بدون عنوان 5
تا شب به صحبتهاي متفرقه و درد دل و خاطره گويي گذشت.
هنگام صرف شمام چندين نوع خورش و غذا هاي گوناگون اصيل ايراني كه من حتي اسم بعضي از آنها را هم نمي دانستم!سر ميز فقط دو نفر بوديم اما به اندازه 20 نفر غذا سرو شده بود.
خورش خلال بادام! خورش فسنجون! و چند نوع هم پلو! و چند نوع كباب و...
ميزبان مرتب سفارش مي كرد !مي دونم مي دونم امير كيهان كه به خورش علاقه داري ميل كن مادر ميل كن! طفلك بچه ام و من مانده بودم و يك دنيا مهر و محبت و لطف و صفا در رفتار و گفتار اين بانوي سالخورده و مهربان.
ضمن تعارف از خواص هر كدام از خورشهاي سنتي و تر كيبات آنها هم صحبت مي كرد! و اينكه هر نوع خورش مختص چه منطقه جغرافيايي از ايران است!
و همه اين ها در كمال متانت و آرامش! بگونه اي كه چنان مشغولم كرد كه متوجه نشدم بيش از 2 ساعت ما سر ميز شام بوده ايم! و بنظرم اين نيز از شگردهاي ايشان بود براي وادار كردن من به خوردن و با لذت خوردن!
بعد از شام وقتي كه هر دو نشته بوديم به دود كردن سيگار يكباره از من پرسيد راستي امير كيهان شماا منطقه اي (محلي ) به اسم فيليه در خرمشهر آشنا هستي؟
كفتم بله شنيدم كه منظقه اي به اين نام در دهانه اروند رود وجود داره!
برقي از شادي در چشمهاي زيبايش درخشيد و گفت آفرين!اسم واقعي اين رودخانه را گفتي!و ادامه داد متاسفانه بعضي از افراد نا آگاه يك اسم عربي براي اين رودخانه بكار مي برند. در حالي كه بيش از هزار سال پيش ابولقاسم فردوسي در شاهنامه به زيبايي تمام اسم اصلي آن را براي هميشه در حافظه تاريخ ثبت كرده است. و بعد اين بيت از شاهنامه را خواند.
اگر پهلواني نداني زبان
به تازي تو اروند را دجله خوان
و آهي كشيد و گفت آنجا قتلگاه چريكهاي غلامرضا خان ابو قداره والي پشتكوه است كه در جنگي نا برابر در مقابل ناوگان و سپاهيان انگليس در جنگ دوم جهاني در مقابل اجانب از اين آب و خاك دفاع كردند و مردانه شهيد شدند.شهدايي كه در هيچ كتاب تاريخ نامي از آنها برده نشده.بله آنها گروهي از چريكهاي كرد بودند كه غلامرضا خان آنها را براي مقابله با اجانب به آنجا برد و همگي شهيد و مجروح شدند و تا آخرين نفس و آخرين نفر جنگيدند آن هم با سلاحهايي بسيار ابتدايي! و انگليسي ها بخاطر همين موضوع از غلامرضا نفرت عجيبي پيدا كردند. گفتم ولي آنجا كه منطقه اي عرب نشين است و تا اقامتگاه و محل حكومت كردها فاصله اش بسيار زياد است.
گفت هميشه اين ايرانيان اصيل بوده اند كه در مقابل تجاوز بيگانه سينه سپر كرده اند بله با وجود بعد مسافت وطن دوستان هميشه در هر كجا كه نياز بوده است حاظر مي شدند و مي شوند.
خاطره اي برايت بگويم!كشوري كه الان عراق ناميده مي شود قبلن و جود نداشت بعد از جنگ عثماني را پاره پاره كردند و يك قسمت از آن هم شد عراق فعلي و حتي مي خواستند والي خوزستان به اسم شيخ خزعل را هم به عنوان پاشاه عراق و خوزستان به تخت بنشانند مه داستانش بماند براي بعد.
بسياري از مرزهاي غربي و شمال غربي تا حنوب غربي ايران و حتي شرق ايران به وسيله همين عشاير حفظ شده است .
هنگامي كه مي خواستند مرزهاي غربي ايران و كشور فعلي عراق را ترسيم كنند غلامرضا خان هم جز هيت بود و سفير كبير انگلستان هم همه كاره و در واقع رييس هييت.بسياري از شهرهاي حاشيه مرز فعلي ايران در واقع به قوت شمشير همين عشاير از عثمانيها گرفته شده و به تصرف ايران در آمده بود و مانند نفت شهر و بسياري از مناطق ديگر و هييت مي خواست هر طور شده آنها را به عراق واگذار كند . سفير انگليس هم همه گونه سعي مي كرد و اعمال نفوذ مي كرد كه هر طورشده مقداري از خاك ايران را ضميمه آنها كند.در يك بر خورد جدي كه بين غلامرضا خان و سفير انگليس براي تعيين حدود پيش ميايد سفير با تبختر وغرور مي گويد من نماينده دولت پادشاهي انگليس هستم و كلاهي سيلندري مختص سفرا بر سر داشته گفته است هر گجا كه سايه كلاه من باشد آنجا مرز است.غلامرضا خان كلاه را از سر سفير بر مي دارد و بر زمين مي كوبد و با لگد بر روي آن ميزند و مي گويد هر كجا كه چكمه من باشد آنجا حدود است. و در نهايت آنگونه كه خود مايل است مرز را تعيين حدود مي كند. ومي گويند غلامرضا خان دستور داد در فواصل معيني تمام نوار مرزي را گودالهايي بكنند و در آنها گوني هايي پر از ذغال در زير خاك دفن كرد زيرا مي دانست كه مرور ايام نمي تواند زغال را از بين ببرد و ممكن است روزگاري برسد كه باز هم اختلاف بر سر تعيين مرز پيش بيايد.وي با درايت اين روز را پيش بيني كرده بود و هنوز هستند كساني كه دقيقن مي دانند كه مرزها كجا هستند و محل دقيق زغالهاي دفن شده را مي دانند.
بنظر مي رسيد اين بانوي سالخورده در بيان خاطرات خستگي ناپذير است .با اين وجود احساس كرد كه من خسته شده ام.
شب به خير گفت و بقيه حكايت را براي شبهاي بعد گذاشت.
---------------------------------------------
پ.ن:پهلواني =منظور زبان پهلوي ست
پ.ن2:تازي در زبان پارسي به معناي سگ شكاري ست و ايرانيان به طعنه اعراب را تازي خطاب مي كرده اند.
پ.ن:فيلي طايفه اي از كردهاي پشتكوه (ايلام ) هستند كه در زمان واليان پشتكوه جز چريكهاي آنها بودند و هنوز هم چنين طايفه اي در منطقه مهران و دهلران وجود دارد
اصلن فکر می کنم همه دوستان من این روزها اینگونه اند!کی ست که وقایع میهن را ببینه و باز هم بتونه از می و معشوق بنویسه!
اما می بینم که دوستانم هستند در کنارم هستند و دلم می خواد با نوشته هایم حتی اگر شده برای لحظه ای این همه فشار عصبی و ظلم آشکار ار فراموش کنند.
