شكار و بقيه قضايا(واقعیت یا خیال)
در شمال افغانستان معمولان زمينهاي كشاورزي صاف و هموار و قابل آبياري بسيار كم هستند.
به همين دليل در عمق دره ها و در خاشيه رودخانه ها از همان مقدار اندك زمين قابل آبياري كه وجود دارد سعي مي شود استفاده بهينه اي بعمل آيد.
اينگونه زمينها هم معمولان دور از دسترس هستند و محل آنها تا روستا معمولن بسيار دور است.آن هم بايد به وسيله چارپايان و يا پاي پياده از دره ها و گردنه ها عبور نمود تا به محل كشت و كار رسيد.حد اقل اين راه پيمايي 2-3 ساعت طي طريق مي باشد.اعلب اين مسيرهاي مال رو را نيز مردم همان منطقه درست كرده اند با بيل و كلنگ جاهايي را تراشيده يا بر روي يك شيار بسيار تند با چيدن تخته سنگ مسير عبور درست كرده اند.
در اين اندك زمينهاي آبي نيز سعي مي كنند برنج يا زرت يا حبوباتي مانند ماش بكارند و خود نيز مصرف كننده محصولات هستند و بسيار كم اتفاق مي افتد مقدار محصول بيش ا ز از نياز خانواده باشد و بتوانند مقداري از آن را بفروشند.
كشت برنج هم بسيار ابتدايي است.زمين را آب مي بنندد سپس با وسيله اي چند شاخه و دندانه دار كه به 2 حيوان(معمولن قاطر يا گاو)بسته شده است آن را به باتلاق تبديل مي كنند سپس بذر شلتوك بسيار نا مرغوبي كه قبلن به مدت چند روز در آب خيسانده شده را با دست در زمين باتلاقي مي پاشند و دوباره عمليات به هم زدن باتلاق را از سر مي گيرند.سپس زمين را كرت بندي مي كنند تا بتواند مدت بيشتري آب را در خود نگهدارد.
آب را هم توسط نهرهايي كه از رودحانه جدا كرده اند به زمين كشاورزي مي رسانند و جلوي رودخانه را سدهاي موقتي با سنگ و چو.ب و خار و خاشاك مي بندد.يكي از مشكلات آنها شكستن گاه و بي گاه اين سدهاست و ناچارند شبانه روز مراقب انها باشند تا برنجزار مختصرشان خشك نشود.
به هر جهت..
دشمن عمده محصولات آنها هم از همان ابتدا خوكهاي وحشي هستند و وقتي كه خوشه كردند گنجشكها آفتي بي امان هستند كه تمام خوشه ها را از دانه تهي مي كنند.و كشاورز بي چاره ناچار است شبانه روز از كشت و كار محتصرش محافظت نمايد.آن هم درست در جايي بسيار دور افتاده و دور از آبادي و آباداني و در محيطي بسيار نا امن.
بگذريم غرض در اينجا بر شمردن مشكلات كشاورزان نيست.حكايتي است كه براي من پيش آمده.
در اوايل پاييز معمولن وقت و جين كردن برنجزارهاست.چون به صورت دست پاش هستند داچار بايد مقداري از آنها كنده شود و دور ريخته شود و همچنين علفهاي هرز نيز كنده شوند .به همين دليل دسته جمعي معمولن بيشتر مردان آبادي براي انجام اين امر به سر كشتزار مي روند .اين كار بسيار خسته كنند و پر زحمت و مرارت است.بايستي در زير تيغ آفتاب در بين گل و لاي و به شكل خميده ساعتها به كار مداوم ادامه داد...
البته همانطور كه مي دانيد سردار خان از انجام اينگونه كارها معاف بود و معمولن عمله و اكر و پسر عموها و پسرها و پسر خاله ها و پسر دايي ها و پسر ....اين كارها را برايش انجام ميدادند بي مزد و بي منت و با كمال ميل.
در اينگونه سفرهاي دسته جمعي كه چندين روز هم طول مي كشيد من هم سعي مي كردم در معيت سر دار خان باشم.به من خوش مي گذشت طبيعت بكر و آسمان پر ستاره و زندگي بسيار ساده و ...
باري :
يك روز از همين روزها كه همه خسته از كا ر بودند و من كنار چشمه اي با آب سر در زير چندين درخت بزرگ نارون لم داده بودم و چايي قند پهلو مي نوشيدم و سيگار دود مي كردم سر دار خان لب خند زنان و عرق ريزان به سمت من آمد.
بعد از احوال پرسي سر دار خان هم نشست و چايي نوشيد و كمي با هم گپ زديم.
سر دار خان گفت :امير كيهان مردها خسته هستند چند روز است كار سخت مي كنند و غذاي درست حسابي هم نخورده اند اگر امكان دارد مي تواني لطفي در حق من بكني؟
گفتم :خان به سلامت باد!هر امري بفرمايي مطاع است و من مطيع.امر امر مبارك است سردار خان جان!!
