تبليغاتX
زندگی

زندگی

شاید همین باشد!!!؟

این نوشته را به ثریا تقدیم می کنم

دوستانی در گروه ایرانیان مدرن برایم میل کردن با تشکر از ایشان

فرشته ی یک کودک

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "می گویند فردا شما مرا به زمين می فرستيد، اما من به این کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت ، من هيچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. " کودک ادامه داد: " من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شيرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."

کودک با ناراحتی گفت: " وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "کودک سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود. "کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من هميشه به این دليل که دیگر نمی توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. "خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمين شنيده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کن . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسيد: "خدایا ! اگر باید همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویيد. "خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات اهميتی ندارد. به راحتی

مي توني ايشان را مادر صدا كني!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:5  توسط امیر کیهان  | 

سالها بگذشت از پی سالها

ما هنوز در انتظار سالها

.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:32  توسط امیر کیهان  | 

دیشب صدای تیشه ز بیستون نیامد؟؟؟؟؟

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد!!!!

نوشته شد:توسط کیهان

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 14:48  توسط امیر کیهان  | 

 

 خوشحال هستم که شما  حالتون بهتر شده  و خودت برگشتی

 و می تونی اینجا باب میل دوستانه مهربان و نگرانت مطلب بنویسی

از دوست عزیزمون انار هم تشکر می کنم فکر می کنم اینجا دیگه جای من نیست

 البته دوستان خوب و مهربونی هم  اینجا دیدم و همه اونها را دوست دارم امیدوارم موفق باشند

ولی اصولا معتقدم خانه عاریه برای آدم خونه نمی شه .

من دارم می روم دنبال زندگیم مثل صاحبخانه و بقیه دوستان

بگذریم امیدوارم همیشه شاد باشید و زندگی پررنگ و باعشق داشته باشید

بدرود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12:34  توسط امیر کیهان  |