یک انشا در مورد شهر هرت بنویسید!
شاید همین باشد!!!؟
یک انشا در مورد شهر هرت بنویسید!
آخييييييييييش سبك شدم.اعتراف چه خوبه
به راحتی و با اعتماد به نفس هر وقت که لازم بود گریه می کنید
و غم و غصه هایتان را در دل جمع نمی کنید تا سکته کنید.
آن قدر حرف برای گفتن دارید که هرگز کم نمی آورید.
بزرگ شده اید و کمتر برای طرفداری از تیم قرمز و آبی یا این حزب و آن حزب
جلز و ولز کرده و کور کوری می خوانید.
عشق و هنر ابداع شماست.
همیشه جوان تر از سنتان هستید و هیچ کس نام هر گل زیبایی که در طبیعت است روی شما می گذارند.
نمی داند شما چند ساله اید.
بهشت زیر پای شماست.
همیشه تمیز و نظیف و خوشبو هستید.
همیشه مقداری پول برای روز مبادا دارید که جز خودتان هیچ کس از جای آن ها خبر ندارد.
مجبور نیستید خانه به آن خانه بروید و خواستگاری کنید مثل خانم ها در خانه
می نشینید تا دیگران با کلی منت و خواهش و التماس و گل و هدیه !!!
مجبور نیستید بارهای سنگین را جا به جا کنید یا تن به مشاغلی سخت بدهید چرا که
شما یک خانم هستید.
حق تقدم با شماست.
هرگز از فرط خشم نعره نمی کشید و از فرط حسادت کبود نمی شوید
و خون راه نمی اندازید.
ضعیف کش نیستید و دق دلی رییس اداره تان را در خانه خالی نمی کنید.
نیم بیشتر صندلی های دانشگاه را شما تصاحب کرده اید.
اگر خوب فکر کنید می بینید صد ها دلیل محکم دیگر وجود دارد که شما
به زن بودن خود افتخار کنید.
بر گرفته از گروه میعادگاه ایرانیان
اي ماه در آسمان چه مي كني؟
بگو چه مي كني اي مه خموش؟
شب هنگام بر مي خيزي
و به نظاره دشتها مينشيني
آنگاه از ديده پنهان مي شوي.
هنوز اين گردش جاودانه
تو را بسنده نيست؟
هنوز به دور از رنج و ملال
شوق نظاره اين پهنه خاكي را به دل داري؟
بدان كه زندگي شبان
به سان زندگي توست
سپيده دم بر مي خيزد
و با گله به دشتها مي زند
در راه
به رمه ها چشمه ها و مرغزارها بر مي خورد
آنگاه در آستانه شب
خسته و كوفته به استراحت مي نشيند
و او را جز اين آرزويي در دل نيست
اي ماه مرا بگو:
شبان را از زندگي چه بهره ايست
و تو را از موجوديتت چه حاصل؟
اي ما نقره گون
چنين است حيات فاني ما
ولي تو اي رهرو تنها و جاودانه
كه اينچنين سر به جيب تفكر داري
تو شايد بداني
كه اين بار محنت به دوش بردن
و در پي سراب دويدن ما را چه حكمتي است
تو شايد بداني كه در وراي مرگ
آن رنگ باخته با شكوه رخسار
آن گذر به وادي نيستي و ترك يار و ديار
چه رازي نهفته است
تو به يقين به رمز اشيا واقفي
و حاصل صبحگاه و شب هنگام
و گذر آرام و بي پايان زمان را به ديده مي نگري!
ولي اگر من در كنجي به استراحت بنشينم
آواري از غم و اندوه بر پيكرم فرو مي ريزد.
شايد اگر به پرواز در ميامدم و در آن سوي ابرها به شمارش اختران
مي نشستم
و يا تندر گونه
از ستيغي به ستيغي سر ميزدم
كاميابتر بودم
اي رمه دلبندم!
اي مه نقره فام
شايد هم
پنداري خوش از سرنوشت ديگران
سراسر خواب و خيال باشد
واصلا شايد هر موجود را زاده شدن
در همه حال و به هر روال كه افتد
نحس و نامبارك است
خواه در آغلي سرد به دنيا آيد
خواه در گهواره اي گرم ديده به جهان گشايد.
-----------------------------
اين شعر ترجمه شده توسط هيوا مسيح و من با اجازه از محضر ايشان آن را تقديم مي كنم به چوپاني كرد در كوهاي جنوب تركيه که هر آنچه داشت در شرايط بسيار سخت با من تقسيم نمود.