ايشان از مجيز گويي من بسيار خوشخوشانش شد و بادي به غب غب انداخت و گفت:
اگر امكان دارد آن تفنگ ورندل مرا بر دار و برو شكاري بزن براي چاشت اين مردم.ثواب دارد بسيار وقت است كه گوشت نخورده اند.
راستش سردار خان ورندل عزيزش را اگر پدرش كه آن همه برايش عزيز بوده از گور در آيد و فقط تاكيد مي كند فقط بخواد آن را در دست بگيرد و ور انداز كند سردار خان خاظر نيست آن را به دستش بدهد حالا به اين سهولت و با كمال ميل با خواهش و تمنااز من مي خواست آن را بردارم و بروم شكار برايم جاي تعجب بود كه هيچ مقداري هم شك بر انگيز!!!!!
گفتم:چشم سردار خان اما من كه اين منطقه را بلد نيستم.
سردار خان:بلد همراهت مي كنم.
من:اصلن آيا اين منطقه شكار دارد!!؟
سردار خان:راستش قديمتر ها بوده ولي مدتي است كسي براي شكار به اين طرفها نيامده تا بداند چه حبر است!!
من:خوب سردار خان جان الان كه بعد از ظهر است و وقت تنگ بگذار لا اقل فردا صبح برويم شكار آخر با اين نا بلدي راه و وفت تنگ و نبود شكار ...و انتظار داري من چی شكار كنم!!
اصلن اجازه بده سوار يكي از اسبها ميشم ميرم آبادي هم سري به گل خاتون جان مي زنم و ديداري تازه مي كنم (آخر دو روز بود از ايشان دور بودم و همچين گلاب به روتان يه مقداري احساس نياز مفرت و...)و هم مي گم گوسفندي برايتان ذبح كنند و مي آورم.
سردار خان:آيييييي امير كيهان خان مي خواهي رو سياهم كني؟ مي خواهي خانه خرابم كني ؟مي خواهي بي آبرويم كني مي خواهي ...
اگر ميان حرفش نمي پريدم تا فردا صبح همينطور ادامه مي داد...
من:آخه چرا سردار خان؟مگه چي ميشه!!!
سردار خان:اولن كه مسير بسيار دور است دومن راه بسيار نا امن است سومن دير وقت است چهارمن مي خواهي مردم بگويند كه سردار خان مهمانش آن هم مهمان عزيزش را بكار وا داشته...
من:خوب خوب خوب فهميدم سردار خان باشه ميرم همان شكار را براي شما و آدمهايت ميزنم.
آدم زبر و زرنگ و بلد راهي را همرا هم كرد و سفارش اكيد به ايشان كه مثل تخم چشم مواظبم باشد تا از بلاياي عرضي و سماوي در امان باشم چند تا دعا و ورد هم خواند و دور من فوت كرد و مطمين بود كه اين اوراد و ادعيه مرا از هر بلايي محفوظ خواهند داشت.
تفنگ نازنينش به دستم داد.ورندل با كاليبر 300 ام ام كه فقط نمونه اش را ميشد در موزه هاي نظامي ديد.و من شك داشتم كه بشود تيري با آن شليك كرد و يا اينكه اصلن فشنگها ممكن است بعد از اين همه سال فاسد شده باشند و شليك نشوند.
از نگاه ملتمسانه سردار ميشد حدس زد كه چقدر نگران تفنگش است و با زبان بي زباني مي گفت كه جان شما و جان تفنگم.
به هر حال من حدس زدم كه باز هم خان حتمن با يكي از خوانين از آن شرط بندي هاي كذايي كرده است كه فقط كيهان مي تواند در اين منطقه شكار بزند و لا غير و بعد هم كلي پز بدهد و...
مقداري آذوقه و آب توسط راهنما در كوله پشتي گذاشته شد.ساعت نزديك 2 بعد از ظهر بود و من مطمين بودم در طي 2-3 ساعت باقي مانده به غروب امكان رد زدن شكار و پيدا كردن و شكار كردن آن هم در آن منطقه نا آشنا نقريبن غير ممكن است.
راهنما بسيار آدم زبر و زرنگي بود .كوه رو برو را نشان داد و مسير رفت را از همان جا نشانم داد.اما خودش هم اصلن اميد به دبدن شكار چه برسد به زدن آن را نداشت.
را افتاديم كناره پرتگاه مشرف به دره را گرفتيم سينه كش بسيار صعب المصيري بود .صخره ها و پرتگاها و از آن بدتر سنگلاخهايي لغزنده كه هر لحظه سنگريزه ها از زير پايت مي لغزيدند و از شيب تند كوه سرازير ميشدند.با دوربين تمام مسير را پا كرديم دريغ از جنبنده اي.جتي خرگوشي هم ديده نمي شد چه برسد به بز كوهي.!!
