با اجازه...
بازآای که تابه خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند
که بازم بینی

اندر دل بی وفا غم و ماتم باد
آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم کا هزار آفرین بر غم باد
در عشق توام نصیحت و پند چه سود
زهراب چشیده ام مرا قند چه سود
گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است پای بر بند چه سود
2
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:26  توسط کیهان
|
سلامم را تو پاسخگوی
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین سلامم را تو پاسخ گوی.
2
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:28  توسط کیهان
|
تقدیم به خواهر کوچولوی عزیزم شادی
من عادت كرده ام كه هيچ تصوري از كساني كه حضوري ملاقات نكرده ام در ذهن ايجاد نكنم. شما زماني كه با چت در حال گفتگو با كسي هستي يك نوع برداشت و تصور از ايشان داري همين تصور متفاوت خواهد بود اگر با تل يا ايميل با آن شخص گفتگو نماييد.اما اگر حضورا با شخصي ملاقات كنيد بسيار متفاوت خواهيد يافت با آنچه كه قبلا در تصور داشته ايد. اما من به واسطه تجربه و سن و ارتباطات گوناگون با افراد مختلف چه از نظر كاري و چه از نظر حشر و نشر اجتماعي تفريبا ديگر قبل از ديدار رو در رو هيچ تصوري از رفتار و شخصيت و حتي شكل ظاهر و نحوه برخورد فرد ملاقات شونده در ذهن ايجاد نمي كنم. اين مقدمه را گفتم تا خواننده با روحيات من در اين زمينه كمي آشنا شود. من حدودا نزديك 7 ماه است كه از طريق اين وبلاگ با شادي آشنا شده ام.هميشه به نظرات ايشان اهميت داده ام و نوشته هايش را با لذت خوانده ام. گاهي براي هم دلسوزي و ابراز همدردي كرده ايم و گاهي به هم انتقاد . اما هميشه من ايشان را خواهر كوچولو خطاب كرده ام. چند روز پيش سعادتي نصيب شد كه با اين خواهر كوچو لوي عزيزم ملاقاتي حضوري داشته باشم.البته ناگفته نماند كه من تا كنون با دوستان زيادي از طريق همين وبلاگ آشنا شده و ملاقاتهايي هم با هم داشته ايم و دوستان بسيار عزيز و خوبي هم اينگونه بدست آورده ام. قبل از آن با هم قرار گذاشتيم كه در پارك لاله درب اصلي موزه هنرهاي مغاصر همديگر را ببينيم.جايي كه معمولا من و دريا بيشتر اوقات به آنجا مي رفتيم.و همه آنچه كه در آنجاست سرا پا خاطره است برايم.يك بار با دريا به همين موزه رفتيم.نمايش فيلمهاي كوتاه مستند.چه زيبا و دل چسب بود برايم.كسي كه فيلمها را تهيه كرده بود ما را به عنوان مهمان اختصاصي خود دعوت به ديدن كرد .همينجا از لطف ايشان تشكر مي كنم. در ابتداي يكي از فيلمها در عنوان بندي آمده بود: تقديم به كساني كه هيچگاه چيزي به آنان تقديم نشده است. هنگام خروج از سالن به تهيه كننده فيلم گفتم كه همين يك عنوانبندي شما ارزش صدها فيلم را دارد و تغارفي هم رد و بدل شد كه در خاطرم نمانده .بگذريم. ساعت 10/30 صبح با هم قرار گذاشتيم اما من چونكه كار زيادي نداشتم كمي زودتر در محل قرار حاظر شدم. خودم را به چيزهاي مختلف سرگرم كردم.شادي راس ساعت مقرر آمد.تا آمد من شناختم ايشان را بدون اينكه هيچ تصويري از ايشان داشته باشم.اما منتظر ماندم.از كنارم رد شد .من برايش دست تكان دادم اما متوجه نشد.با تل تماس گرفت من گفتم كه كنارت هستم. تقريبا با شك و تردريد نگاهي كرد.