شعری یادم آمد جالبه بدانید از امیر اسماعیل ابن نوح سامانی:
گویند مرا چو سلف خوب نسازی
آرامگه آراسته و فرش ملون
با نعره گردان چه کنم بانگ مغنا
با پویه اسپان چه کنم مجلس گلشن
جوش می و نوش لب ساقی به چه کار است
جوشیدن خون باید بر اریبه جوشن
اما بنظرم زندگی همچنان ادامه داره و اینها نیز چزیی از زندگی همه ماست بنا بر این ما زندگی خواهیم کرد ما می سازیم آنچه که باید ساخته شود و آن ایران است!ایران مال ماست از آن ماست میراث پدران ماست و هیچکس نمی تواند ما را از داشتن آن مجروم کند.ما می سازیمش همانگونه که می خواهیم حتی اگر ۱۰۰ سال دیگر طول بکشد.پس ما نا امید نیستیم!زنده ایم و زندگی می کنیم با تدبیر و درایت و با دلیری و شهامت!ما ایرانی هستیم و افتخار می کنیم به آنچه که هستیم!
ایران ما پاینده و سر فراز ملت ایران.آمین
================================
بدون عنوان۴
تازه دوران كالج را تمام كرده بودم!اما همچنان كلاس زبان فرانسه را هفته اي 3 روز در همان كالج ژاندارك مي رفتم!بورداهاي مد پاريس در اسرع وقت روي ميز كلاسهاي ما بود!ترجمه مي كرديم و براي خودمان از روي الگوهاي آخرين مد لباس مي دوختيم!
نگاهش به نقطه اي مانده بود خيره و بنظر مي رسيد از ياد آوري آن دوران لذت مي برد.
نگاهي به من انداخت و گفت امير كيهان چرا بي كار نشسته اي ؟با ظرافت تمام جامي شراب برايم ريخت! حركاتش چنان نرم و ماهرانه بود كه گويا سالها براي اين كار تمرين كرده است و لذت نوشيدن آن را صد چندان كرد! سيگاري نيز روشن كرد و به دستم داد!تشكر كردم و اينكه چرا شما زحمت كشيدي؟گفت مي بينم كه هنوز احساس غريبي مي كني؟
و ادامه داد حدود 17 سالم بود كه عبدلحسين خان به خواستگاريم آمد.حانواده آنها نبست فاميلي بسيار دوري با خانواده ما داشتند.در آن زمان رسم نبود كه دختر و پسر همديگر را ببيند و بپسندند!بزرگترها تصمصم مي كرفتند و جالب اينجا بود كه زندگي ها هم به خوبي و خوشي شروع ميشد و زوجها هم تا پايان عمر در كمال وفاداري زندگي هاي خوبي را با هم داشتند!من در خاطر ندارم كه طلاقي اتفاق افتاده باشه!نه! ابدن!ممكن بود آن اوايل كمي اوقات تلخي پيش ميامد ولي به مرور ايام اغلب زوجها تبديل ميشدند به ليلي و مجنون!
البته بودن كساني كه حارج از زندگي خانوادگي براي خود سرگرمي هايي ديگر هم داشتند اما اين عموميت نداشت و اگر هم بود تا حدود زيادي پذيرفته شده بود.
من براي اولين بار ايشان را ديدم جواني بود حدود 25 ساله!آن سالها تازه از فرنگ بر گشته بود!با پدرت همكلاس بودند تحسيل كرده آلمان! و پدرت هم كه بعدها همانجا با مرحوم مادرت ازدواج كرد و آهي كشيد و ديگر ادامه نداد.
عبدلحسين خان جوان برازنده اي بود و هر دختري شايد آرزوي ازدواج با او را داشت!اما من دل در گرو ديگري داشتم!ولي اين سرنوشتم بود و بايد مي پذيرفتم!
بهانه هايي آوردم!اينكه خانواده اي فيودال هستند و دهاتي و دور از تهران و اينكه زندگي در دهات براي من سخت است و ...اما گوش كسي بدهكار نبود.
فرار مدارها گذاشته شد.و سيقه محرميت خوانده شد!عبدلحسين خان بسيار مهربان و خوش بيان بود!تربيت يافته و مبادي آداب!
وقتي كه با هم صحبت كرديم به عنوان يك دوست و يك مرد بسيار دوست داشتني مي نمود اما به عنوان همسر برايم سخت بود پذيرفتنش!
وارث چندين ده بود و باغ و رمه هاي بسيار!و قلعه اي اربابي!
بسياري از زمينهايش را قبل از اصلاحات ارضي خودش به رعايايش بخشيده بود!و مردم ايل بسيار دوستش مي داشتند!با وجود سن نسبتن كم در بين خوانين ديگر هيچ كس روي حرفش حرفي نمي زد.همه مي دانستند كه او انسان شريفي ست و خير خواه همه.بنا بر اين در هر مناقشه اي كلام آخر را عبدلحسين خان مي زد!
به هر حال عقد و ازدواج صورت گرفت!وچقدر دل كندن از شهر و ديار و خانه پدري برايم سخت بود و كيلومترها دور از مر كز بودن بدون امكانات ارتباطي و جاده و اتومبيل و تلفن امروز.
از سختي راه هيچي نمي گويم و اينكه چه مدت طول كشيد زيرا ممكن است كسي باور نكند كه مثلن در 50 سال پيش وضع مملكت چگونه بوده!
تصميمم را گرفتم.بله بايد زندگي كرد.در نگاه اول يك ده سوت و كور و خاك گرفته!بدون برق و آب لوله كشي!سرگين گوسفند و گاوها را تپه كرده بودند! و....راستش جالم به هم داشت مي خورد ولي به هر زحمت كه بود توانستم خودم را كنترل كنم.
حانه ارابي يا بهتر ه بگم قلعه در بالاي تپه اي بود! نزدك و نزديكتر كه شديم با محيط باصفا يي رو برو شدم باغي بزرگ در اطراف قلعه با خيابانهايي سنگ فرش و حوضهايي با آبي روان و شفاف ! ميهماناني كه همراه ما بودند شايد بيش از 200 نفر و تعداد نسبتن زيادي اتومبيل كه تا آن زمان هيچ كس حتي در شهرهاي نسبتن برزك هم اينقدر اتومبيل گرانقيمت كسي در يك جا جمع نديده بود و اصولن تعداد اتومبيلهاي موجود در مراكز استانها نيز بسيار كم بود چه برسد به يك ده دور افتاده....
چندين روز صداي سرنا و دهل در پايين تپه براي مردم آبادي و در محوطه باغ هم اركستر از نوازنده هاي مركز
به اتاقم راهمايي شدم دكراسيون داخلي آن بسيار خوب طراحي شده بود!حتي يك پيانو اروپايي اصل هم در گوشه اي از سالن به چشم مي خورد!
برق را هم توسط ديسلژنراتور تامين كرده بودند.عبدلحسين خان سعي كرده بود كه چيزي كم نگذارد.
چندين روز مهماني به طول انجاميد با رسومات مختلف از اركستر مدرن گرفته تا ساز دهل و سرنا و مسابقه اسب سواري و تير اندازي...هنگامه اي بود!
ميهماني و مراسم كه تمام شد همه سر خانه و زندگي خود رفتند و من هنوز نتوانسته بودم كاملن با عبدلحسين خان صجبت كنم!
به هر حال تصميم گرفتم زندگي كنم !كي دانستم سرنوشت من همين است كه هست بنا بر اين بايد از آن به بهترين وجه ممكن استفاده كنم.
زندگي مشترك ما شروع شد.خان را بسيار بهتر از آن يافتم كه قبلن تصور مي كردم.اهل شعر و موسيقي كتاب!و بسيار نرم خو!به همين خاطر بعد ها فهميدم كه رعايا از اين نرم خويي او بسيار سويه استفاده مي كنند .اما بزودي خودم بيشتر كارها را بعهده گرفتم و جلوي بسياري از دله دزدي هاي آنها را گرفتم و حتي يكي دو نفر را هم فلك كردم هر چند خان از اين كارم بسيار ناراحت شد.