آفتاب نزديك به عروب بود در پشت كوهاي روبروي ما .كوهايي سر به فلك كشيده كه كوهي كه ما در راس آن بوديم در مقابل آنها تپه اي بيش نبود.
به تجربه مي دانستم شكار در هنگام غروب بسيار بي پروا مي شود و اگر وجود داشته باشد به راحتي مي توان آن را ديد.
در حاشيه خطالراس كوه شروع به. رفتن به سمت غرب كرديم.من در جلو و راهنما در پشت سرم با فاصله جدود 10 متر.
براي يك لحظه در حاشيه بلندي روبرو در فاصله كمتر از 100 متر جنبنده اي را براي لجظه اي ديدم و بعد ناپديد شد در پشت يك تخته سنگ.
با ورم نميشد. فكر كردم حتمن اشتباه ديده ام.با دست به همراهم اشاره كردم كه بنشيند.چند متري نيمخيز به سمت بالا رفتم يك بز كوهي جوان كه به آرامي در حال چرا بود و پشت به ما.
جاي درنگ نبود.بز بينوا به راحتي شكار شد.راهنما به سرعت خودش را به من رساند.شكار را نشانش دادم.با سرعت دست بكار شد و در طول كمتر از يك ساعت آن را تميز كرد و را افتاديم .
آفتاب عروب كرده بود به نيمه كوه رسيديم.هوا عالي بود.راستش يه جورايي دلم نمي خواست شب را در دره سپري كنم.شبها پشه كوره ديوانه ميكرد آدم را.حتي از پشه بند من هم وارد ميشدند و تمام بنم را نيش نيش مي كردند و تا صبح خواب به چشمم نميامد و دم صبح فقط مي توانستم بخوابم.
بنابر اين به راه نما گفتم جايي را سراغ داري كه شب را آنجا اتراق كنيم؟
راهنما با تغجب نگاهي به من كرد و گفت :هرچه شما بفرماييد اطاعت مي كنم اما ...
نزاشتم حرفش را تمام كنه گفتم يه جاي خوبي پيدا كن كه شب را همينجا بمانيم.
راهنما كفت كمي پاينتر جاي خوبي سراغ دارم...
را افتاديم نيم ساعت از شيبهاي تند و سخره ها سرازير شديم راهنما به چابكي و با وجود بار سنگينش قدم بر مي داشت و سبك بال سرازيري را طي مي كرد و من هم به دنبالش دوان و مواظب اينكه نكند قنداق تفنگ نازنين سردار به سنگي بخورد و خداي ناكرده كمي خش بردارد.
به هر حال راهنما ايستاد.جايي هموار كه دو تخته سنك چسبيده به هم سرپناهي ايجاد كرده بودند.
هوا داشت تاريك كي شد.
راهنما به سرعت دست بكار شد.هيزم جمع آوري كرد .آتش روشن كرد.
دل و جكر شكار را به سيخ كشيد و مشحص بود كه ديگر نا ندارد و از خستگي رمقي برايش نمانده است.پشت به سخره داد و ديدم كه دارد چرت مي زند.
من هم فنجاني چايي براي خودم ريختم و مواظب كبابها بودم كه نسوزند و آنها را مي چرخاندم.
هوا ديگر كاملن تاريك شده بود.
بوي كباب و اشتهاي مرا حسابي تحريك كرد.چند لقمه اي خوردم و بقيه را لاي نا ن گذاشتم كه سرد نشود .دلم نيامد راهنما را از خواب بيدار كنم مي دانستم اگر بيدار شود ديگر تا صبح نخواهد خوابيد و نگهباني خواهد داد.بنا بر اين خواستم كه حد اقل يكي دو ساعتي بخوابد و اگر خوابم گرفت بيدارش كنم.
چايي ديگري ريختم و سيگارم را روشن كردم.
شعله ها ي آتش زيبا و پر حرارت در آن شب فرخ بخش پاييزي.واقع داشتم از زندگي لذت مي بردم.در كل روز بسيار خوبي بود آن روز برايم.
فنجان را به لب بردم نگاهي به قيافه معصومانه راهنما كه مردي بود حدود 40 ساله و آفتاب سوخته انداهتم.چنان با آرامش به تخته سنگ تكيه داده بود و چنان با آرامش به خواب رفته بود كه انگار كودكي در دامان مادر.
فنجان را به لب بردم .يك نفر در خال نزديك شدن بود.خواستم راهنما را بيدار كنم اما...
در همان آن آن فرد در 2 متري من و نزديك آتش ظاهر شد. لباسي سرتاسري و بلند وسفيد.همانند لباس مردان عرب.خوب كه به چهره اش نگاه كردم زني بود و نه مرد.
با پاهاي برهنه و موهاي كوتاه م مجعد و چشمهاي شرر بار و فقط از روي برجستگي پستانهايش ميشد فهميد كه زن است.پاهاي برهنه اش در آن سنگلاخ كوهستان برايم عجيبتر از حضور ناگهاني اش بود.