فكر ميكنم تصور ديگري از من داشت. با هم احوالپرسي كرديم.حال خواهر كوچولوي من چطوره. در رفتارش ميشد وقار و متانت يك شاهزاده خانم را ديد و به همان اندازه شيطنت يك دختر كوچولوي شيطان و در نگاهش ميشد و نحوه بيان كلمات ردي از يك فيلسوف و اديب مشاهده كرد.چيزي كه اصلا با سن ايشان هم خواني نداشت. رفتار و گفتارش نشان از تجربات ايشان و توجه به كنه مسايل زندگي فردي و اجتماعي را ديد. به هر حال انصافا من از ديدن ايشان بسيار خوشوقت شدم. بعد از چند لحظه وارد موزه شديم.عنوان نمايشگاه موزه عكسهاي عصر قاجار بود.تعدادي از آنها براي من بسيار جالب بودند.زيرا من تعداي از آنها را قبلا ديده بودم در نزد صاحبان اصلي آن عكسها.تعدادي عكس هم از وقايعي مانند جنگ و زلزله كه نه شادي خوشش آمد و نه من. شادي مي گفت اولين با است كه به اين موزه آمده است.اما همه جاي آن براي من آشنا بود.چند لحظه هم در يكي از لابيرنتهاي آن نشستيم و با هم گفتگو كرديم. در پايان به شوخي گفتم شادي جا ن دريا خيلي سفارش كرده كه خسته و تشنه و كرسنه تورا بر نگردانم.كه لبخندي زد. در ترياي موزه نوشيدني نوشيديم.و به گفتگو پيرامون مسايل مختلف پرداختيم.البته يادم رفت يك موضوع را بگم.پيش از آن شادي خيلي بي مقدمه به من گفت :كيهان؟!تو بسيار ساده هستي. من هم به شوخي يه چيزي گفتم .البته دليل را هم از ايشان پرسيدم و ايشان هم جوابي داد كه من اكنون در خاطر ندارم. و اينكه تو را جور ديگري در ذهن داشتم و...بگذريم. بعد از نمايشگاهي به اسم زنان سرزمين من ديدن كرديم جالبترين قسمت آن دختراني بودند كه هر كدام لباس محلي يكي از قوميتهاي ايران را پوشيده بودند.و مردمي كه تند و تند از آنان عكس و فيلم مي گرفتند. و من هم البته كمي سر به سر بعضي از آنان گذاشتم. ظهر ناهار را در همان سفره خانه سنتي خورديم يادت كه مياد .بهترين خاطرات من و تو يا شايد فقط من.از روي منو هر غذاي سنتي كه سفارش ميدادم نبود.آخر سفارش را به عهد ه شادي گذاشتم به هر حال چيزي سرف شد.و ساعتي استراحت كرديم. قديمي زديم و به همان كافي شاپ هميشگي رفتيم يادته؟همان كه ترانه عسل بانو را برايمان پخش كرد. ساعت نزديك 14 همانجا از هم خدا خافظي كرديم.من منتظر ماندم تا در پيچ خيابان ناپديد شد و در دل گفتم خدا خافظ خواهر كوچولوي من ديداري كه ديگر ممكن است هرگز تكرار نشود. آري خواهر ك.چولوي من شادي رفتار و گفتارش بسيار جلوتتر از سنش مينمود.و من مطمينم كه آينده درخشاني در انتظار اوست.از هوش سرشاري برخوردار است و احترام فوقالعاده اي براي والدينش قايل است. سوالاتي هم از من پرسيد و من هم در حد مقدور جواب دادم.چندان نحوه زندگي من برايش جالب نبود و بنظرش اينگونه زندگي بايستي كه خيلي سخت باشد. خواهر كوچولوي عزيزم برايت آرزوي خوشبختي و سعادت مي كنم و مطمينم با درايت و پشتكاري كه داري حتما در زندگي موفق خواهي بود.
2
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 15:33  توسط کیهان
|
برگ سبزی است...
نا کجا آبادی به....
غرض از نوشتن پست ماقبل اين بود كه انسان در طبيعت بدون ابزار و امكانات بسيار آسيب پذير است .حتي اگر به امكانات مدرن امروزي نيز مجهز باشد باز شرايط زندگي برايش بسيار دشوار خواهد بود.
درياي طوفاني و تاريك اعماق جنگل و باطلاق را ياد آور مي شوم.