به هر حال بزودي به همه جا سرك كشيدم زمينها خانواده هاي رعيت خانواده هاي چوپان!خانواده هايي كه گلهاي گاو و اسب را نگهداري مي كردند باغبانها و كاركنان خانه!
متوجه شدم كه امور چندان نظم و نسقي نداره بزودي سر و ساماني به وضع خانه و زندگي خان دادم!حسابدار و تحصيلدار را و پيشكار را فرصت دادم كه در نحوه كار خود تجديد نظر كنند اما آنها انگار كه مرا آدم حساب نكنند هيچ به حرفهايم گوش نمي داند.من هم در اولين فرصت براي هر كدام از آنها نفر مناسب پيدا كردم و حق و حقو آنها را دادم و گفتم به امان خدا!او.ل باور نمي كردند اما ديدند جدي ست به خان شكايت كردند حان خواست وساطتت كنه اما من با اشاره فهماندم كه اين تصميم آخر منه و به انها قبلن فرصت دادم!
به هر حال همه چي را از نوع سازماندهي و مديرت كردم!و اوضاع بكلي عوض شد.
تا يكي دو سال اول خودم را به اين كارها مشغول كردم گاهي حانواده نيز سري به ما مي زدند ولي من فرصت نمي كردم كه سري به آنها بزنم!
اوضاع دنيا در حال عوض شدن بود!با وجودي كه خان اصولن يك اديب بود و نه سياستمدار اما گاهي بحثهايي نيز پيش ميامد و خوانين ديگر نيز به خانه ما ميامدند يا او مي رفت و به آنها سر مي زد و گاهي تا يك ماه نيز طول مي كشيد رفت و برگشت او!
يك راديوي فليپس نيز سفارش داد برايمان آوردند.حبرهاي خوبي پخش نمي شد!دنيا در حال دگر گوني بود!
و ما نمي دانستيم چه اتفاقي قرار است يفتد اما حس مي كرديم كه هرچه هست خوشايند نيست.
پ.ن:
هی هی رفیق نبینمت اینگونه نا امید!
یادت باشه مردان و زنان بزرگ آرزوهای بزرگی دارن!این را فراموش نکن!
و دیگر اینکه یه حقیقت می خوام بهت بگم البته امیدوارم که برداشت بد نکنی و این که می گم حاصل مطالعه و برداشت خودم است از تاریخ ایران بعد از اسلام
در یک کلام:ایرانیان از نظر دینای عرب و بقیه مسلمانا اصولن به هیچ وجه مسلمان به حساب نمی آیند. بلکه با اسامی مانند رافضی و مجوس و صفوی و....خوانده می شوند و به نوعی حتی از کفار هم بد ترند از دیگاه عربها! این را من در مباجثه با روحانیون عرب فهمیدم! اصلن در یک کلام عربها حتی مسلمانان سنی ایرانی را هم مسلمان نمی دانند چه برسه به شیعه!
و ضمنن یادت باشه که ایران و ایرانی در دنیا تنهاست!و در یک کلام بنظرم من تنها دوست ایرانیان یهودی ها هستند این را آینده به همه ما ثابت خواهد کرد و بدترین دشمن ایرانیها در تمام طول تاریخ عربها بوده وهستند.
یادت باشه دوست من که ما (ایرانیان) در این دنیا تنها هستیم
بدون عنوان 3
تمام بعد از ظهر را با هم بوديم .از هر دري سخني!سعي مي كرد هر طور شده مرا به نوعي سر گرم كنه!رفتارش چنان مهر بان و مادرانه بود كه لحطه اي اخساس كردم مادرم است!خاطره اي دور گنگ و مبهم از مهر مادري براي لحظه اي در ذهنم جريان پيدا كرد!سيال و لطيف و مهربان!
حسي بسيار خوب!شايد احتياج داشتم به اين حس! احساسي كه يادم نمياد تحربه اش كرده باشم!
دنبال فرصتي بودم كه بدانم آيا فرزنداني دارد يا خير و اگر دارد كجا هستند!ادب اجاره نمي داد مستقيم بپرسم!
سعي كردم غير مستقيم متوجه بشم.قابهايي بر ديوار بود.مشخصه يه خانواده قديمي.گفتم :اجازه مي فرمايي نگاهي بندازم به اين عكسها!
خودش از جا بر خاست و يكي يكي با نام و نشان و سن و سال و نسب و نسبت همه را معرفي كرد.جتي اينكه عكس در كجا و توسط كدام عكاس حانه و آتليه بر داشته شده را هم مي دانست!
اين را مي بيني!جوانييي زيبا داشت و قامتي رعنا!غلامرضا خان اركوازي از دوستان مرحوم عبدالحسين خان! و با ما رفت و آمد داشت!اين ناصر خان صولت الدوله و اين ...خسرو خان قشقاييو اینها برادران....ایلخان بختیاری مردان مرد!!واين. محی الدین شیخ المشایخ قبایل بنی کعب واین.....
و با افسوس گفت هيچكدام سر سالم به گور نبردند!2 تا از پسرهاي خسرو خان كه آن زمان هر كدام 10-12 ساله بودند مدتي ميهمان ما بودند زمان درگيري ايل بختياري ...هيچ پناهي نداشتند.عبدالحسين آنها را پيش خودش نگه داشت به دور از چشم ماموران مخفي حكومت.و آبها از آسياب كه افتاد آنها را دست آدم اميني سپرد و روانه فرنگ كرد!آن زمان دوستي ها ارچ و قربي داشت و تا پاي جان.
و بعد زيركانه موضوع صحبت را عوض كرد!باشه به وقتش همه داستان را برات مي گم تا آنجا كه حافظه ياري كنه!
راستي امير كيهان؟تو چند وقته غذاي خانه نخوردي؟ و چنان بر روي ضمير (تو) تاكيد كرد كه جاي هيچگونه غربي و و رودر واسي برايم نگذاشت!
با لبخندي گفتم مدتهاست!و دقيقن نمي دانم كه آخرين بار كي غذاي خانگي خوردم!ايشان گفت:ولي من مي دانم!پسرم !لازمه يه مقدار در زندگي تغيير رويه بدي!پدرت و دوستان پدرت در سن و سال تو و حتي بسيار جوانتر از تو كه بودند هر كدام مي توانستند مملكتي را اداره كنند!اما تو هنوز در عوالم ديگر سير مي كني! و بعد آهي كشيد و گفت هر چند زمانه بسيار تغيير كرده!
گاهي احساس مي كردم كه اين خانم مهربان و كهن سال ذهن مرا مي خواند!و جتي ديگر جرات نمي كردم كه در ذهنم سوالي را مطرح كنم!
كنار هم نشستيم!سيگار تعارف كرد!گفت مي دانم كه سيگار زياد مي كشي پس بكش و اصلن نيازي نيست مراعات كني!اگر قرار است با دود سيكار تو بميرم بگذار رودتر چه از اين بهتر!اصلن هم نمي خواد رعايت ادب و نزاكت كني و هرسوالي هم داري بپرس!
انواع مختلف بادام و پسته و مغز گردو و...يك بطر شراب اصل بوردو!
گفت تا شام آماده بشه سر گرم شو! و اينكه راستي ؟امشب را من گفتم ريحانه خانم شام چي درست كنه!
از فردا ديگر تو بايد بگي!هر غذايي كه ميل داري!