چهره اش سبزه بود و آفتاب سوخته.خطوط چهره اش و بيني كشيده اش چهره اي با ابهت اما نجيب به وي داده بود.ميانه اندام با قدي نسبتن بلند حدود 180 سانت.چند لحظه محو قد و بالاي اين موجود عجيب شدم در آن وقت شب .
سر شكار را با يک دست بلند كرد. به محاظات چهره اش .نگاهي به آن انداخت.با صدايي ملايم و آهنگين گفت:
عجب شانس بدي دارم من.امير كيهان تو كجا و اينجا كجا تا يكي از گله مرا شكار كني!سپس آن را سرجايش گذاشت.قبل از ا نكه من بتوانم حركتي كنم و يا حرفي بزنم به همان سرعت كه ظاهر شده بود نا پديد شده .من ماندم و يك بهت عميق و عطري و رايحه اي كه بعد از ناپديد شدنش در مشامم پيچيد را هيچ وقت از ياد نخواهم برد.عطري كه هيچ كجا تا آن زمان نه بوييده بودم و نه ديگر توانستم جايي پيدا كنم آن را.
پ.ن:اين خاطره را تاكنون حايي بيان نكرده ام.زيرا هنوز هم مانده ام بين واقعيت يا خيال بودن آن.
كي بود و چي بود؟نمي دانم.اما ياد و خاطره آن هنوز هم گاهي لرزه بر اندامم مي اندازد و ياد آوري شمیم آن عطر سرمستم مي كند.
پ.ن 2:نظر آرش در اين مورد بخصوص برايم بسيار مهم است.البته نظر ديگر دوستان نيز همچنين.
مهم ترين منظور از اسم گذاري، اين است كه افراد از همديگر مشخص باشند.
از ابتداي تاريخ حيات بشر وقتي كه كودكي به دنيا مي آمده يا مدت كوتاهي
بعد از تولدش، براي اين كه از سايرين متمايز باشد، اسمي رويش مي گذاشته
اند.
اما در دوران باستاني، وقتي والدين كودكي مي خواستند اسمي روي او
بگذارند، سعي مي كردند اسمي را انتخاب كنند كه چيزي را بيان كند؛ يعني
به عبارت ديگر، معني داشته باشد. براي مثال، اسمي كه ظاهر او را تفسير
كند يا كلمه اي كه محبت آميز باشد. اسم هاي مسيحي غالباً از زبان هاي
ديگر گرفته شده اند. مثلاً «بنجامين» كه از زبان عربي گرفته شده
ست. «آندرو» از يوناني، «آمي» از لاتين و يا «آلفردو » از انگلوساكسون.
در اصل، تمام اسم ها داراي يك معني خاص بودند، مثلاً كودك دختري كه در
زمان قحطي به دنيا مي آيد، اسمش را آنا مي گذاشتند كه در زبان «سلتي»
معني قحطي مي دهد. يا كودك دختري كه موهاي طلائي داشته، «فلاويا» نام
گذاري مي شد كه در زبان لاتين معني زرد را مي دهد. يا «بلانش» كه به
فرانسه معني سفيد را مي دهد. اسم هاي ديگري كه معني خاصي دارند عبارتند
از ديويد (محبوب) سوزان ( زنبق)، دبو را (زنبور عسل)، مارگرت (مرواريد).
در انگلستان و امريكا، والدين بچه ها هر اسمي كه مايل باشند، مي توانند
روي بچه هاي خود بگذارند. ولي در فرانسه و آلمان، حتماً بايد اسم بچه ها
را از روي يك فهرست اسمي انتخاب كرد.
موقعي كه يك اسم از يك زبان به زبان ديگري، ترجمه مي شود، مفهوم هاي
جالبي پيدا مي كند. مثلاً «هنري» يك اسم «تيوتني» است، به معني «رئيس
خانواده». اين اسم به صورت هاي هاري، هال، هنريش (آلماني)، انريكو
(ايتاليائي) و بالاخره هندريك ( دانماركي) در آمده است.
اسم دوم، يا اسم خانوادگي، براي اولين بار در حدود 900 سال پيش، متداول
گشت، به خاطر اين كه، با يك اسم تنها، باز هم مشخص كردن افراد از يك
ديگر كار مشكلي بود. انتخاب نام خانوادگي از طرق مختلفي بود. مثلاً نام
خانوادگي از اسم پدر يا شهري كه زندگي مي كردند، يا نوع تجارت و از اين
قبيل چيزها انتخاب مي شده است.
+++++++++++++++
پ.ن:با تشکر از گروه ایرانیان مدرن
غرق در افکار دور و درازی بودم.یاد روزهایی که با دوستان چه شلوغ بازیها که نمی کردیم و یاد آن چشمهای آهو وش و نجیب.بعد از سالها هنوز هم گاهی خوابشان را می بینم.چه زیبا و صمیمی!میشد تا عمق وجودش را دید در آیینه چشمانش.صاف و ضلال و آهنگ صدایش دلنشین.برای من بیگانه آن زمان دنیایی از یگانگی بود.