خود را در آن شرايط ببينيد آنوقت شايد تا حدودي بتوانيد كساني كه در آن شرايط مجبور به زندگي و كار براي مدتهاي طولاني هستند را درك كنيد.
من به مقتضاي شايد يك تصادف و شايد هم....تخصصم در مورد دريا و باتلاق است و علاقه ام به كوه و كوهستان.جالب است بدانيد آنچه كه به شدت به آن غلاقه مند بوده ام تاكنون چندين بار مرا به مهلكه انداخته است .اما آنچه كه در مورد كارم و تخصصم بوده و شايد بيشتر عمر مفيدم را هم با آن سر كرده ام هيچ وقت خطر آنچناني برايم ايجاد نكرده است با وجودي كه از نظر منطقي محيطي خطر ناك و حادثه آفرين است.
بنا بر اين به نظرم آنچه كه مورد عشق و غلاقه آدمي است هميشه وي را به مهلكه مي اندازد.
مي گويند از منصور حلاج پرسيدند عشق چست؟
فرمود:امروز بيني و فرداي بيني و پس فردا بيني!
امروزش بر دار زدند.فردايش سوزاندند و پس فردا خاكسترش را بر رودخانه فرو پاشيدند.
من با خودم عهد كرده بودم كه هميشه در هر پست نامي از دريا ببرم اما چندين روز است كه تصمصم تازه اي گرفته ام علاوه بر آن.
اين تصمصم امروز به مرحله نهايي خود رسيد.
ميدانيد كه مارين و ماره و مي... همه اسامي هستند براي دريا.
من تصمصم گرفته ام كه اين نام را جاودانه كنم يا حد اقل به مدت طولاني و سالها اين اسم را به به عنوان يك موضوع در جغرافياي تخصصي جهان به ثبت برسانم
شايد تنها كسي كه بداند من چه مي گويم دريا باشد.
دريا يك اسم مستعار است و اسم واقعي دريا تركيبي تاريخي از اين اسم و در واقع اسم يك اله ايراني است .اله پاكي و پاكيزگي و بار وري و آبهاي روان و زلال.
من در چهار نقطه جهان اين اسم را بر چهار سازه خواهم نهاد و در سايت پلنها و هند بوك گايد ها آنها را به همين اسم به ثبت خواهم رساند.به نظرم اينگونه شايد بتوانم عشق خودم را به ايشان نشان نشان دهم.چنانچه روزي هريك از شما به چنين اسمي بر روي يك سازه دريايي در هر گوشه از اين جهان برخورد بداند كه اين يادگار يك عشق است.
دريا جان چنانچه علامت بخصوصي نيز مورد نظرت است بگو تا در بلند ترين نقطه سازه به بهترين شيوه ترسيم گردد.مطمين باش از اهمين امروز شروع خواهم كرد و اولينش را حد ا كثر تا يك سال ديگر به ثبت خواهد رسيد.
به نظرم سفارش دهندگان چنين استراكچرهايي بسيار خوشبخت هستند.زيرا تمام توان خود را براي استحكام و زيبايي و راحتي آنها به كار خواهم كرفت.سعي خواهم كرد كه كساني كه در آن شرايط سخت كار مي كنند بهترين و راحت ترين امكانات زيست را برايشان طراحي كنم.چنانكه حتي صداي مهيب طوفان و گولاك را نشنوند و و با آرامش كامل به زيست و وكار و استراحت بپردازند. و همه اينها مديون لحظه اي آرامشي هستند كه من بر بازوي دريا داشتم.لحظه اي كه مظمينم ديگر هيچوقت تكرار نخواهد شد.اما من اين آرامش را براي ديگران خواهم ساخت.
آراي دريا جان و اين آخرين حد توان من در قدر داني و قدر شناسي از شماست.
اين موضوع شايد از نظر شما بي اهميت يا كم اهميت باشد اما يادمان باشد بسياري از بزرگان هستند كه حاظرند هر كاري بكنند تا چنين موضوعي در موردشان مصداق پيدا كند.
اين هديه من است به شما.
زيرا به نظرم هيچ هديه اي قابل عشق مرا ندارد.شايد اين...
2
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 13:57  توسط کیهان
|