مثل اينكه مي خواست مرا با خانه و زندگي در خانواده آشنا كنه و طعم زندگي خانوادگي را به من بچشاند!
سر گرم گفتگوهاي متفرقه شديم!ندانستم چگونه رشته كلام را به اينجا كشاند!
كه در كالج ژاندارك درس مي خوانده مدرسه مسيونرهاي فرانسوي تهران! وگفت!
در آن زمان اين مدرسه بيشتر فرزندان سفرا و نمايندگان دولتهاي خارجي و همچنين مسيحيان و ارامنه و يهوديان دختران خود را به اين كالج مي فرستادن.البته بعضي از اعيان روشنفكر هم دخترانشان را در اين كالج ثبت نام مي كردند و شهريه هاي كلاني هم مي پرداختند.
حالا كه نگاه مي گنم مي بينم كه هيچكدام از همكلاسي هاي آن دروه ام به شغل خاص يا تخصص خاصي دست نيافتند.
زبان و ادبيات فرانسه كمي احتماعيات و سياست و شعرو مختصري رياضيات و طبيعيات اينها درسهاي كالج بود!اما درس هاي اصلي در واقع چيزهاي ديگري بود!
آداب و معاشرت!حانه داري و تربيت قرزندان!آداب لباس پوشيدن و حرف زدن وآرايش و همسر داري!و حتا مقداري گلدوزي و خياطي!و موسيقي و رقص..
در واقع شاگردان اين كالج را فقط و فقط براي كدبانو گري تربيت مي كردند آن هم در بين قشر خاصي از مردم اجتماع!حتا نحوه بيان كلمات و تن و آهنگ كلام!نخوه غذا خوردن و ....
بله شاگردان اين كالج در واقع تربيت مي شدند براي خانه داري و كانون خانواده بودن و اينگونه بود كه سعي مي كردند فرهنگ اشرافيت از نوع فرانسوي آن را تعليم دهند .
مي داني كه فرانسه در واقع مهد اشرافيت و زندگي پر زرق و برق است!
پ.ن:من تقریبن هیچی از تاریخ معاصر نمی دانم و اطلاعاتی که در اینجا نوشته میشه فقط و فقط حاصل گفتگو های من و یک بانوی محترم است که سن و سالی از او گذشته و حاصل دیده ها ی خود اوست و خود به نوعی در گیر آنها بوده.بنا بر این من به هیچ وجه نمی دانم که آیا مستند تاریخی دارند یا خیر نامها و اسامی ایلات و اماکن و رویدادها و غیره...چونکه در ادامه هم مسایلی مطرح خواهد شد.
پس لطفن اینها را صرفن خاطرات یک نفر بدانید و و صحت و سقم آنها را من نیز نمی دانم
پ.ن:غلامرضا خان ابوقداره(ارکوازی)با غلامرضا ارکوازی شاعر کرد اشتباه گرفته نشود.
خاطره ای از یکی از چریکهای ایشان که پیرمردی بود سالخورده و آخرین جنگ او با رضا خان را بعدن خواهم نوشت
ادامه
بدون عنوان2
براش توضيح دادم كه پدر بسيار تاكيد كرده كه حتمن خدمت برسم براي عرض تسليت و از اينكه حضور خودش امكان پذير نبوده عذر خواهي كرده.و اينكه آدرس شما را نداشتم و مدتي طول كشيد تا آدرس را توانستم بدست بيارم.
لبخند ي بر لبش نقش بست.زيبايي گذشته اش براي لحظه اي عيان شد همچون جرقه اي در تاريكي بسيار گذرا و نا پايدار.
همه چي دستگيرم شد.اينكه پدر آدرس و شماره تلفن را مي دانسته ولي قرار نبوده به من بگه!
بايد خودم پيدا مي كردم. هر چيزي نبايد آسان بدست بياد.و اين كمترين جريمه من بوده به خاطر بي اطلاعي از فاميل.بايد خودم مي گشتم و پيدا مي كردم.بله هيچ چيز نبايد آسان بدست بياد و الا قدر آن دانسته نميشه!
مدتي طول كشيد تا پيشكار خانم با جامه دان من از راه رسيد.مرا براي تعوض لباس به اتاقي كه برام در نظر گرفته بودند راهنمايي كرد.
خانم صدايم زد!به اسم كوچك!امير كيهان!لباس راحت بپوش.احساس نكن مهمان هستي!مي دانم كه از محيطهاي رسمي دل خوشي نداري.مي خوام چند روز با من باشي اين خواسته يه پير زن تنهاست!پس لطفن ديگر چيزي نگو.برايم خوشايند بود لهن مهربان و خودماني و در عين حال دستور مابانه!
لباس راحتي پوشيدم اتاقي معمولي با تختي يك نفره و مختصر اثاثيه و چند جلد كتاب!كتابهاي مورد علاقه من!
به پدر همه چي را مي دانسته و شايد اولين كسي بوده كه از مرگ همسر خانم اطلاع پيدا كرده و مطمينم بسياري از كارها را هم خودش تلفني و از راه دور انجام داده.پدر را بيشتر دوست دارم حتي با وجودي كه مدتهاست داره مرا امتحان مي كنه! با كارهايي از اين دست.قبلن كه هيچ!اصلن من كه به هيچ صراتي مستقيم نبودم ايشان هم كمتر سعي مي كرد با من بحث كنه!و در كارهاي دخالت!
اما ميدانستم همان زمان هم مواظب همه چيز است و بسياري از موانع را ايشان از راه من بر مي داره بدون اينكه برويم بياره.و مي دانستم كه همه جا مواظب من است بدون اينكه اظهار كنه و...بگذريم.
به نشيمن كه بر گشتم متوجه شدم ساكنان خانه 3 نفر هستند خانم ميان سال ديگر هم هست.
كارهاي خانه رفت و روب و پخت و پز!
زن و شوهر بودند !رسم نيست كه مستخدمين خانه را به مهمان معرفي كنند و خانم اين را در ورود من رعايت كرده بود!
هردو حضور داشتند خانم گفت :امير كيهان يادم رفت معرفي كنم!ايشان احمد آقا هستند و ايشان هم همسرش ريحانه خانم! مثل فرزندان من هستند و بيش از 40 سال است كه زحمت من به گردن آنهاست!خيلي به گردن من حق دارند! و آنها هم مختصر تعظيمي و بدون كلام منتظر فرمان خانم!نفهميدم چي شد ولي بنظرم با اشاره دست خانم اجازه مرخصي خواستند و بيرون رفتند.
ادامه
مانده ام عنوان اين نوشته را چي بگذارم!شايد زندگي! شايد هم جريان زندگي!شايد ... به هر حال اگر يكي از دوستان خوش ذوق اسمي پيشنهاد كند متناسب با آن به ديده منت مي پذيرم.
===================================
چند روز را صرف يافتنن آدرس كردم.تقريبن به جز يك ااسم ديگر هيچ اطلاعي نداشتم.حتي اگر ميديدمش ايشان را نمي شناختم.تا به حال به خاطر ندارم كه ملاقاتي با هم داشته ايم حتي در گذشته هاي دور.
البته پدر مي گويد مي شناسي ! ديد اي ! تور ابر زانوانش نشانده! اما من هيچي به خاطر ندارم!
چند سالي ست ديگر سعي مي كنم اوامر پدر را اجرا كنم!سر كشي و نا فرماني هاي گذشته را بكلي كنار گذاشته ام! به اقتضاي سن! و اينكه من و پدر تا چند سال ديگر با هم خوايم بود؟بايد قدر بدانم اين لحظات را و اين زمان را.