غرق در این افکار بودم که صدایی مرا به خود آورد.!!
.
آقا ببخشی میشه یه سوال از شما بپرسم؟.
گفتم بفرمایید.
گفت می خوام مقاله ای در باره اعتیاد در میان نوجوانان دختر بنویسم شما می توانی کمکم کنی؟
گفتم رشته تحصیلیت چیه؟
گفت پزشکی می خونم.
لبخندی زدم و گفتم من هم از جامعه شناسی و مسایل اجتماعی بیشتر از شما اطلاع ندارم بهتره بری در رشته تحصیلی خودت تحقیق کنی.آخه من هم یه معمار هستم.
با تعجب به من نگاهی انداخت و مانده بود بین اخم کردن و لبخند زدن.
و من نییز حیران نگاهای کنجکاو گذرا...و عجیب نا آشنا
نمی دانم چرا در چنین اوقاتی اینقدر احساس غربت می کنم!؟؟
شعر بسیار زیبایی ست.من بی اختیار چند بار خواندمش و حیفم آمد دوستانم از خواندنش بی نصیب بمانند.
اما حیف که نمی دانم شاعرش کیست.
شما می دانید؟
,
After all, it's your life. Why give others the chance to rule your
life?'
و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟
ماجراهاي من و سر دار خان
عروسي....
چندين روز طول كشيد تا من و سردار خان به توافق برسيم.در طي اين مدت گل بانو جان هم از عشوه گري و دلربايي و تنازي و هر گونه خدمتگذاري ديگر كوتاهي نمي كرد.من با وجودي كه دلم غنج ميزد اما بهانه مي آوردم و بازار گرمي مي كردم و ...ولي ظاهرن سردار خان گرگ باران ديده بود و حرفه اي تر از آن بود كه به روي مبارك من بياورد . مي دانست كه اين همه عشوه و نازهاي من هم چندان واقعي نيست و دير ياز زود رام شده و در تله خواهم افتاد.
من هم بعد از چند روز فكر كردن يك روز عزمم را جزم كردم و با سردار خان وارد بحث جدي شدم و از همان اول سعي كردم كه سنگهايم را با سردار خان وا بكنم و بي خودي خودم را به درد سر نيندازم.
در ديوان خانه سردار خان نشسته بودم و پيرامون مسايل مختلف بحث مي كرديم.
سردار خان صجبت را به مسايل خانواده و زناشويي و ازدواح و ثواب ازدواج و اجر اخروي آن و آرامش خيال و...يك سخنراني مفصل براي من كرد و در پايان...
سردار خان:خوب عمو جان تصممت را نگيري به همين زودي گل بانو جان به خانه بخت ميره و آن وقت تو دستت به هيچ است..ها گفته باشم!!
من:راستش سردار خان از خدا كه پنهان نيست از شما چه پنهان من هم بدم نمياد ولي آخه...
سردار خان:پس مباركه...ديگه جرفي نباشه همين كه شما دو تا راضي باشيد كافيه!
من:عمو جان دوتا كدامه شما اصلن نظر آن خانم را پرسيدي!
برقي شيطنت آميز در چشمهاي سردار خان درخسيد و لبخند موذيانه اي زد...
تازه شصتم خبر دار شد كه اينها همه برنامه ريزي شده بوده ...و سردار خان همان روز كه قبول كرد من حدا زندكي كنم در واقع نقشه اين ازدواح را هم كشيده بوده... و آه از نهاد م بر آمد .فهميدم كه اين سردار خان كه بنظرمن مجسمه حماقت و بلاهت بود چه عحوبه ايست و چه سياس نابكاري كه همه را هر گونه كه بحواهد مي تواند بازي دهد.
من هم حيلي محكم گفتم سردار خان ؟ببين با وحودي كه شما براي من بسيار محترم هستيد و هر دستوري كه بديد به ديده منت انجام ميدم ولي بايد شرايط من را هم درك كني!
من اينجا غريب هستم .هيچ فك و فاميل و آشنايي به جز شما در اينجا ندارم ضمنن مدت كوتاهي هم اينجا هستم.بعد هم ناچار بايد بروم.شرايطم هم به گونه اي نيست كه بتوانم ازدواج كنم و در 22 سالگي حانواده تشكيل بدهم.بنا بر اين ...
