلي راست يك خيابان را گرفتم و با آرامش كامل شروع به قدم زدن كردم.اصلا به فكر هيچ چيز نبودم و گاه نيز گذر زمان را فراموش مي كردم.اصلا رفت و آمد روندگان و آيندگان را نمي ديدم و باور بفرماييد تقريبا هيچ صدايي را نمي شنيدم.در بين چمع تنهاي تنها بودم .انگار در آن شهر شلوغ فقط من بودم و خدا!
حس خوبي بود.نه احساس غم نه شادي و نه درد.مانند اين بود كه در خلا قدم ميزدم.حتي احساس خستگي نيز نمي كردم با وجودي كه بيش از 2 ساعت بود در حال قدم زدن بودم.فقط گاه گداري سيگاري روشن مي كردم و با آ رامش كامل با دود آن بازي مي كردم.
براي لحظه اي پشت ويترين مغازه اي درنگ كردم.نگاهي به محتويات ويترين انداختم.مغازه عطر فروشي بود.بدون هيچ قصدي وارد مغازه شدم.تا آن لحظه فروشنده را نديده بودم.نگاهي به رديف شيشه هاي عطر درون ويترين داخل مغازه انداختم.زير لب سلامي كردم ولي جوابي نشنيدم.يا اصلا منتظر جواب نبودم.
بعد از حدود 5 دقيقه سرم را از روي رديف شيشه هاي رنگارنگ عطر بلند كردم و نگاهي به پيشخوان كه فروشنده در پشت آن نشسته بود انداختم.
خانمي بود جوان 24-5 ساله بنظر ميرسيد و زير چشمي در حال بر انداز كردن من.در ذهنش در حال سبك سنگين كردن اين مشتري عجيب بود و اينكه آيا خريدار است يا جز مزاحمين گاه و بي گاه.
ضمن اينكه مرا ميپاييد سعي مي كرد كه خود را نيز بي تفاوت نشان دهد.
براي لحظه اي از دنياي درون خويش بيرون آمدم و اسم چند نوع عطر كه ميدانستم و قبلا استفاده كرده بودم را بردم.
ببخشيد:عطر آوون هست؟
خير.
پاكو رابل چطور؟
متاسفانه آن را هم ندارم.
كريستين د...
......
با بي حوصلگي از روي صندلي جابجا شد و گفت:
اين عطرهايي كه شما مي خواهيد را فقط ميتوانيد جلوی در شاه عبدلعظيم پيدا كنيد!.
من هم در كمال خنگولگي گفتم:پس براي اينكه اين همه راه را تا آنجا نرم شما زحمت بكشيد و به سليقه خود عطري را به من بدهيد.
......
.........
........
و انصافا چندان هم بد سليقه نبود.
2
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 10:52  توسط کیهان
|
خجسته بادت این فرخنده نوروز
2
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 9:42  توسط کیهان
|