این روزا خیلی دلم می خواد که با کسی حرف بزنم.
هر هرفی را که به هرکسی هم نمی شه زد.
جان ز تنهایی به لب آمد خدا را همدمی..........
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:48  توسط ای-آ-س-د-ف
|
شاید همین باشد!!!؟
هر هرفی را که به هرکسی هم نمی شه زد.
جان ز تنهایی به لب آمد خدا را همدمی..........
خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پر پر نشده
دل آسمون سبک تر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشک ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داتشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست


از او پرسم که این چی است و آن چون
یکی را.................