سردار خان نگذاشت كه حرفم تمام بشود.خيلي مخكم و آمرانه گفت:
آقا جان كي گفته شما اينجا غريب هستي؟تمام مردم منظقه شما را مي شناسند.همه آرزو دارند با شما همكلام شوند و با شما وصلت كنند.ضمنن اين ازدواج به نقع شماست.همينكه بدانند شما متاهل هستي بسياري از مسايلي كه ممكن است براي شما پيش بيايد ديگر رخ نخواهد داد.ضمنن شما تا زمااني كه اينجا هستي با گل بانو زندگي مي كني بعد از رفتن هم حق و حسابش را من پرداخت مي كنم و ..پس خيالت راحت با شد
زياد سرتان را درد نياورم
در عرض چند روز تمام كارها به يد با كفايت سردار خان انجام شد...تا سر جنباندم ديدم كه كنار سفره عقد نشسته ام با آن لباسهاي مخصوص و....
جشن نسبتن مفصلي گرفته شد خطبه عقد خوانده شد.... و سردار خان سخنراني مفصلي كرد كه اين بايث افتخار ماست اين ازدواح و اينكه از اين به بعد آقاي كيهان از طايفه ما ست و بايد همه از ايشان حمايت كنند و چه و چه...
تعداي هم هديه مختلف از لباس گرفته تا اسلجه و دوربين شكاري و ضبط صوت و.ساعت مچي و...تهيه شده بود كه به بعضي از مهمانان داده شد.
مقدار زيادي هم نقره آلات براي عروس خانم خريداري شده بود(من هرچه اصرار كردم طلا بخرم براي عروس خان قبول نمي كرد و مي گفت طلا رسم نيست ...در نهايت به خريد 2 انگشتر طلا رضايت داد كه براي عروس خريداري شد).
چندين هديه گرانقيمت هم به من داده شد.از جمله يك اسب بسيار اصيل و زيبا با زين و يراق كامل و گلي هديه ديگر.ظاهرن رسم بود كه در قبال هديه هايي كه ما داده بوديم هديه اي دريافت مي كردم)
جشن پايان گرفت..
ديوارهاي خانه محل زندكي ما را با پارچه هاي رنگارنگ تزيين كرده بودند.و اجساس مي كردم كه درون يك باغچه پر از گل زندگي مي كنم و از آن ديوار زمخت ديگر خبري نبود و در زير پارچه ها پنهان شده بود.
اولين شب زندگي را با گل خاتون حان به شكل رسمي شروع كردم.
از اينجا به بعد براي زير 18 سال ممنوع و ممكن است كمي بي نزاكتي باشد.اما عرب مي گويد:بين الاحباب تسقت الآداب) و بر مبناي همين حديث شريف ما هم به ناچار مي گوييم هر آنچه كه گذشت:
من :گل خاتون جان خيلي خوش آمدي صفا آوردي قدم بر روي چشم و دل ما گذاشتي اميدوارم كه بتوانم لحظات شيريني را براي شما فراهم كنم ....
گل بانو:چشمها را پايين انداحته با هزار ناز و ادا و شرم مانند اينكه براي اولين بار است كه همديگر را ميبينيم...با صدايي كه به زور شنيده ميشد تشكر كر د واينكه كنيز شما هستم و اميدوارم با من تندي و پرخاش نكني و من را اذيت نكني و من هم هميشه كنيز شما خواهم ماند و به شما وقادار خواهم بود و به هيچ مرد ديكري همكلام نمي شوم و نگاه نمي كنم و....
مقداري كه به تعارف گذشت و...ما هم ايشان را دعوت به تختخواب كديم اما....
تا خواستم به ايشان نزديك بشم چشمتان روز بد نبيند
شروع كرد به لرزيدن و ترسيدن و به گوشه اي پنا برد و چنان حالت دفاعي به خودش گرفته بود گه من دلم سوخت . بسيار ناراحت شدم.اين خانم كه تا ديروز از سر و كول من بالا مي رفت امشب كه همسر من بود اينگونه به كنجي پناه بده بود و خودش را چنان جمغ كرده بود كه انگار مي خواست از دست يك جنايتكار در امان بماند.
من هم فكر كردم لابد آمادگي نداره و مفداري نازش كردم و زمزمه عاشقانه و حرفهاي خوب خوب و گفتم باشه هر زماني كه شما آمادگي داشته باشي ما هم زناشويي را شروع مي كنيم . مثل بچه آدم گرفتم يه گوشه تخت خوابيدم و تا صبح خر . پف كردم.
هر روز بيشتر به ايشان مجبت مي كردم و سعي مي كردم كه مجبتش را جلب كنم.اما تا نزديك ميشدم باز همان ادا و اصولها و به كنجي خزيدن و حالت مضلومانه و دفاعي به خود گرفتن و....ديگه حسابي كلافه شده بودم .از هر راهي كه وارد ميشدم فايده اي نداشت.راستش حسابي هم پشيمان شده بودم از اين ازدواج.قبل از ازدواح لا اقل بوسه و كناري و بازي و سر گرمي بود ولي بعد از ازدواج....