به هر حال با جستجوي فراوان و پرس و جوي بسيار آدرسي از ايشان پيدا كردم!وقتي كه تا حدود زيادي برايم مشخص شد كه آدرس درست است مسافت حدود 800 كيلومتر را با ماشين پيمودم آن هم به تنهايي!بدون همراه.هميشه برايم سخت ترين كارها رانندگي در مسافتهاي طولاني ست.و فكر كردن به آن هم برايم كابوس و نمي خواستم راننده اي داشته باشم!يه جورايي دلم مي خواست به تنهايي اين كار را انجام بدم.
به شهر مورد نظر كه رسيدم از چند نقر آدرس محله مورد نظر را پرسيدم.تقريبن همه مي دانستند و به راحتي محله را يافتم.مانده بود خيابان و كوچه و پلاك و آن نيز زياد طول نكشيد.
ساعت حدود 4 بعد از ظهر.
زنگ در را بصدا در آوردم. بعد از لحظه اي پيرمردي آراسته با لباس تمام رسمي در را باز كرد!مي دانستم كه صاحب خانه نيست !
خودم را معرفي كردم!
لبخندي و شاديي كودكانه بر لبانش نشست!ظاهرن مي شناخت اما من هيچ سابقه ذهني نداشتم!
تعظيمي كرد و راهنمايي به درون خانه!
پدر تاكيد كرده بود كه به تعزيت حتمن بروم از طرف ايشان!وقتي كه كفتم كار دارم و فاصله آن شهر تا محل من بسيار دور است و...پدر با قاطعيت گفت در اين لحظه هيچ كاري از نظر من مهم تر از اين نيست و پاكتي نيز ارسال كرد كه اين را نيز حتمن تحويل بايد بدي حتي اگر قبول نكرد به هر نحو ممكن بايد تحويلش بدي.حدس مي زدم كه ممكن است پاكت حاوي چه باشد.
آپارتماني نه چندان بزرگ و در خور شان و شخصيت آنچه كه پدر گفته بود!اما دكراسيون و نور پردازي و تابلو ها و عكسها و تزيينات نشان از يك خانواده بسيار قديمي مي داد. در همان نگاه اول حدس زدم كه قيمت اشيا موجود در پذيرايي شايد چند برابر كل ساختمان باشد.
بعد از لحظه اي كوتاه بانويي سالخوره ولي بسيار برازنده به استقبالم آمد.به قول اميد عزيزم از آنگونه پيرهايي كه موجب مي شود آدم از پير شدن خوشش بياد و سختي هاي كهولت را فراموش كند.
با لبخندي بر لب و متانتي اشرافي بنظرم حتي عصاي دستش هم بيش از آنكه يك نقص باشد وستونی برای تکیه گاه دروران کهولت به نوعي حالتي برازندگي به ايشان داده بود.برقي از شادي و شعف در چشمانش براي لحظه اي احساس كردم كه جوان شده است .جواني زيبا! هر چند پيريش نيز زيبا بود!
دستهايش را باز كرد در آغوشم كشيد!پيشانيم را بوسيد بدون هيچ گفتگويي!احساس عجيبي داشتم!واقعيت اين است كه نمي دانستم در مقابل رفتار ايشان چه عكس العملي بايد نشان دهم.!!؟
من اصولن آدم كم رويي نيستم و هميشه در زندگيم براي هر پيش آمد آمادگي داشته ام و دارم!
اما اين بار واقعن نمي دانستم چه عكس العملي بايد نشان دهم!
بر روي مبل در كنارم نشست.
از پدر پرسيد و از همسر و فرزندانم!و افسوس براي جوانمرگ شدن عمويم امير مهران!
و اگر مخاطب را نمی دیدی و فقط صدایش را می شنیدی اصلن تصور هم نمی کردی که این صدای زنی ست با بیش از ۷۰ سال سن!نه لرزشی در صدا و نه...کلمات شمرده شمرده و بیان فاخر!فقط گاهی احساس می کردم در مقاطعی نفس کم می آورد.البته به ندرت!
همه چيز را در مورد من مي دانست و من تقريبن هيچي در مورد او نمي دانستم.بانوك عصايش شاسي را فشار داد!
همان مرد آمد مختصر تعظيمي و فرمايش...
حتي مي دانست كه من سيگار مي كشم!جاسيگاري و قوطي سيگار و براي اينكه من راحت باشم اول خودش سيكاري روشن كرد.و کاملن مشهود بود که سیگاری نیست!
لحظه اي بعد سيني با دو ليوان شربت و متعاقب آن بيسكويت و دو فنجان قهوه!
پرسيد كي رسيدي؟گفتم ديشب دير وقت!با تعجب گفت پس تا به حال كجا بودي!گفتم هتل!
آشكارا ناراحت شد.همان مرد را صدا زد و گفت برو ماشين را بگذار پاركينگ به هتل برو تسويه حساب كن و چمدان آقا را بيار!
راستش در مقابل دستورات محكم ايشان هيچ عكس العملي نمي توانستم نشان بدهم!
وقبل از اينكه من هر حر في بزنم گفت بايد چند روز پيشم بماني من تنها هستم.حضورت برایم مايه آرامش و تسكين است.
ادامه
در غمت هم سنگ زمانه شریکم!
دوست خوب من آرش
زوزه گرگ 13
دكتر گفت:
اگر خاطرت باشه صبح آن روز هنگامي كه از كمپ راه افتاديم 6 نفر بوديم با 2 راهنما و 2 نفر راننده و در مجموع 8 نفر.
از همان ابتدا من احساس كردم كه تو چندان دل و دماغ نداري .به نوعي حس مي كردم كه رفتارت مثل هميشه نيست.از شوخي و خنده هاي هميشگيت خبري نبود و تا حدودي هم در خود فرو رفته بودي.
هنگامي كه به آخرين مسيري كه مي شد با ماشين رفت رسيديم و مي خواستيم دو گروه بشيم و هر گروه با يك راهنما تو پيشنهاد كردي كه بهتره 3 گروه بشيم و ما دو نفر كه هميشه همراه هم بوديم گفتي كه راهنما نياز نداريم چونكه نمي خواهي مسير طولاني بريم.همراهان هم قبول كردند و هر كدام از ما 3 گروه مسيري را در پيش گرفتيم كه ما مسير سمت راست را انتخاب كرديم و قرار هم بر اين شد تا قبل از تاريك شدن هوا و در هر شرايطي خودما را به جاده برسانيم و ماشينها هم همانجا منتظر ما خواهند ماند.بقيه ماجرا را هم كه مي دوني كولاك و برف باعث شد كه ما راهمان را گم كنيم.و شب را مهمان كوهنشينان باشيم.راستش از همون ابتدا من به ميزبانان بد گمان بودم اما بخاطر اينكه ذهن تو را آشفته نكنم به روي خودم نياوردم .اما تو هم متوجه رفتار مشكوك آنها شدي .گفتم دكتر اما پير مرد بنظر آدم بدي نمي آمد!؟اينطور نيست؟
دكتر گفت بله پير مرد نسبتن آدم خوبي بود.اصلن پيرمرد به نوعي به من گفت كه جانمان در خطر است و از فصد بقيه خبر داشت. و ظاهرن آنهايي هم كه با ما در گير شدن جز افراد قبيله او نبودند و چنداني حرف شنوي هم از او نداشتند.