چند روز گذشت.وقتي كه هرد و نشته بوديم و من داشتم كاري مي كردم و از ايشان تقاضا كردم كه چيزي برام را برام بياره(يادم نيست چي بود)در همان حال هم با ايشان شوخي كوچكي كردم.و ايشان هم نه گذاشت و نه برداشت گفت شما كه مرد نيستي!!
براي لحظه اي فكر كردم اشتباه شنيده ام اما نه ظاهرن درست بود.آن همه مهرباني و آن همه حسن و ناز و آن همه...حالا به من مي گفت تو مرد نيستي!!
راستش حسابي عصباني شده بودم مخصوصن اين چند روز هم كه خون به جگرم كرده بود چنان كشيده اي به صورتش زدم كه تلوتلو خورد و نزديك بود به زمين بخوره كه خودم به دادش رسيدم و نگذاشتم كه زمين بخورد.
با عصبانيت بيرون رفتم و سيگاري روشن كردم و پشيمان بودم از اينكه چرا نتوانستم خودم را كنترل كنم و چرا آسيب رساندم به اين بيچاره.
نيم ساعتي گذشت .رفتم توي اتاق و روي تحت دراز كشيدم.چند لحظه گذشت.باور كردني نبود.گل خاتون جان مثل يه بچه گربه ملوس خودش را توي بغلم لعزاند و سرش را گذاشت روي بازوم و. من هم كه چند وقت بود .....سانسور اين فسمت.
سرتان را درد نياورم آن روز تا شب و شب تا صبح از خانه بيرون نيامديم و تا رمق داشتيم......
فردا نزديكهاي ظهر كسي در مي زد.در را باز كردم سردار خان بود .گفت كه نگرانت بودم دو روزه از خانه بيرون نيامدي نهار آماده است من منتظرت هستم.از ايشان تشكر كردم و گفتم نياز به استراحت دارم و چشمكي به ايسان زدم تيز تر آز آن بود كه نياز به اشاره داشته باشه .لبحندي زد و گفت پس براي شام من منتظرت هستم يادت باشد اگر نياي من هم شام نخواهم خورد پس مرا گرسنه نگذار.چشمي گفتم و از شرش خلاص.
گل بانو جان زودتر از خواب بيدار شده بود و صبحانه اي آماده كرده بود.من هم دوشي گرفتم و خستگي از تن بدر...
به گل بانو گفتم اين ادا ها چي بود اين چند روزه در مي آوردي و اين توهين آخر براي چي بود.
شرو ع كرد به بوسيدن دست و پاي من كه ببخشم و...
من هم گفتم تا ندانم دليل اين حركات چند روزه ات چي بود نمي بخشمت.
ايشان هم با شرمندگي بسيار گفت:آفا ببخشي من فكر مي كردم شما مرد نيستي!!!!!!!!!!!!!!!
آقا ما را مي گي بر ق از سرم پريد.گفتم چه چيز بايث شده بود اين تصور را كني؟
گفت:آخه آن شب اول به جاي اينكه مرا با زور بندازي توي رختخواب خيلي با من ملايم بودي و عصباني نشدي از آن حركت من.به همين دليل فر كردم كه شما....
تازه فهميدم كه من در چه فكري بوده ام و ايشان در چه فكر و دنياي ما چقدر از هم فاصله دارد.
به هر حال گفتم خوب حالا ديگه خيالت راحت شد كه من مرد هستم.
با لبخند مليحي گفت آري شما بسيار هم مرد هستي يك همسر براي شما كافي نيست.
گفتم قرار نيست نصف زنهاي آبادي را به ناف من ببند ه اين سردار خان.ضمنن تو هم قرار نيست مسوليت خودت را به همين زودي به ديگران واگذار كني.
به هر حال روزهاي خوشي را با هم شروع كرديم
و خاطراتي بسيار زيبا و رمانتيك از آن زمان دارم كه هيچ وقت فراموش نمي كنم.و تازه مي فهمم كه سردار حان با آن ظاهر ساده اش چقدر زيرك و باهوش بوده است و چه خوب مي توانسته مردمش را رهبري و و قدرتش را نگهداري نمايد.
پ.ن:ماجراهايي در اين سفر برايم پيش آمده اگر متهم به اغراق و غاو گويي نميشدم حتمن مي نوشتم.
پ.ن:۲:در این پست نتوانستم جق مطلب را ادا کنم به دلیل مختصر کسالت.بنا بر این بر من ببخشید.
سر دار به خواستگاري مي رود!!
بعد از مدتي زندگي با خانواده سردار احساس كردم كه نياز دارم گاهي اوقات تنها باشم و اين موضوع با شلوغي خانه سردار كه هميشه از مهمانان ريز و درشت پر و خالي ميشد منافات داشت.
از سردار خان با ترس و لرز خواهش كردم كه اگر امكان دارد و ترتيبي فرمايند كه من زندگي نيمه مستقلي داشته باشم.
اول سردار خان سرخ شد و شراره آتش از چشمهاي كم سويش هويدا گرديد.من هم زبانم به لكنت افتاد و پشيمان از اين در خواست!
شروع به باز جويي كرد!كسي چيزي به شما گفته؟
من:حاشا و كلا..خدا نكند!
سردار خان:در پذيراي خدا ناخواسته كوتاهي شده؟
من:اصلن و ابدن!
سردار خان:از قيافه من بدت مياد:
من:خداوند چهره زيبا و نوراني شما را روز بروز زيباتر بگرداند و حوريان بهشتي در نزول اجلالت به بهشت لحظه شماري بفرمايند
لبخند سردار خان...
سردار خان:غذا....
من:ابدن
و
..
....
آخر سر گفتم به ريش مبارك قسم هيچ كس هيچ كوتاهي نكرده.همه سنگ تمام گذاشتن .ضمنن من مگر كجا مي خوام برم ؟همينجا هستم .فقط گاهي نياز دارم كه تنها باشم همين!و الا من كه طاقت دوري از مصاحبت و مصاحفت حضرتعالي را ندارم!
سردار خان سر به كريبان انديشه فرو برد بعد از لختي تفكر ..فرمود:باشد كاري مي كنيم!
بعد از چند روز مكاني در جوار خانه سردار خان تدارك ديده شد.مقداري لوازم اوليه زندگي..از قبل آفتابه و لگن و چراغ زنبوري و زير انداز و متكا و تشك...
ما هم خوشحال مختصر اثاثيه سفري را منفل به منزل جديد نموده و دعا به جان سردار خان كه سايه ات مستدام و ...
سر دار خان گفت:
دستور داده ام كه يك نفر خدمت شما به عهده بگيرد.از ايشان تشكر كردم .و گفتم من كه كاري ندارم ضمنن ناهار وشام را هم كه در جوار حضرت عالي هستم طبق دستور و شرطي كه گذاشتي ديگر به خدمتكار چه نيازي دارم؟
سردار خان گفت همين است كه گفتم.ما هم لا علاج پذيرفتيم.
مكان جديد ترین وتميز ترين خانه آبادي بود 2 اتاق و يك پذيرايي ...خمام و توالت...بشكه اي آب در ارتفاع براي دوش گرفت و...
به هر حال من راضي بودم.
نزديك ظهر سيني غذا را برايم آوردند.خانمي بود حدود 25-26 ساله و كمي تا قسمتي زيبا.با معيارهاي زيبايي آنجا.
تشكر كردم . ايشان بعد از اينكه گفت فرماشي اگر داري بفرما..
و من با تشكر و خدا حافظي ايشان
به هر حال آن خانم روزي 2-3-5-6- مرتبهبه بهانه های گوناگون ميامد و اگر كاري بود انجام ميداد و هر بار هم تاكيد مي كرد سردار خان امر فرموده كه نبايد كوتاهي بشود و من هم تشكر مي كردم.
يك روز من در حال مطاله بودم به مخده تكيه دارده و گاهي هم چيزي ياداشت مي كردم.خانم موصوف به بهانه اي بسيار به من نزديك شده بود.شيطان عليه ماعليه رفت تو جلد ما و با نوك انگشت پا جايشش را ماساژگي نموديم.و چند لحظه منتظر نتیجه کار و عکس اعمل صبیه مستوره!!
ديدم اي دل غاقل بدش كه نيامد هيچي به نوعي ابراز تنازي هم كرد...ما هم از هر گونه ماساژ مزايقه واز زوایا و نواحی گوناگون كوتاهي نكرديم.
و دیگر یکی از خدماتی که توسط ایشان ارایه میشد مشت و مال هم بود.
چند روز از اين ماجرا گذشته بود.يك روز سردار خان فرمود.:خدمت شما را خوب انجام ميدهد!؟كفتم :مرحمت شما زياد .بله خوب است.لبخند نمكيني زد و گفت:چطور است كه شبها تنها نباشي؟
عرض كردم سردار خان منظورتان چيست؟
گفت مي خواهي از پدرش خواستگاريش كنم برايت؟
مطمينم كه هم خود و هم پدرش قبول خواهند كرد.
گفتم آخه سردار خان جان من كه موقت اينجام دست بالا 5 ماه ديگه اينجا باشم .نمي توانم كه دختر مردم را بيچاره كنم كه.؟
گفت ايرادي نداره اين خانم چند وفت پيش همسرش را از دست داده.چه ايرادي داره اين مدتي كه هستي در اينجا كنار شما باشد؟
آقا از ما انكار و از سردار خان اسرار
مي دانيد كه سردار حرف حرف خودش بود.و هرچه مي گفت همان بود.اما من هم نمي خواستم به همين راحتي زير بار بروم.آخه من كجا؟افعانستان كجا؟زن افغاني كجا؟
ولي در مجموع زياد هم بدم نمي امد.و......
...
اين داستان ادامه دارد
مهرش جاودان![]()