به هر حال همراهنمان نزديك غروب كه به ميعد گاه باز مي كردند تا يكي دو ساعت از شب گذشته هم منتظر مراجعت ما مي مانند وقتي كه مي بينند ما بر نگشتيم متوجه ميشن كه حتمن مسير را گم كرديم .از طرفي هم خيالشان راحت بوده كه ما غذا و امكانات كافي همراه داريم و امكان اينكه آسيب جدي ببينيم وجود نداره به همين دليل معطلي در آنجا را بي مورد مي بينند و به همراه ماشينها به كمپ اصلي مراحعت مي كنند.فردا نيز تا نزديكي هاي ظهر منتظر مي مانند سپس به همان محلي مي ايند كه روز قبل همديگر را ترك كرده بوديم.هنگامي كه مي خواهند پياده به جستجوي ما بين صداي شديد تير اندازي از فاصله نه چندان دور را مي شنوند و به سمت مجل تير اندازي ميان.اين زمان درست مصادف شده بود با درگيري شديد تو و زخمي شدنت.
واقعيت اين است كه من فكر نمي كردم بتونيم از آن مهلكه جان بدر ببريم.تا زماني كه تو تير نخورده بودي تمام سعي من بر اين بود كه مهاجمين را زخمي نكنم.اما وقتي كه ديدم تير خوردي و وقتي كه ديدم تفنگ از دستت افتاد و سرت روي برفها خم شد فكر كردم كه حتمن كشته شدي.ديگر زندگي خودم و يا هيچ كس ديگري برام مهم نبود و در آن لحظات هركدام از آنها را كه ميديدم حتمن مي كشتم. وقتي كه آمدم بالاي سرت خون زيادي از تو رفته بود و نبضت هم بسيار ضعيف مي زد.چند لحظه منتظر ماندم تا يكي از مهاجمين خودش را نشان بده لا اقل انتقام بگيرم ولي هيچ كس در تير رس و در ديد نبود.در همين لخظه دوستانمان متوجه وضعيت ما شده بودن و با شليك چند نفري از آنها كه سالم بودند را فراري دادند بقيه را هم كه تو زخم زده بودي.
راستش من تو را كاملن از دست رفته مي دانستم .با كمك بقيه دوستان تور ا خدود 5 كيلومتر روي دوش حركت داديم تا به اتومبيل رسيديم .بعد هم تو را به در مانگاه اولين آبادي رسانديم.
آنجا هم كه تقريبن فاقد امكانات لازم بود وفقط سختي جاني و نيروي جواني تو بود كه باعث شد بتواني از پس آن همه خونريزي و ناشيگري پزشك زنده بماني!
دكتر ساكت شده... و به نقطه اي دور دست در وراي پنجره اتاق خيره ماند.
و من هنوز هم زنده ام.همچنان عاشق طبيعت اما ديگر از ريسكهاي جواني چندان خبري نيست.دكتر هم موهاي سپيد سرش بيش از موهاي سياه.اما همچنان سبتر و استوار.
پيش خودم گفتم:كاش دكتر سالهاي سال زنده بماند.اگر نباشد من بسيار تنها خواهم شد.حتي اگر دور از من باشد مهم نيست .مهم اين است كه باشد.ديگر مثل سابق كمتر به گوه و صحرا مي زنيم.اما هنوز هم ميريم اگر چه كمتر.هنوز هم گاهي سر به سر دكتر مي زارم .اذيتش مي كنم !و حتي گاهي ممكنه تندي هم بكنم.اما او نيز خوب مي داند كه يكي از نزديكتر ين و عزيز ترين كسان من است و با اينكه از نظر نسبي نسبت خيلي دوري با هم داريم اما سالهاست كه مراقب و همراهم بوده با همه ندانم كاريها و اوقات تلخيهاي من!
و شايد تنها فرد مورد اطمينان من و پدرم......
كاش روزي بتوانم ذره اي از زحمات و محبتهايش را جبران كنم.
===========
پ.ن:ناچار شدم خلا صه کنم در غیر اینصورت مجبور بودید زوزهایی بیشتری را بخونبد شاید هم تا ۱۸![]()
زوزه گرگ 12
چند وقت پيش در آخرين روزهاي پايان فصل شكار در حال مرتب كردن وسايل شكار و تميز و روغن كاري تفنگ و جابجا كردن فشنك ونظم و نسق دادن به كمد اسلحه و لوازم شكارم بودم.
چشمم افتاد به جعبه اي كوچك با روكش مخملي سرخ.به اندازه يك جعبه انگشتر!دقيقن يادم نبود كه چه ممكنه درون آن باشد.
بازش كه كردم با يك مرمي سربي مواجه شدم كه سر آن به شكل قارچ پهن شده بود و به شكل وحشتاكي در آمده بود.فقط شكارچيان و تير اندازان مي دانند كه اين مرمي چرا به اين شكل در آمده است!بله اثابت به يك شيي نسبتن نرم مثل گوشت تن يك موحود زنده.
بر روي تكه اي كاغذ كوچك نيز تاريخي درج شده بود 5 دسامبر 19...
تمام خاطرات آن روز در ذهنم مرور شد.اما مقدار زيادي نيز در اثر مرور زمان به فراموشي سپرده شده بود.
دفترچه خاطراتم را ورقي زدم حگايتهاي زوزه زه گرگ از 1 تا 11 خلاصه شده و هر كدام در چند سطر ساعت بعضي وقايع را هم نوشته بودم بعضي جاها معلوم بود با عجله و بد خط و جاهايي نيز مشخصن سر حوصله و با جزييات بيشتر.
مرمي(سر گلوله)را در بين دو انگشت شست و سبابه گرفتم و روبروي نور نگاهي بهش انداختم.بله هنوز هم ميشد لكه هاي خشك شده خون را و شايد هم تكه هاي ريز كوشت را بر روي آن و در زير برگشتگي نوك پرچ شده آن ديد.
راستش نگاه به ان و ياد آوري لحظات گذشته مقدار زيادي حالم را دگرگون كرد.
و به فكر دور و درازي فرو رفتم.صداي در مرا به خود آورد 2 ضربه! مي دانستم دكتر است هميشه همينگونه در مي زد.اگر نمي گفتم برفرمایید وارد نميشد و دست به دستگيره در نيز نمي زد.ادب و مناعت طبع و بزرگ منشي اين مرد هميشه برايم سر مشق بوده هر جند كه هيچكاه نتوانستم كاملن مراعات كنم كارهايي كه او انجام مي دهد.
گفتم بفرماييد دكتر!وارد شد با لبخندي بر لب مثل هميشه.موهايش خاكستري شده بود و دوران جواني طي شده.اما همچنان محكم و متين با چهره اي آرامش بخش.
در كنارم نشست! از دود سگار هميشه گريزان است اما در كنار من هيچ وقتبه رويم نياورده كه از سيگار كشيدنم بدش بياد.بلكه گاهي هم مي گه كيهان تو طوري سيكار مي كشي كه مرا نيز به هوس مي اندازي مثل اينكه داري شكلات مي خوري موقع سيگار كشيدن.
قهوه اي برايش ريختم و مرمي را نشانش دادم .
دكتر اين را يادت مياد!نگاهي به چهره مغموم من انداخت و خنده اي كرد.بله كاملن.مگر ميشه فراموش كرد.ولي روز بدي نبود! خوب جنگيديم ! هر چند نا برابر و هر چند من توصيه كردم كه آنها را نزني!و انصافن جز معدود زمانهايي بود كه حرفم را حتي المقدور گوش كردي!
گفتم خوب دكتر من مقدار زيادي از آن خاطرات را هنوز در ذهن دارم اما ابعد از تير خوردن و اينكه به كمكم آمدي ! و نخوه در رفتن از آن مهلكه و رسيدن به درمانگاه ...از اينها چيزي به ياد ندارم.برام تعريف كن!
دكتر كمي چهره اش دره م رفت!جرعه اي از قهو ه اش را نوشيد و
گقت:
ادامه
زوزه گرگ 11
به جز صداي همهمه و صداي تير اندازي شديد.
تمام حواسم بجز حس شنوايي از كار افتاده بود.همه جا تاريك تاريك.تنها گاه گاهي به شدت احساس سرما و لرز مي كردم آن هم براي لجظاتي كوتاه.به مرور ديگه هيچ صدايي هم نمي شنيدم.
يك لحظه بنظرم در جايي سردي بودم.تمام انرژيم را جمع كردم و گفتم دكتر سردمه!
صداي دكتر بود!خدا را شكر بهوش آمد.
لحظه اي چشمهايم را باز كردم!به شدت سردم بود!سوزش مختصري هم در رانم احساس درد مي كردم!سعي كردم چيزي را بخاطر بيارم اما دقيقن نمي دانستم چه اتفاقي افتاده.احساس كردم روي تخت و در درمانگاه يا مركز اورژانسي هستم.دستم نا خود آگاه به سمت پاي زخميم رفت.با شريان بند در چند محل براي جلوگيري از خونريزي رانم را بسته بودند و شايد بيشتر درد مال اين بود كه محكم بسته شده بود.
دكتر جواني سعي مي كرد با پنس مانندي كلوله را از گوشت خارج كند.دست پاچه و لرزان.
لحظه اي ديدم كه دكتر پنس را از دستش گرفت خود دستكش پوشيد و به دو نفركه بالاي سرم ايستاده بودند گفت پايش را محكم بگيريد.سپس با مهارت و در چشم به هم زدني كلوله را بيرون آورد.درد شديدي متعاقب آن و باز هم تاريكي و تاريكي و سرما و سرما!
به مرور دوباره سوزش و كز كز زخم را احساس كردم.سعي كردم دوباره به اطراف نگاه كنم اول همه چي مبهم و مه آلود بود و به مرور تصاوير و اشيا روشنتر شد.سعي كردم آنچه كه افاق افتاده را بخاطر بيارم.آخرين بار زماني كه از سرازيري خودم را غلطاندم و چند تير شليك كردم و ضداي دكتر و صداي تير اندازي متقابل...آن زمان حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود.به ساعت ديواري مقابل نكاه كردم باز هم ساعت 3 بود.تعجب كردم !
سعي كردم كمي سرم را بلند كنم اما سرم به سنگيني يه وزنه صد كلويي بود و گردنم تحمل بلند كردنش را نداشت.دكتر دستم را در دست گرفته بود!لبخندي زد و گفت زود خوب ميشي نگران نباش همه چي روبراهه!
گفتم دكتر ساعت چند؟گفت 3 صبح!گفتم سردمه دكتر!پتويي دگر ....
دوباره فكر مي كنم خوابم برد تحت تاثير مسكن و مخدرهايي كه زده بودند!
كابوس و كابوس و كابوس...
كولاك ..تكرك!
از آسما گلوله آتش مي باريد.هوا گرم بود!تشنه ام شده بود!يك نفرظرف آبي به دستم داد خواستم به لب نزديك كنم با قهقه وحشتناك زدزيردستم و آب از دستم ريخت نا اميدانه سعي كردم دوباره ظرف آب را د هوا بگيرم و نگذارم آب بريزه اما ريخت!
تشنگي تشنگي... گرما و كلافگي!مثل اينكه چيزي نيشم زده باشد!پس گردنم!دست بردم عقربي بود سعي كردم آن را با انگشت له كنم!نگاه كردم در يك لحظه سر پير مرد ميزبان بود در بين دستهايم بود!مي خنديد و دندانهاي شكسته و زرد وحشتناكش حالم را به هم مي زد پرتش كردم ولي دوباره و چند باره به سمتم هجوم مي آورد.
محاصره شده بودم!به سمتشان شليك مي كردم تير به آنها مي خورد خون از بدنشان سرازير مي شد ولي مي خنديدن و به سمتم يورش مي آوردند.مثل اينكه هيچ پنهاهي نداشتم.نمي خواستم تسليم بشم اما بنظرم با اشباه مي جنگيدم ...خسته و تشنه!
از نفس افتادم!
يك تپه بلند!منظره روبرو چقدر زيبا!دختها جوانه زده بودند گلهاي شقايق تمام دامنه تپه ها را پوشانده بود!آفتاب در حال افول!منظره اي دل انگيز و زيبا!احساس خوشي داشتم!اما تشنهگي امانم را بريده بود!
كاشكي ليواني آب بود!....
ادامه
زوزه گرگ 10
دكتر نگاه دقيقي به اطراف انداخت.پشت سر را به دقت بر انداز كرد.كفت:كيهان تو بايد به سرعت و به شكل زيكزاك به سمت آن تپه برو و با انگشت مسير را نشان داد.
گفتم نه دكتر بهتره شما اول بري .من سر آنه را گرم مي كنم شما برو وقتي مستقر شدي علامت بده تا من هم بيام.
دكتر به سرعت و با يه جهش سريع در يك چشم به هم زدن فاصله حدود 50 متر را در آن برف عميق طي كرد.بطوري كه دشمن نتوانست به سمتش تيري شليك ند.تا آنها متوجه شدن دكتر فاصله اش را زياد تر كرد و تيرهاي آن دو نفر كه بالاي صخره ها بودند تقريبن به نزديك دكتر هم نمي رسيد و بقيه هم كه پايين بودند و اصلن دكتر در ديد آنها نبود تا بتوانند به سمتش شليك كنند.من نيز چند تير به سمت آنها شليك كردم .
دكتر كاملن در پشت تپه ناپيدا شده بود و من منتطر علامت او.در يك لحظه دشمن را در نزديكي خودم ديدم.به جز آن دونفر كه بالاي صخره ها مانده بودند و تقريبن من از طرف آنها ايمن بودم 6 نفر ديگر دو به دو و از 3 جهت به سمت من مي آمدند دو نفر از حاشيه تپه سمت راست كه هيچ پناهي نداشتند و به راحتي ميشد آنها را زد 2 نفر مستقيم از رو برو و دو نفر نيز از شيب تپه سمت چپ.
ظاهرن به هم علامت دادن و همه آنها با هم به سمت من شليك مي كردند ضمنن فاصله خود را نيز با من هر لحظه كم و كمتر مي كردند.مثل اينكه فهميده بودند كه ما قصد زدن يا جرات زدن آنها را نداريم همين امر به جرات و جسارت آنها افزوده بود.
سعي كردم چند تير به سمتشان شليك كنم اما حجم آتش آنها آنقدر زياد بود كه ناچار شدم سرم را و لوله تفنگ را پايين بيارم.
راستش ديگر اصلن امكان اينكه بتوانم فرصتي پيدا كنم و تيري شليك كنم را به من نمي داند.از دكتر هم خبري نبود كه بتونه از من حمايت كنه كه لا اقل نفسي بكشم.
يك لحظه فكري بخاطرم رسيد.يك كلاه پوست بره مشكي داشتم آن را به سرعت از كوله بيرون آوردم و در لبه تخته سنگهايي كه پشت آنها بودم قرار دادم بطوري كه در ديد آنها باشد.سپس خودم به سرعت چند متر جا بجا شدم شليك آنها به سمت كلاه باعث شد بتونم از گوشه چشم نگاهي به دشمن بندازم.يك نفر به فاصله كمتر از 100 متري من رسيده بود از سمت چپ!
در دل خودم ناسزايي به دكتر گفتم و ديدم نخير ديگه امكان نداره اينگونه كج دار و مريز آخرش چي؟اينها دست بر دار نبودند.كتف او را هدف قرارد ادم سعي كردم كه به جاي حساسي از بدنش گلوله نزنم يه زخم كوچك براي شروع بد نبود.ماشه را كشيدم با پشت به زمين خورد و تفنگ از دستش افتاد و با فحشهاي ركييك خودش را از سرازيري به پايين غلتاند.
نفر دوم را از رو برو انتخاب كردم سر و سينه را پايين داده بود و امكان اينكه كتف يا بازويش را هدف قرار بدم نبود.يك لحظه خواستم شيطنتي بكنم بنظرم هموني بود كه اول با ر به من نا سزا گفت صداش برام آشنا بود!از عدسي دوربين به دقت نگاه كردم خواستم ساق پاش را هدف بگيرم اما پيش خودم گفتم اينطوري استخوان ساقش نابود ميشه بنا بر اين لبه داخلي رانش را در زاويه دوربين قرار دارم با كشيدن ماشه به پهلو غلطيد ..
نگاهي به پشت سر انداختم دكتر علامت مي داد ولي نمي توانست تيري شليک كند.زيرا تيرش به آنهايي كه بالاي صخره ها بودند نمي رسيد و آنهايي هم كه پايين بودند و به سمت من شليك مي كردند آنقدر پايين بودند كه در ديد او نبودند در واقع من بر روي تپه كوتاهي بودم و و دشمن در شيب اين تپه قرار داشت بنا بر اين دكتر نمي توانست اصلن آنها را ببيند.اين را ظاهرن نه دكتر محاسبه كرده بود و نه من.موقعي كه متوجه شدم بسيار دير بود.
بنا بر اين از دكتر تقريبن قطع اميد كردم و بايد خودم كاري مي كردم.
نفر سومي را نيز مختصر خراشي به بازو زدم. تا اين لحظه من هيچ آسيب جدي نديده بودم بجز مقدار زيادي خراش در صورت و روي دستها كه به وسيله خرده سنگهايي كه توسط گلوله ها خرد شده بودند و به من اصابت مي كردند به وجود آمده بود.
فشنگهام را شمردم هنوز مقدار زيادي داشتم جاي نگراني نبود .يك بسته 25 تايي را از كوله بيرون آوردم 5 تا از آنها مرمي 2 زمانه داشتند .اينگونه مر مي ها وقتي كه به هدف بخورند دوباره منفجر مي شوند و زخمهاي مهلكي بوجود مي آورند.نقشه داشتم براي اين 5 فشنگ.آنهايي كه بالاي صخره هاي رو برو بودند اگر جركت مي كردم كاملن بر من مسلط بودند خواستم با اين تير ها آنها را كمي فراري بدم بعد عقب نشيني كنم .موقتن از حجم تير انداز آنها تا حود زيادي كاسته شده بود. و اين فرصت خوبي بود.من به سرعت به سمتشان تير اندازي كردم هر كجا كه سنگر گرفته بودند پا به فرار مي گذاشتند زيرا گلوله هاي دو زمانه به تخته سنگها بر خورد مي كرد و منفجر مي شد و سنگها را متلاشي مي كرد.هر 5 گلوله را شليك كردم خزانه تفنگ را دوباره پر كردم و در يك لحظه به سرعت به سمتي كه دكتر نشان مي داد عقب نشيني كردم.
تا آنهايي كه بالاي صخره بودن به خود بحنبند من مسافت زيادي را طي كرده بودم افراد پايين تپه هم امكان تير اندازي به من را نداشتند زيرا بايد دقيقن به سنگر قبلي من مي رسيدند تا در ديد آنها قرار بگيرم .بنا بر اين با سرعت هر چه تمامتر سعي مي كردم فاصله ام را با آنها زياد كنم ظاهرن آنها هنوز فكر مي كردند كه من در پشت تخته سنگها هستم كلاهي كه جا گذاشته بودم آنها را به اشتباه انداخته بود.
تيرهايي از بالاي ضخره ها به سمتم شليك مي شد اما بي اثر بود و خيالم راخت.
امكان اينكه بتوانم با سرعت بيشتري خرمت كنم نبود با هر قدم تا ران در بر فهاي نرم سينه كش تپه قرو مي رفتم اينجا ارتفاع برف بيشتر بود و آفتاب بعد از ظهر نيز يخ روي برف را آب كرده بود ....ذلتي كشيدم
در يك لخظه اجساس كردم ضربه اي به رانم خورد.ضربه بقدري شديد بود كه يك لخظه تعادلم را از دست دادم احساس كردم كه كسي با چوب ضربه اي به پام زده.فكر كردم پام پيج خورده شايد.خواستم حركت كنم اما ديدم كه پام همراهيم نمي كنه.اما هيچ دردي نيز احساس نمي كردم بجز همان ضربه اوليه.
تفنگ را اهرم بدن كردم سعي كردم كه چند قدم حركت كنم اما امكان نداشت.با تقريبن به فرمان من نبود.
احساس كردم مايعي گرم و لزج از رانم سرازير شد و كف پوتينها را خيس كرد.حس ناخوشايندي بود.لزجي كف پا.
سر پا ايستادم تمام قد تيرها به دقت بيشتري به سمتم شليك ميشد ...راهي ظاهرن وجود نداشت بهسرعت خودم را روي بفها غاطاندم كوله پشتي بد جوري مزاحم بود اما فرصت در آوردنش را نداشتم.
احساس كردم كه درون يه گودال در انتهاي شيب بين دو تپه افتادم .مسير سيلابهاي بهاري كنده شده در پايين تپه بود كه روي آن را برف پوشانده بود. مي توانست جاي حوبي باشد.
تونستم كمي در موقعيت بهتري قرار بگيرم 5 نفر به طرفم ميامدند به سرعت به سمتشان شليك كردم تيراندازيم ديگر دقت اول را نداشت.با نوك چاقو شلوارم را در محل اثابت تير كمي پاره كردم خون به شردت از آن خارج مي شد.مشتي برف مچاله كردم و روي زخم فشار دادم.تشنه ام شده بود.مشتي ديگر برف احساس كردم كه تا خدودي از شدت خونريزي كاسته شد .اما چشمهاي من نيز سياهي مي رفت سرم به دوران افتاد و احساس ضعف شديد.توان بلند كردن تفنك را نداشتم . اما تير اندازي همچنان ادامه داشت صدا ها را مي شنيدم اما چيزي نمي ديدم!
صداي دكتر بود كه تير اندازي مي كرد و صداي پاهاش كه به سرعت به طرفم ميامد .كيها ن؟بابا تير خوردي؟ صداي تير اندازي از سمتي كه دكتر آمده بود نيز ميامد!
مثل پر كاهي دكتر مرا به دوش انداخت.اصلن فكر نمي كردم با اين سن و سال اينقدر توان و انرژ ي داشته باشه!
و مرتب تكرار مي كرد :كيهان ؟بابا ؟ حرف بزن! يا لا حرف بزن و مثل عقابي كه شكاري به چنگ آورده باشه مرا به پشت تپه منتقل كرد.
و لي بعد از آن من ديگر چيزي بخاطر ندارم!
ادامه دارد